Echo of my shadow
Ir al canal en Telegram
ॐ Welcome to Tony Stark's fanclub. Carpediem. Professional yapper. She/her talk:http://t.me/BluChtBot?start=60a3aa02b1daa98f8f43 To content: @Bomblalala Private:https://t.me/+10oE7ZBkD0BiMTVk
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
460
Suscriptores
+124 horas
+267 días
+8830 días
Archivo de publicaciones
من واقعا از اون دسته آدمایی هستم که باید حتما روشون فشار باشه تا کارشونو انجام بدن
If you were a mutant in X-men
میتونستی دود سیگار، یا مه رو کنترل کنی(کلا هرچیزی که به شکل بخار یا دوده)
میتونستی به کمکش پرواز کنی، بهش اشکال مختلف بدی، مه ایجاد کنی، چشمای یکی رو بسوزونی و یکی رو خفه کنی.
و همیشه یا سیگار دم دستت بود، یا یک ابر دودی شکل بالای سرت درست میکردی تا هروقت نیاز داشتی از قدرتت استفاده کنی.
همچنین میتونستی حجم دود رو کاهش یا افزایش بدی و اگر یک قسمت خاصی رو باهاش میپوشوندی، حرکات هرکسی که پا به اون محدوده میذاشت رو حس میکردی.
احتمالا اولین بار وقتی متوجه قدرتت شدی که تو یک جادهی مهی گم شده بودی و حسابی ترسیده بودی، بخاطر همین به صورت ناخودآگاه شروع میکنی مههارو کنار زدن تا بتونی راهت رو پیدا کنی.(شاید دقیقا اونجا مطمئن نشی که میوتنتی و چندین بار دیگه از این اتفاقها بیفته که بفهمی)
If you were a mutant in X-men
قدرت این رو داشتی که دستات رو تبدیل به هر سلاحی که میخوای بکنی. دستات میتونستن چاقو، شمشیر، تفنگ، تفنگ آبپاش(سلاح آبیاری گیاهان وحشی، وای آروشا هیومرت وحشتناکه) باشن.
فقط کافیه تصور کنی که دستات میخوان تبدیل به چه سلاحی بشن و بعد اتفاق میفته. تنها باگش اینه که اگر نتونی "تصورش" کنی، نمیتونی عملیش کنی. بخاطر همین همیشه باید هوشیار باشی و حواست باشه کسی تمرکزت رو به هم نزنه.
احتمالا اولین بار وقتی متوجه قدرتت شدی که مشغول فرار از مدرسه بودی، نگهبان مدرسه افتاده بود دنبالت و پات داخل سیم گیر میکنه و با خودت میگی کاشکی یه چاقو داشتم که میبریدمش و همون لحظه دستت تبدیل به چاقو میشه.
من هربار چالش میذارم به خودم میگم آروشا اینبار کوتاه بنویس حوصله داری ۹۴۷۳۹۴ تا پاراگراف توضیح بدی همه چیزو؟ ولی باز نمیتونم. هرچی مینویسم بیشتر میاد.
If you were a mutant in X-men
میتونستی نقطه ضعفها و ضربات وارد شده به خودت رو برای طرف مقابل بازتاب کنی. یعنی اگر به تو مشت بزنه، خودش به همون مقدار دردش میگیره. ولی همیشه این اتفاق نمیفته، شرطش اینه که موقعی که این اتفاق داره میفته بدنت رو با یه لایهی نوری سبز بپوشونی. این لایه هربار که از قدرت استفاده میکنی کمی ترک برمیداره و تو باید ترکهای اون رو هم کنترل کنی که پوشش سبز از بین نره و خودت آسیب نبینی.
علاوه بر ضربات فیزیکی، میتونی احساسات منفی رو هم بازتاب کنی. اگر کسی ناراحتت کنه، میتونی ناراحتیت رو بهش منتقل کنی.
احتمالا اولین بار وقتی متوجه قدرتت شدی که یکی از پسرای مدرسه مشغول اذیت کردن دوستت بود و تو درحالی که داشتی بهش کمک میکردی مشت خوردی و اونقدر عصبی شدی که درد مشتت به اون پسر منتقل شد و بعد از اون دیگه کسی جرعت نکرد تو و دوستات رو اذیت کنه.
(و اینکه خیلی کولی عاشقتم)
If you were a mutant in X-men
میتونستی با خوردن میوههای مختلف تواناییهای متفاوت بدست بیاری و حتی رنگشون رو هم بگیری.(که ممکنه به خواص خود اون میوه ربط داشته باشه یا نداشته باشه)
مثلا وقتی توتفرنگی میخوردی قرمز میشدی و میتونستی سایزت رو تغییر بدی(کوچیک یا بزرگ بشی)
یا وقتی پرتغال میخوردی هم رنگش رو میگرفتی و هم میتونستی یک مایع چسبناک پرت کنی به سمت این و اون و بچسبونیشون به جاهای مختلف.
اگر هویج میخوردی بیناییت به شدت قوی میشد و میتونستی تا کیلومترها اون ور تر رو ببینی.
احتمالا اولین بار وقتی متوجه قدرت شدی که تعداد زیادی توتفرنگی خوردی و روز بعدش با بدن قرمز، درحالی که کل اتاق رو اشغال کرده بودی بیدار شدی.
If you were mutant in X-men
میتونستی رنگهارو کنترل کنی. حتی بافت و جنسشون رو. این شامل این هم میشه که گاهی حتی میتونستی نقاشیهایی رو که میکشی واقعی کنی.
بر فرض، اگر نیاز به یک سلاح داشتی میتونستی نقاشیش رو بکشی و بعد واقعیش کنی. تنها محدودیتت اینه که میتونی فقط اون چیزی رو که نقاشی کردی به همون شکل واقعی کنی و هیچ تغییری نمیتونی تو شکلش ایجاد کنی و همچنین نمیتونی باهاشون یک موجود زنده خلق کنی.
احتمالا اولین بار وقتی متوجه قدرتت شدی که وضعیت روحی خوبی نداشتی و استاد نقاشیت فشار زیادی روت گذاشته بود، توهم موقع نقاشی دیگه کرش اوت میکنی و یهو میبینی که رنگات دارن به در و دیوار پاشیده میشن و نقاشیهایی که کشیدی یهو جلوت ظاهر میشن.
If you were a mutant in X-men
میتونستی کلونهای باکی درست کنی-(شوخی کردم ببخشید)
جدا از شوخی، میتونستی اشخاص مختلف رو خلق کنی و ازشون کلون درست کنی.(که باکی هم میتونه شاملش باشه به هرحال)
میتونستی به هر تصویر ذهنی، کارکتر خیالی و... زندگی ببخشی و برای مدت نسبتا کوتاهی واقعیش کنی.
احتمالا هروقت حوصلت سر میرفت چندتا کاراکتر درست میکردی و مینداختیشون به جون هم بعد درحال خوردن پفیلا به مشاجرهشون نگاه میکردی.
و خب محدودیتت اینه که نمیتونی آدمای واقعی رو کلون کنی یا درستشون کنی، صرفا میتونی کرکترای خیالی و فیکشنال رو واقعی کنی.
بنظرم اولین بار وقتی متوجه قدرتت شدی که با یک کرکتر تلویزیونی آبسسد بودی و کل شبانه روز بهش فکر میکردی و یک روز صبح پاشدی دیدی داره از بالا نگاهت میکنه.
(در آخر هم که عاشق چریکم)
If you were a mutant in X-men
قدرتت ارتباط با حیوانات بود. میتونستی با تقلید کردن صدای هر حیوون باهاشون صحبت کنی، یا یک سری سیگنالهایی ارسال کنی که توجهشون رو جلب کنه.
هرچند قدرتت کمی محدود به فاصله است و وقتی که جوونتر بودی، نمیتونستی در فاصله زیاد باهاشون ارتباط برقرار کنی، ولی به مرور که تمرین کردی تونستی سیگنالهات رو به مکانهای دورتری هم بفرستی.
احتمالا از بچگی خیلی رابطه نزدیکی با حیوانات داشتی و بعد از یک مدت حرفاشون رو میفهمیدی ولی خودت متوجه نمیشدی که این یک چیز عجیبه تا اینکه وقتی پدر و مادرت میفهمن خیلی فریک اوت میکنن و بعد از اون متوجه همه چیز میشی.(آخرم بگم که خیلی نازی خداحافظ)
If you were a mutant in X-men
قدرتت وابسته به احساساتت بود. اگر خوشحال بودی میتونستی پرواز کنی، اگر ناراحت بودی میتونستی اونقدر گریه کنی که همه جارو آب بگیره، اگر عصبی بود قدرت بدنیت به شدت بالا میرفت و اگر ترسیده بودی میتونستی با جیغ زدن گوش بقیه رو نابود کنی.
(خوبیش اینه که کسی جرعت نداره کاری باهات کنه چون خودشون بدبخت میشن)
احتمالا اولین بار وقتی متوجه قدرتت شدی که داداشت بستنی موردعلاقت رو خورد و تو اونقدر گریه کردی که کل خونه رو آب گرفت. و بنظرم بیشترین احساسی که بروزش میدادی همین بود(چون سریع گریهات میگرفت) و هیچ کس ریسک این رو نمیپذیرفت که فیلم درام بهت نشون بده.
If you were a mutant in X-men
قدرتت جذب از راه دور بود. با کمک تلپاتی میتونستی قدرت، خاطرات و احساسات بقیه رو جذب کنی. یعنی بدون اینکه حتی نیاز باشه نزدیک یک جهش یافته دیگه بشی، میتونستی قدرتش رو بگیری. البته قدرتت فقط محدود به میوتنتها نیست، و میتونی فقط احساسات و خاطرات انسانهای عادی رو هم جذب کنی.
بديش اینه که اگر نتونی کنترل کنی، ممکنه حجم عظیمی از خاطرات و احساسات و قدرتها بهت حمله کنن و خودت رو داخلشون گم کنی.(مطمئنم اگر چارلز پیدات کنه واست یه کلاه درست میکنه که از این فاجعه جلوگیری کنه)
احتمالا اولین بار وقتی متوجه قدرتت شدی که برای مدرسه رفته بودی اردو و دوست پسر دوستت داشت بهش خیانت میکرد و تو به صورت ناخودآگاه احساسات و خاطرات اون رو جذب میکنی و متوجه این حقیقت میشی.
(چون گفتی ترکیبی از جین و روگ باشه)
If you were a mutant in X-men
قدرتت روی شیشهها متمرکز میشد. میتونستی شیشههارو از داخل دستات خارج کنی و به هر شکلی که میخوای کنترلشون کنی. بجز شیشههایی که خودت تولید میکردی، میتونستی رو شیشههای اطرافت هم تاثیر بذاری و حرکتشون بدی، بشکونیششون. هرچند فقط شکل شیشههایی که خودت تولید میکردی رو میتونستی کنترل کنی و اگر شیشههارو از جای دیگهای میگرفتی، فقط میتونستی حرکتشون بدی و بشکونیشون.
احتمالا اولین بار وقتی متوجه قدرتت شدی که یک عروسک بامزه تو ویترین یه مغازه دیدی و وقتی دستات رو روی ویترین گذاشتی، کل ویترین شکست.
If you were a mutant in X-men
روی نخ و پارچهها کنترل داشتی. میتونستی تا چند کیلومتریت هر نخ یا پارچهای رو که حس میکنی به سمت خودت بیاری و بعد بهشون اشکال مختلف بدی، از هم بازشون کنی، حجمشون رو کاهش یا افزایش بدی، رنگدانههاش رو عوض کنی و گاهی جنسش رو هم دست کاری کنی.
تا مدتها مردم ازت به عنوان یک فشن ایکان فوق العاده یاد میکردن که بهترین پارچهها و لباسهارو درست میکنه تا اینکه یک روز میوتنت بودنت لو میره و محبوبیتت کم میشه. احتمالا اونجا تصمیم میگیری که از قدرتت برای اهداف بزرگتری استفاده کنی.
بنظرم اولین بار وقتی متوجه قدرت شدی که موقع خیاطی اتفاقی نزدیک بود با نخ گربت رو خفه کنی.
