es
Feedback
خطِ دل

خطِ دل

Ir al canal en Telegram

از دل نوشتم؛ شاید کسی خودش را میان واژه ها پیدا کند...🌱 میشنومتون🙂🫴🏻 http://t.me/HidenChat_Bot?start=6736365013

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
285
Suscriptores
-224 horas
-27 días
+2830 días
Archivo de publicaciones
نفس بکش نفسم را میان آغوشت...🙃

ما برای قبول اینکه باید با بعضی آدم‌ها، موقعیت‌ها و شرایط خداحافظی کنیم، به زمان احتیاج داریم. زمان باید بگذرد. ذهن باید هزاران داستان متقاعد کننده بسازد تا آرام آرام به لحظه‌ی خداحافظی نزدیک شویم.
«تکه‌هایی از یک کل منسجم» -پونه مقیمی

گاهی صبور بودن نام دیگر نادیده گرفتن است...:)

سخته فراموش کردن آدمی که یروزی کل آینده ات رو باهاش متصور شدی...

بی‌خوابی‌ام را یک شب در آغوش تو چاره می‌کنم ! عشق من بی‌تابی‌ام را چه کنم ...؟
عباس معروفی

گاهی هم باید تسلیم شد؛ و پذیرفت که زندگی بیشتر از این نخواهد بود.

در نهایت؛ قلب تسلیمِ گفته‌های مغز شد و آن بازیِ دردناک، برای همیشه به پایان رسید.

‏برف شاخه‌ها را خم کرده بود و در بارش بعد حتما می‌شکستشان. آدم‌ها هم مثل درخت‌ها بودند. یک برف سنگین همیشه بر شانه‌های آدم وجود داشت و سنگینی‌اش تا بهار دیگر حس می‌شد. بدی‌اش این بود که آدم‌ها فقط یک‌بار می‌مردند و همین یک بار، چه فاجعه دردناکی بود.
سمفونی مردگان عباس معروفی

و شب، کاش با تو مهربان باشد؛ با تویی که در تنهایی، اشک می‌ریزی و آرام به خودت می‌گویی: «طاقت بیاور، عزیزِ من.»

عدالتی نمانده، ما فقط یاد گرفته‌ایم درد را قشنگ‌تر تحمل کنیم.

زمان گذشت، اما بعضی نبودن‌ها هنوز پررنگ‌تر از هر حضوری‌اند… شاید چون بعضی حس‌ها در منطق نمی‌گنجند.

اونایی که مفت نمی ارزن دقیقا همونا برامون گرون تموم میشن...

دیگر عشق نمی‌خواهم؛ نه چون زیبا نیست، بلکه چون دیگر نمی‌توانم بخواهم… سهمِ خواستنِ من تمام شده است. مگر آدم چند بار می‌تواند چیزی را با تمامِ قلبش بخواهد؟

بغلم کن، محکم و طولانی؛ طوری که استخوان‌هایم ریشه بزنند در تنِ تو.

منصفانه‌تر بود که هرکس فقط تاوان نفهمی خودش را می‌داد.

تو نمی‌دانی عزیز من اما در دل من تمام راه‌ها به تو می‌رسند؛ حتی بیراهه‌ها…

تغییر کنید برای حسرتی که طاقت خوردنش را ندارید.

من هر بار داشتم از پا میفتادم یادم افتاد تو بهم تکیه دادی محکم‌تر ایستادم ...
من هر بار داشتم از پا میفتادم یادم افتاد تو بهم تکیه دادی محکم‌تر ایستادم ...

وقتی در عمیق‌ترین نقطه سیاهی به سر می‌بری و حس می‌کنی هیچ چیزی برای تکیه کردن نداری به‌ هیچ تکیه کن. همان خلأ مبهمی که در اعماق قلبت داری و از تمام دلگرمی‌های گذرا استوارتر است.

در سرم جنگ های بسیاریست و تنها کشته اش منم...