Cabin 13
Ir al canal en Telegram
Born in southside Chicago, spent some time in Kansas, got a little lost in New Orleans, I've a pack in Beacon Hills and find me in Camp Half-Blood now (or maybe back on the southside... who knows?) https://t.me/HarfChatBot?start=707c707225f7
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
234
Suscriptores
Sin datos24 horas
-47 días
-130 días
Archivo de publicaciones
234
او از مرگ نمیترسید، چون هرگز انتظار نداشت عمری طولانی داشته باشد. میدانست شادی وجود دارد، اما نه برای او. به بهشت باور داشت، به اینکه آدمهای خوب برای همیشه آنجا زنده میمانند، اما فکر نمیکرد خودش یکی از آنها باشد.
234
دنیا پر است از چنین سایههایی؛ کسانی که قلبشان میتپد، چشمهایشان باز است، اما انگار در حبابهایی از جنس شیشه زندگی میکنند.
234
چگونه می توان چنین احساسی را برای کسی شرح داد که نمام زندگیاش را در امنیت و شادی زندگی کرده؟ آیا باید گفت انگار هیولای عظیمالجثهای روی سینهتان نشسته و هر نفس مثل غرق شدن در دل دریاست؟ یا اینکه بگویید صدایی مدام در سرتان فریاد میزند: اصلا وجودتان اشتباه است؟
فراموشش کن! کسی نمیفهمه! این همان صدایی است که در ذهن آشفته کودکان درهمشکسته میپیچد و مدام دروغهایش را تکرار میکند: تو یه مشکلی داری! هیچکس احساسی شبیه احساس تو نداره! آدمها نمیتونن پرواز کنن!
–فردریک بکمن، دوستان من، ترجمه هادی سالارزهی.
234
Repost from HERESIARCH.
قبلا فکر میکردم آدم وقتی تنهاست که کسی دورش نباشه. الان میفهمم تنهایی یه وضعیت بیرونی نیست، یه اتفاق درونیه و آدما وقتی تنهان که حس کنن جهان درونیشون با جهان اطراف و بیرونی ناهمخونی داره. از جایی شروع میشه که ادم نتونه چیزایی که تو فکرش میگذره رو برای کسی تعریف کنه چون احتمالا درکش نمیکنن، نه اینکه کسی دورش نباشه.
234
اینور هم صحبت میکنم و هستم قطعا، ولی اینجا خیلی احساس زیر ذرهبین بودن میده بهم. اونجا احتمالا برام راحتتر باشه.
234
به خاطر همین احتمالا همه رو اکسپت بکنم و احتمالا پرایوت صدهزارمی هم در آینده وجود داشته باشه
234
Repost from N/a
این بار ده هزارمیه که چنل پرایوت میزنم، اما قصدم اینبار فقط راحت صحبت کردن و نوشتنه شاید؟ فکر هم نکنم کسی رو جز خودم ادمین کنم.
