es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

⨷Covey girl's lullaby⎊

⨷Covey girl's lullaby⎊

Ir al canal en Telegram

ॐ زن زندگی آزادی. Welcome to Tony Stark fanclub. Carpediem. Professional yapper. She/her talk:https://t.me/SendHarfBot?start=36b42d516e59 talk2:http://t.me/safeCht_bot?start=jZRCAS Me: @Bomblalala Private:https://t.me/+10oE7ZBkD0BiMTVk

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
501
Suscriptores
-124 horas
-57 días
-230 días
Archivo de publicaciones
You:

از اونجایی که فردا گوشی دستم نیست تصمیم گرفتم Captain fantastic رو ببینم و تا اینجا خیلی دوستش داشتم.

ببخشید خیلی واسه موهام ذوق.

+1
دلم نیومد اینارو نفرستم.

11 - L.A. Woman.mp318.33 MB

1. Fleetwood Mac - Monday Morning.mp36.66 MB

وای کمد لباساش.

"زن نانوا" همین حالا نمایشنامه‌ زن نانوا را تمام کردم که خواندن آن فقط چند ساعتی مرا در خدمت خود داشت. در این نمایشنامه، پیچی
"زن نانوا" همین حالا نمایشنامه‌ زن نانوا را تمام کردم که خواندن آن فقط چند ساعتی مرا در خدمت خود داشت. در این نمایشنامه، پیچیدگی‌های روانشناختی و درگیری‌های اجتماعی به خوبی به تصویر کشیده شده بود، ولی آن را به اندازه نمایشنامه‌های قبلی که خوانده بودم دوست نداشتم. دلیلش هم شیوه به تصویر کشیده شدن شخصیت‌های زن بود که از آن خشنود نبودم. در غیر آن صورت، اثر سرگرم کننده‌ای بود و از خواندن آن پشیمان نیستم. تنها خرده‌‌ای که به آن می‌گیرم این است که زنان این داستان اندکی سطحی و بی‌شخصیت‌تر از مردان آن بودند. و اورلی(زن نانوا) هم که محوریت داستان بر عهده او بود، شخصیت ساده و غیرقابل درکی داشت. در این داستان، حتی به آن اشاره نشده بود که اورلی به چه دلیلی اقدام به خیانت کرده بود و هیچ کجا آنقدر سخن نگفته بود که بشود منطقش را پیدا کرد. بیشتر زنان ده نقش کمی داشتند و یا به شیوه‌ی احمقانه‌ای بر روی صحنه بودند و این مورد آزردگی من بود.

"مرد اول" سحرگاهان است و من به تازگی مرد اول را تمام کرده‌ام. در روزهایی که مهمان این کتاب بودم، به شبحی بدل شدم و خودم را در کوچه پس کوچه‌های الجزایر گم کردم. سه روز گذشت و من حالا، سالیان زیادی را با ژاک زندگی کرده بودم. گاهی اوقات پیش می‌آمد که در لابه‌لای جزئیات بیان شده آواره می‌شدم و خانه‌‌ی تمرکزم را گم می‌کردم، هرچند که خیلی زود دوباره مسیر را پیدا می‌کردم و به راهم ادامه می‌دادم. هرچه به آخر کتاب نزدیک تر می‌شدم، آن جزئیات گاه کسالت آور مرا بیشتر در آغوش می‌گرفت و به خواندن وا می‌داشت. اعتقادم بر آن است که مرد اول با باقی آثاری که فرصت خواندن آنان را داشتم(از کامو) متفاوت بود. از آنجایی که این کتاب در مدت سه سال آخر زندگی او نوشته شده و بازتابی از دوران کودکی خود او بوده، می‌توان بحران وحشت از زمان و کهن‌سالی کامو را در آن دید. به گونه‌ای که کل هم و غمش را بر روی به تصویر کشیدن کودکی و نوجوانی ژاک گذاشته بود. به ندرت ژاک را بزرگ می‌دیدم و در اندک زمانی که این اتفاق می‌افتاد، ژاک در زیر سایه‌ی حسرت گذشته بود. و تقلای آخرش برای فرار از بزرگسالی پی گرفتن راه شناخت پدری بود که هیچ‌وقت به او علاقه نشان نداده بود و چیزی از او نمی‌دانست. او می‌خواست بخش‌هایی از وجودش را زنده کند که سال‌ها بود مرده است و ژاک ملتمسانه به پیرامون خویش چنگ می‌زد فقط به خاطر وحشتش از گذر زمان. و ما هیچ وقت ژاگ را در مواجهه با بزرگسالی ندیدیم یه جز وقتی که نزدیک به پا نهادن در آن بود و تنها چند صفحه را به حول و محور این اتفاق اختصاص داده بود. از همانجا می‌شد تنفر وی از ورود به این دنیا را دریافت؛ از دنیای مستمر، تکراری و کسالت بار زندگی درون یک جامعه‌ی پیر و فرتوت. مثل همیشه، کامو باعث شد رگه‌هایی از وجودم را در افکار و شخصیتی پیدا کنم که هیچ وجه اشتراکی با آن ندارم مرگ در ترس‌ها و خصلت‌های کودکانه‌اش. و ژاک هیچ‌وقت نتوانست بزرگ بشود، چرا که در صفحات کودکی به اتمام رسید.

"من به طرز فجیعی زن بودم" گمان می‌کنم که این کتاب متعلق به مادرم است. اولین چیزی که مرا وادار به خواندنش کرد، اسم غریبانه‌ی آشنایش بود. اسمش در لای کتابای دیگر می‌درخشید و صدایم می‌زد. برعکس انتظاری که از کتابش داشتم، دسته‌ای از کلمات آشفته در صفحات چین خورده‌اش جولان می‌دادند. نمی‌توانستی آغازی برای آن نوشته‌های بیابی و پایانشان هم یک راز بود. داستان‌هایی کوتاه از وسط زندگی‌های گندیده می‌گذشتند و بدون مقصودی آشکار امتداد پیدا می‌کردند. هدفی را نیافتم. رشته‌ای از افکارم را هم به خود اختصاص نداند، ولی خواندش تجربه‌ی جالبی بود. تنها چیزی که بی‌وقفه چشمانم را به درد می‌آورد بدبختی و فلاکت در زیر سایه‌بان ایرانی بودن بود. زنانی بیچاره. مردانی پوچ رفتار. تقدیر‌های ساکت و سرنوشت‌های دفن شده. زنانی که در زیر آرمان‌های پدر، برادر و شوهرانشان جان می‌دادند و گاهی مردانی که زندگی اسیرشان کرده بود. آن وسط هیچ‌کس‌هایی هم پیدا می‌کردی. کسانی که هیچ کس بودند، نوشته‌هایی که مالک نداشتند. بنظر می‌آمد بیشتر از اینکه کتابی برای خواندن باشد، وسیله‌ای بود برای به صف کشیدن ایده‌های نصفه نیمه و بی‌جان، شاید هم واسطه‌ی ذهن درهم نویسنده با دنیای واقعی. گویا که هدفش هم همین بود، که کتاب درک نشدنی و در عین حال فهمیدنی باشد. "عشق همچنان که تاج بر سرتان می‌گذراد به صلیب نیز می‌کشاندتان"

photo content
+1

Repost from N/a
آرورا و من same person in different bodies هستیم

روزهای تابستونی و گالری مامان.

Repost from N/a
photo content
+5

می‌بینم تو ری‌اکشن زدن فعال شدید🗣

She Him - Stars Fell On Alabama.mp35.52 MB

She-Him-In-the-Sun-320.mp36.61 MB

اینم کف کلم
+1
اینم کف کلم

گیگیلی(بالاخره موهامو رنگ کردم نثنبحصنبجثنی😭﷼﷼﷼&٪)