یوسفعلی میرشکاک
Ir al canal en Telegram
•اول و آخر یار• |بازنشر سرودهها، نوشتارها و گفتارها|
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
240
Suscriptores
+124 horas
+37 días
+930 días
Archivo de publicaciones
هو اول و آخر یار
نزدیکتر از این نتوان گفت دیدهایم
هم دیده، هم ز دیدهی یاران شنیدهایم
در راه کوی عشق تو بیسر دویدهایم
بالله اگر به جز تو سری برگزیدهایم
آهوی شیرگیر دو چشم خمار تو
وآن گرم پرسشی که نیامد به کار تو
کردند بیخودم ز خود، آیینهدار تو
رفت آنچه رفت و مانده دلم زیر بار تو
از دل فتاد بخیهی داغم به روی کار
نه مردهام نه زنده، نه مستم نه هوشیار
در برزخ وجود و عدم گرم یاد یار
آیینهام؛ به کار نیایم مگر بهار
بر دوش هجر روی تو باری کشیدهایم
بر لوح دیده خط غباری کشیدهایم
گاهی اگر خزان و بهاری کشیدهایم
بر ما مگیر! از پی کاری کشیدهایم
راهی نداشتیم من و دل به کوی او
مردیم بار دیگر و دیدیم روی او
آنگونه سوختیم که برخاست بوی او
ما نیستیم و هست به جا آرزوی او
ای دل به خون تپیدی و دیدی که خواب نیست
تا تشنگی پل است، نیازی به آب نیست
آن را که جز به کشته شدن فتح باب نیست
تنها سر بریده ز گردن حباب نیست
تن در مدینه، جان به نجف؛ چاره چون کنیم؟
باید سری ز چنبر گردون برون کنیم
یاران! به نام عقل نخست ار جنون کنیم
باید شنا به ورطهی طوفان خون کنیم
در پردهایم تا گرهِ سر به کار ماست
این غنچه تا ز شاخه نیفتاده، خار ماست
اکنون که زیر بار نماندن عیار ماست
یاران! بیفکنید که بر دوش، بار ماست
یاران! طواف کعبهی گل تا کجا کنیم؟
هنگام شد که کعبهی دل را بنا کنیم
وآنجا منای خون خدا را به پا کنیم
وین خانه را به زمرهی کوران رها کنیم
چون مام من به حضرت حقّالیقین رسید
آیینگی به مادرت امّالبنین رسید
من شادمان که مام علمدار دین رسید
فرمود مجتبی: محک مهر و کین رسید
او را به چشم آینهی شاه دین ببین
در نام او به قوت علمالیقین ببین
تأویل نام کرده همان و همین ببین
وآنگاه سرنگون شدن از پشت زین ببین
خشنود باش کآینهی خشم مام ماست
راز قعود ما و اساس قیام ماست
تا روز حشر بر سر کویش مقام ماست
ماییم امام جن و ملک، او امام ماست
تا آزمون زمرهی بیداد و کین کند
آمد نهفته، آنکه زمان را زمین کند
زودا که قصد خون دلیران دین کند
وآنگه به کین امّت احمد کمین کند
برکش علم که وارث مطلق اگر منم
جز کبریای حق، درِ دیگر نمیزنم
چون شد مطاف عرش خدا خاک مدفنم
از روی یار، پردهی غیبت برافکنم
🆔 @mirshekak
Repost from یوسفعلی میرشکاک
...
دو زن در غربت خود سوگوارند
به یاد خون گرم آن سوارند
که لبنان را پدر بود و برادر
شده عیسی ابنمریم را برابر
رهانده ملک لبنان را ز خواری
زهی عیسادلی یحیا تباری!
دو زن شیونکنان از ایل عیسا
برون از مسجد و دیر و کلیسا
رعایای دموکراسیتبارند
به یاد شاه خوبان سوگوارند
قوام مستی مستان حسن بود
تن تنها صنم بود و شمن بود
که تا کی بار این و آن کشیدن؟
به آخر دست جز خواری ندیدن؟
شهیدی داده صد صحرا شقایق
حسنآسا دلیر و گرد و عاشق
هدایت را ز مادر وام کرده
پدر هادیش دیده، نام کرده
تجلیگاه عباس دلاور
علمدار خدا تا روز محشر
به میدان بلا چون شیر نر رفت
کنون پیر پدر نزد پسر رفت
ادامه دارد انشاءالله!
🆔️ @mirshekak
هو
جگر خون میشد و من مینوشتم
طراز خون به دامن مینوشتم
به تمهید نگاه خستهی خود
تو را در چشم روزن مینوشتم
پس از تاریکی بسیار خواندن
دلم را سخت روشن مینوشتم
تو در من گریه میکردی شب و روز
من از چاه سترون مینوشتم
شنیدم تا صدای گریهات را
دلم میخواست شیون مینوشتم
مرا ای کاش از خود مینوشتی
به جرم این که از من مینوشتم
🆔 @mirshekak
هو
جگر خون میشد و من مینوشتم
طراز خون به دامن مینوشتم
به تمهید نگاه خستهی خود
تو را در چشم روزن مینوشتم
پس از تاریکی بسیار خواندن
دلم را سخت روشن مینوشتم
تو در من گریه میکردی شب و روز
من از چاه سترون مینوشتم
شنیدم تا صدای گریهات را
دلم میخواست شیون مینوشتم
مرا ای کاش از خود مینوشتی
به جرم این که از من مینوشتم
🆔 @mirshekak
استاد شجریان و مرگ از زبان استاد یوسفعلی میرشکاک
متن در امرداد ۱۳۸۰ نوشته شده است.
هو اول و آخر یار
تقدیم به مادران و خواهران و دختران داغدار وطن، مظاهر فاطمه بنت موسی سلام الله علیها و علی ابیهارایت راز خدا فاطمهی معصومه است قبلهی اهل ولا فاطمهی معصومه است واپسین ماه فرا رفته و خورشید شده شمسهی مهر و وفا فاطمهی معصومه است دستگیر دل آنان که شهادتخواهند میزبان شهدا فاطمهی معصومه است درگهش دایرهی بخشش و بخشایش و مهر همه را نور و نوا فاطمهی معصومه است مبدأ هستی و سرمستی ملک و ملکوت مقصد قبلهنما فاطمهی معصومه است لشکرآرای شب غیبت موعود امم وارث کرب و بلا فاطمهی معصومه است کوتوال فلک هفتم، بانوی بهشت شرف آلعبا فاطمهی معصومه است دختران در همه جا آینهی مام خودند مام خود را من و ما فاطمهی معصومه است آنکه ما را چه به هنگامهی جنگ و چه به صلح پاس دارد به دعا فاطمهی معصومه است نه همین خاک و همین آب، که هنگام بهار نفس باد صبا فاطمهی معصومه است مطلع سال و دل ماه و دم روز از اوست جلوهی صبح و مسا فاطمهی معصومه است آنکه دارد سر همراهی ما در همه جا همه دم همدم ما فاطمهی معصومه است غمگسار همگان بر سر نعش شهدا شافعهی روز جزا فاطمهی معصومه است 🆔 @mirshekak
■ زبان فارسی از خراسان تا فارس ■
سخنرانی استاد میرشکاک در رویداد وطن پارسی شیراز۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵ 🆔 @mirshekak
کنار حوصلهی ناتوان خویش، نشستم
و بیتو با تو سخن گفتم.
تو را کدام فاصله از من پنهان کردهاست؟
همیشه شادمانی من میگوید:
که با تو زیستهاست
و ناتوانی من میگوید:
که در کنار تو بر گور خود گریستهاست.
🆔 @mirshekak
دیرگاه است، راه است
پشت تاریکی جاده ماه است
سهم من امشب آری همین امشب تلخ
اضطراب است، آه است
بیخبر ماندهام از تو ای واپسین یار
بیخبر ماندن من گناه است
مقصدی دارد این جادههای معلق
مقصد آب، چاه است
باز میگردد آیینه آنجا که خورشید
پشت چادر سیاه است
پشت چادر سیاهی که دیدار ماه است
ماه میکاودم با دو چشم سیاهت
سرد میپرسد از من: خدای تو هم بی پناه است؟
من چه باید بگویم؟
بیخبر ماندهام از خدایی که هر شب مرا یاد میکرد
آه ای آسمان کویری!
دلو خود را به ژرفای امّیدواری بینداز
آب یعنی شهادت
آب یعنی همان اسم و آن جسم
آب یعنی خدایی که در قعر چاه است
🆔 @mirshekak
هو
پرستش تو برایم بس است
با حضور تو از آسمان سبکترم
و زمین با من به گرد تو میگردد
زادروز استاد فرخنده باد!
🆔 @mirshekak
هو
برای جلال آل احمدباغی پروردهی زخم تگرگ بیشهای از ارژن و بادام تلخ درهای آکنده ز گلخنگ و خرگ دشتی خوابیده به دامان درد کوهی زانوزده در کام مرگ مردی دريادل و طوفانمدار گردابی خانهی خون نهنگ گرگی بر گردهی دریا سوار همسفر صاعقه، خط خطر در گذر صاعقه خون بهار زآهن تفتیده دلی بیخلاف زهرهای آمیزهی چخماق و زخم خوفشکن خونی خاراشکاف دور ز آفات درنگ و دروغ تیغی آهیخته بر غرب لاف پردلی آیینهی پولادکاو پیش دل شیر برافروخته بیشهای از آتش بر پشت گاو در جگر دریا افکنده چنگ بر زبر موج گران رانده ناو همهمهی غیرت و غوغای مرد کس نه به گرد تو رسید و رسد شد نتواند زن همپای مرد مردان بودند عیالان تو پر نکند هیچ زنی جای مرد از پس مرگ تو بر این باد و بید لبریز از همهمهی کهکشان خورشیدی تیغ نخواهد کشید مردی سرشارتر از خویشتن چون تو ندیدیم و نخواهیم دید 🆔 @mirshekak
هو
که هستم من بر آن سیمابگون آیینه جز آهت؟
دریغا کاش بودم سایهات، همواره همراهت!
جدایی از تو صد سال است اگر یک لحظه هم باشد
که میارزد به عمر جاودان شور شبانگاهت
غزل را همچو خود بیاعتبار و اعتنا دیدم
مگر آنجا که میافتد به چنگم قول دلخواهت
نگاهت برد از راهم؛ کلامت کرد گمراهم
جز این چیزی نمیخواهم: سری افتاده در راهت
بهشتم: یاد آن پیراهن اردیبهشتی بس!
بهارم: سیر بالای بلند و زلف کوتاهت
گسستم از زمین و آسمان؛ این بس که چون پیچک
بپیچم بیامان پیوسته بر گرد کمرگاهت
به مهرت میخورم سوگند فردای قیامت هم
نه روی از قبلهی مهرت بگردانم، نه از ماهت
سرم دریایی از شور پشیمانیست هرگه دل
به یاد خویش میآرد در آن هنگامه ناگاهت
تو رفتی و مرا با درد این پرسش رها کردی:
"که بیرون میکشد جز دستهای من از این چاهت؟"
دلا آن رفته هرگز برنمیگردد؛ همینت بس
که گاهی از جگر برمیشود فریاد اللهت
خدایان رفته و آیندهاند؛ امروز را دریاب!
خدایی نیست جز لیلی که کرد از عشق آگاهت
🆔 @mirshekak
هو
به هرزه نشمری ایدوست! آن حدیث کهن
که گشت بوزنهای گرم کار نجاری
به شیخ و کارگه انقلاب اگر بینی
حدیث بوزنهات پیش روست پنداری
دو بیضه ماند ز خیل فقیهکان بهشکاف
غریوشان به فلک بر شد از نگونساری
نه مَخلصیست فرارویشان بجز لندن
نه دانشی که رهایی دهد از این خواری
به باد رفت هم از شیخکان هم از مردم
چو نیک درنگری اصل و فرع دینداری
فدای دین شده دنیا، فدای دنیا دین
زهی سفاهت و بوزینگی و بیعاری
جز اینکه صدق مقال کلیله* شد معلوم
نداشت حاصلی آخوند و مملکتداری
حکایتی از بخش سوم باب الاسد و الثور کتاب کلیله و دمنه🆔 @mirshekak
هو
سر در کمند مهرورزی، دل در هوای دادخواهی
دل نردبام ناامیدی، سر برف بر بام تباهی
ابر گرانی در دلم بود، پنداشتم بر آسمان است
اکنون شب خاموش خویشم، در زیر برف بیپناهی
زخم زبان ناگهانت، تاریکتر از گیسوانت
بر جان یار مهربانت، زد مُهر ابهام و سیاهی
سوی که بگریزم خدایا! وقتی تو میرانی ز خویشم؟
آیا گناه دیگری هم دارم به غیر از بیگناهی؟
در آزمون خنده چشمت، بخشید جانی جاودانم
دل برنمیگیرم از آن چشم، با آزمون خشم واهی
من بودم آیا سدّ راهت؟ این است انصاف خدایان؟
یا از خدا بودن ملولی، میلیست پنهانت به شاهی
ماه تو آیا سال من نیست؟ دیگر دلت دنبال من نیست
در طالع سعدت نظر کن، همسایهی دَلو است ماهی
اول به چاهم درفکندی، آخر به زندان جای دادی
در نیمهراهم وانهادی، تا کی رفیق نیمهراهی؟
اندوه و آه است آنچه هر شب میروید از ژرفای جانم
ماران ضحاکند گویی با رویشی سرد و گیاهی
دیروز خورشید تو بودم، امروز حتی یک ستاره
در آسمانت نیستم، آه! ای مرگ! یکبار اشتباهی!
🆔 @mirshekak
Repost from حوزه هنری انقلاب اسلامی
چرا فردوسی فمنیست نیست؟
🔹یوسفعلی میرشکاک، در جلسه «#شاهنامهخوانی»: فردوسی در شاهنامه تنها از یک زنِ پهلوان به نام گردآفرید یاد کرده است. در آن روزگار، ستایش از زنان بیشتر در سیمای پهلوانی و مادری تجلی مییافت و نباید انتظار داشت که فردوسی در هزار سال پیش، مدافع فمینیسم یا حقوق زنان به معنای امروزی باشد.
📌 مشروح گزارش
🆔 @hozehonarii
