روح هزاران زن در یک بدن
Ir al canal en Telegram
کشیده شده به سمت جزییات و عمق.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
235
Suscriptores
+224 horas
+47 días
-230 días
Archivo de publicaciones
Repost from سخنشاهی
فقط بمانم و آن روز را ببینم من
که آخر از پس غربت برآمدهست وطن
به سختجانی صبر از غسق عبور کنم
که چشم من به جمال فلق شود روشن
شکار مرگم و منتکش اجل چندان
که میکشید خمار منیژه را بیژن
ولی به شوق رهایی چنان زند قلبم
که سم به خاک زند رو به جفت خود توسن
به عشق یک دو نفس در هوای آزادی
فقط نمیرم و آن روز را ببینم من
#سیدحامد_احمدی @sokhanshahi
به خون ما وضو كردى، به چشم خود تماشا كن
ز خون تو حنا گردد به زودى دست و پاى ما.
از مجموعهی "بیا فعلا در تاریکی کنار هم دراز بکشیم و موزیک گوش کنیم و به این فکر کنیم که دنیا بهتر خواهدشد و با تماس کوتاه دستها به هم بگوییم عزیزم، اگر چیزی بهتر نشد باز هم با تو مهربان خواهم بود چرا که خوب میدانم چقدر خستهای".
@hamid59salimi
شب بخیر 🖤❤️
دیشب گیج خواب که بودم و حال خیلی خوبی نداشتم، به عزیزی که کنارم خواب بود گفتم میشه آهنگ آهوی وحشی فرامرز اصلانی رو بذاری تا من بتونم یکم راحت تر بخوابم؟!
و دیشب این احساس لطیف منو خوابوند.
صبح که بیدار شدم همچنان پر بودم از این احساس و حتی دلتنگ تر…
نمیدونم الان چندمین باره که دارم بهش گوش میدم، فقط هر بار تازگی داره.
همونطور که گفتم: دست نخورده، جوری که زمان نتونسته روش خطی بندازه و شکل اولیه خودش رو حفظ کرده. :)
این آهنگ همیشه لایه ای نازک و نرم از دلتنگی، با خودش به همراه داره، اما نه از اون جنس سنگین و فرساینده، برعکس با همه پر بودنش از این احساس، همچنان ظریفه…
برای من بین این صدا و شعر و این احساسات یک پیوند گره خورده
عمیق
نازنین
پاک و بی گناه
دست نخورده.
عزیزدلم
بیا
اما نه با نور، با تمام سایه هایت بیا…
با آن غم های استخوان داری که در سینه ات تق تق میکنند بیا
با آن بغض هایت که گمان میکنم مانند طنابی نامرئی راه نفس هایت را میبنند.
بیا و در من بپیچ، چنان که رگ هایم نام تو را به جای خون حمل کنند
بیا و با تمام احساس سنگینیات خودت را در تنم چنان بپیچان که بند از بندم بگسلد، که مرز میان من و تو از یادمان برود…
بیا
ویرانم کن…
تا شاید در خرابه های من جایی پیدا شود برای نگهداری از غم های تو..
گریه های تو
و آن لبخندت که شبیه غروبیست که به صبح نمیرسد..
عزیزکم
بیا…
حا
Repost from Hαмιd ѕαlιмι
شب بخیر. عیبی هم نداره اگه مث من از هر طرف که رفتی، جز وحشتت نیفزود. فعلا خرتوخره، بیم و امیده، گرد و خاکه. شاید بارون اومد و یادمون داد زور ما بیشتره.
گریه کن، بخند، زنده باش.
شب بخیر 🖤❤️
آيدين گفت: توى اين مملكت بيش از اين كه به سی سالگى برسيم تباه مىشويم. تو يک جور، من يک جور، آيدا هم يك جور ديگر.
•سمفونی مردگان
شاهرخ مِسکوب:
از فرط درماندگی و بیچارگی نسلی که مائیم گریهام گرفت.
منم همینطور مسکوب عزیز
منم همینطور…
