روح هزاران زن در یک بدن
Ir al canal en Telegram
کشیده شده به سمت جزییات و عمق.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
234
Suscriptores
+524 horas
+27 días
+330 días
Archivo de publicaciones
امروز صبح، ماهی ها از آسمان افتادند و هیچ کس تعجب نکرد.
فقط من بودم که ایستاده بودم و فکر میکردم چرا آسمان هنوز بوی دریا میدهد.
چرا در خواب های نصف و نیمه تب دارم هم سنگینی بی وزنِ وجودم را تجربه میکنم؟!
در همان خواب هایی که با خود کاری ندارم، تکه های گمشده ای از من به شکل دیگری با صورت هایی که نمیشناسم از دیوار بیرون میآیند و مرا دوباره به سمت بی شکلیِ آشنایی میکشانند.
حال تو بگو اگر هرجایی که میرویم و از خود فرار میکنیم؛ باز هم نشانی از خودمان باشد، پس در کدام غار تاریک یا دشت پر از نوری که تاریکی اطرافت را نمیبینی، یا اصلا در کدام جهنم دره میتوانیم از دست خودمان در امان باشیم؟!
بگذریم، ماهی های افتاده در کف آسفالت هنوز هم نفس میکشند و من به این فکر میکنند آنها بیشتر به آب نیاز دارند یا …؟!
حا
از دیشب که سر گذاشتم برای خوابیدن، حالم حال احمد آقا توی کتاب سنگ صبور صادق چوبک بود،امروز شدید تر.
اونجایی که کسی رو جز خودش برای صحبت کردن نداشت و توی ذهنش با خودش صحبت میکرد اما یک نقطه ای تاب و تحمل این مکالمات رو باخودش هم نداشت.
به خودش گفت میشه دست از سرم برداری؟! من کجا برم که از دست تو در امان باشم؟!
ازم پرسيد:
"چى باعث ميشه يک نفر نويسنده بشه؟"
گفتم: خيلى سادهست. يا حرفاتو روى كاغذ مينويسی، يا خودتو از پل، پرت ميکنی پايين.
•بوكوفسكى
من نویسنده نیستم اما حق با شماست🖤
Repost from سید مهدی موسوی
روحت دو قسمت شد... میان ما ترک خوردی
خوردی به لبهایم... مرا نان و نمک خوردی
مهدی موسوی
@seyedmehdimoosavi2
خیالت جان میکند تا این حال نیمه جانم را آرام کند؛
مرا میبرد به مهمانی انگور هایی که زمانی رویای شراب شدن داشتند، اما پیش از آنکه مستی نصیبشان شود، کلاغ های کوری به جانشان افتادند و زیر دست روزگار له شدند.
خیالت میداند تلخی بدمزه ای در انتظار هردوی ماست، اما باز هم جام ها را میچیند و مرا بر سر سفره ای مینشاند که هیچ وقت قرار نبود مهمانش باشم.
و من؟!
من چه غریبانه به مهمانیای میروم که لباس میزبان بودن، به تن روحم میآید.
چرا؟!
چون بسیار غمگینم عزیزدلم.
انگار سالهاست برای آمدن غم، خانه ام را آماده کرده ام.
حا
“تو در من زندگی نمیکنی، تردد میکنی، من آنقدر از تو برانگیخته ام که اتصال تو آرامم نمیکند، متلاشیم میکند .”
•هادی پاکزاد
جهانی عشقبازانند در عهد سر زلفت
رها کن راه بدعهدی و اندر عهد ایشان آی
خوش آمد نیست سعدی را در این زندان جسمانی
اگر تو یک دلی با او چو او در عالم جان آی
•سعدی
گرچه درون آتشم
با یاد روی تو خوشم
از غم قدح ها می کشم
وه زین قدح پیماییم
از غم قدح ها می کشم
وه زین قدح پیماییم
من از هوس ها جسته ام
از آرزوها رسته ام
من از هوس ها جسته ام
از آرزوها، رسته ام
مرغ قفس بشکسته ام
شادم به بی پرواییم
شادم به بی پرواییم
هر زمان از روز که صدای ساز و آوازت رو میشنوم،
خورشید توی دلم طلوع میکنه.
