es
Feedback
روح هزاران زن در یک بدن

روح هزاران زن در یک بدن

Ir al canal en Telegram

کشیده شده به سمت جزییات و عمق.

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
234
Suscriptores
+524 horas
+27 días
+330 días
Archivo de publicaciones
تو:« با هیچکسم میل سخن نیست هَمسُفرِ و هم قطار خویشم» ح‌ا:« دل خوش به لطفِ روزگار خویشم»

«چراغ شکسته در پی خانه خویشم»

تو می‌خونی:« پژمرده پی بهار خویشم» من می‌گم:«شکفته در انتظار بهار خویشم»

تو می‌خونی و هر خط از شعرت رو با تمام وجودم احساس می‌کنم، احساس می‌کنم، درون خودم حل می‌کنم، یک شعر جدید از درونم زاده می‌شه.

می‌میرم برای چیزی که تا این موقع من رو بیدار نگه داشته، برای شعر:) برای شعر، شعر، شعر شعر خدای زمینی منه

گم شدم در خود نمی‌دانم کجا پیدا شدم شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم سایه‌ای بودم از اول بر زمین افتاده خوار راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم زآمدن بس بی نشانم وز شدن بس بی خبر گوئیا یکدم برآمد کامدم من یا شدم می‌مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه‌ای در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم در ره عشقش چو دانش باید و بی دانشی لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم چون همه تن دیده می‌بایست بود و کور گشت این عجایب بین که چون بینا و نابینا شدم خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهی تا کجاست آنجا که من سرگشته‌دل آنجا شدم چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان من ز تاثیر دل او بی دل و شیدا شدم •عطار

sticker.webp0.09 KB

انگار یک دستی از دل تاریکی اسم منو یادش بوده. :)

بدنم از شدت احساس این گم‌گشتگی و سرگشتگی درد می‌کرد، صدای استاد و شعر عطار منو پیدا کرد. کاش آرومم کنه، کاش خوابم کنه، همراه اشک هایی که به درونم می‌ریزن برو… با زبان اندوهی که نمی‌خواد انکار بشه با تو صحبت می‌کنم. برو و نذار ویرانی به ریشه های من برسه.

Repost from ندانستم
گم شدم در خود نمی‌دانم کجا پیدا شدم.

cigarettes after sex - cry (lyrics)(MP3_320K).mp310.47 MB

رویینه‌تنی            که رازِ مرگش اندوهِ عشق و غمِ تنهایی بود. •احمد شاملو

‏خیالش ‏لطف‌های بی‌کران کرد... ‏‌ • حافظ

محسن نامجو فردا سراغ من بیا..mp36.28 MB

Repost from سرود مهر
شاید دردناک‌ترین وجهِ هستی همین باشد؛ این‌که انسان در ریشه خود مقاوم است. می‌افتد، می‌گرید، می‌شکند، اما در نهایت همچنان به خود بازمی‌گردد. شاید نه از سرِ قدرت، بلکه از سرِ ناگزیر بودن. آن‌چه عوض می‌شود، نگرش است، نه ذاتِ ناظر. شاید بهتر باشد که به‌جای جست‌وجوی تولدِ دوباره، به فهمِ این تداوم وفادار بمانیم؛ به این‌که حتی در تلخ‌ترین فرسایش‌ها، انسان هنوز خودش است، اما با زخمی نو.
@soroud_e_mehr

تو مرگ دلم را ببین و برو چو طوفان سختی ز شاخه غم گل هستی ام را بچین و برو