es
Feedback
تانگوی شیطان

تانگوی شیطان

Ir al canal en Telegram

نیم ساعت توی بهشت بودن، قبل از اینکه شیطان بفهمه مردی.

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
213
Suscriptores
Sin datos24 horas
+27 días
+230 días
Archivo de publicaciones
Repost from N/a
داستان رنج آور راسکولنیکوف(شخصیت اصلی رمان جنایت و مکافات)ندایی است برای روسیه که به ریشه هایش وفادار بماند و به خداوند و به احسان ذاتی مسیر اسلاوفیل اعتقاد داشته باشد. از نظر داستایفسکی آزادی ای که راسکولنیکوف نمایانگر آن است خطرناک و خودخواهانه است. شاید با همه ی دیدگاه های داستایفسکی که به آنها اشاره شد موافق نباشید اما همه ‌ی این دیدگاه ها قابل درک اند. آنها بسیار شبیه دیدگاه های آدمهای مرتجع هستند ما نمیخواهیم چیزی تغییر کند. همه چیز همین جوری که هست خوب است و هر کسی فکر میکند راه بهتری برای منصفانه تر کردن زندگی وجود دارد دیوانه است. من مخالفم اما درک میکنم. در رمان رادیون رامانوویچ راسکولنیکوف هم اسم شخصیت و هم اسم منسوب به پدر درخشان است. دانشجوی سابقی است که دنبال راهی در زندگی اش می گردد. او خوش قیافه است و متکبر جنون عظمت دارد و رؤیای به انجام رساندن کاری شگفت انگیز تا بخت و اقبال خانواده اش را از این رو به آن رو کند. با این حال رؤیاهاش فداکارانه نیستند. در واقع دنبالِ تشخص است. طبق گفته ی راسکولنیکوف آدمهای عادی و حوصله سربر دنیا را به سکون دچار می کنند،زاد ولد می کنند و چند برابر می شوند در حالی که انسانهای فوق العاده دنیا را به حرکت وا می دارند و آن را به سمت هدفش رهنمون میکنند. به این قضیه فکر میکنم که اگر راسکولنیکوف آن موقع توییتر داشت لازم نبود دیگر کسی را بکشد. راحت می توانست همه ی خیالات پررنگ و لعابش را منتقل کند آنجا تایپ کند و پیغام های نفرت انگیز بگذارد. چرا بر کشمکشهای درونت غلبه کنی وقتی می توانی آدمهای دیگر را با هشتگ های اعصاب خرد کن عاجز کنی؟ و تازه زحمت کمتری می کشی تا بیفتی دنبال نزول خوارها و آنها را بکشی. در عوض راسکولنیکوف مجبور است با مشکلاتش رودررو شود. علی الظاهر مادر و خواهر مجردش در شرایط سختی زندگی میکنند او میخواهد مرد باشد و آنها را نجات بدهد. راسکولنیکوف نامه ای از مادرش دریافت میکند که مثل کاتالیزور - یا دست کم بهانه ای - برای جنایتش عمل میکند. این که داستایفسکی چگونه موفق میشود کاری کند که تصمیم راسکولنیکوف برای حل همه ی مشکلاتش با کشتن پیرزن رباخوار کاملاً طبیعی به نظر برسد..... خب این واقعاً از نکات برجسته ی جنایت و مکافات است چون این ترفندی است که نویسنده واقعاً از عهده ی انجامش برآمده راسکولنیکوف، همان طور که در رمان توصیف شده یک جورهایی عُقده ی «ناپلئونی» دارد. او اعتقاد دارد جایگاهش بالاتر از قوانین عادی جامعه است و قادر به انجام کارهای بزرگ است. او تصمیم میگیرد دست به جنایت بزند تا آن را ثابت کند. نیچه فقط یازده سال داشت وقتی داستایفسکی در حال خلق راسکولنیکوف بود اما شخصیت راسکولنیکوف تجسم بسیاری از اندیشه های آتی این فیلسوف درباره ی ابرانسان بود انسانی که اعتقاد دارد بالاتر از عوام الناس است و تابع اندیشه های معمولی اخلاقی نیست. داستایفسکی از شخصیت راسکولنیکوف برای نمایش این نکته استفاده میکند که چه قدر انسانها خودخواه و بیمار میشوند وقتی از خدا روگردان می شوند. آنها شروع میکنند به باور این که میتوانند از عهده ی انجام هر کاری برآیند و همه چیز در کنترل آن هاست و نیازی نیست منتظر هیچ جور راهنمایی ای از طرف خداوند بمانند عجیب این جاست که این قضیه ی ایده ها با بعضی اندیشه هایی که جنبش خودشناسی مطرح میکند و این روزها بسیار محبوب است تفاوت چندانی ندارد نه این که بگویم کتابهای خودیاری شما را به کشتن کسی ترغیب میکنند اما حتماً تشویقتان میکنند باور کنید قادر به انجام کارهای بزرگی هستید که فاصله ی چندانی با موقعیت راسکولنیکوف ندارد.فکر میکنم داستایفسکی از این گرایش مدروز و امروزی بی خدایی که کتاب های خودیاری تبلیغ میکنند اصلاً خوشش نمی آمد و حتماً از تک آهنگ معروف فکر می کنم میتوانم پرواز کنم .آر. کلی خواننده متنفر می شد؛ باور به این که میتوانست به آسمان برسد، اوج بگیرد و از آن دروازه ی گشوده به سرعت بگذرد... همه ی اینها مشکل راسکولنیکوف بود. و خب نتیجه ی خوبی هم از آن حاصلش نمیشود. راسکولنیکوف در حال پرسه زدن در خیابانهای سن پترزبورگ از یک طرف نگران است شاید کشتن پیرزن حالش را خراب کند چیزی که امیدوار است اتفاق نیفتد اما به هر حال بابتش هراسان است و از طرف دیگر فکر میکند شاید نتواند از عهده ی قتل پیرزن بربیاید و احساس کند شکست خورده است.حسی که همان موقع هم دارد و اصلاً تحملش را ندارد. او در نهایت سر از خانه ی پیرزن در می آورد. او را می کشد و بعد هم خواهر ناتنی پیرزن را که شاهد جنایت بوده است. بعد از قتل به چنان حالی می افتد در کل خیلی حال و هوای اَبرانسانی نیست که فقط یک سری آت و آشغال میدزدد... - همان؛

Repost from شایو.
رنج کشیدگان و خوارشدگانِ داستایفسکی رو تموم کردم، دارم به نلی فکر می‌کنم، نِلی برای من تراژیک‌ترینه؛ نه فقط به‌خاطر رنجش، بلکه چون انگار از همون اول به این نتیجه رسیده که دنیا جای امنی نیست. اون انتخابِ زندگی حقیرانه شاید انتخاب واقعی نباشه، بیشتر شبیه تسلیم به زخمی هستش که خیلی زود شکل گرفته. حتی وقتی وانیا کمی نور وارد زندگیش می‌کنه، اون زخم قدیمی هیچ‌وقت واقعاً ترمیم نمی‌شه. نِلی انگار با خودش می‌گه امید ممکنه، ولی برای من نه. یا ناتاشای عاشق، که برای عشقش از همه چیز دست کشید، ناتاشا با قلبش زندگی می‌کرد، نه با حساب و منطق و بهای این انتخاب رو هم کامل پرداخت؛ ناتاشا برعکس، انتخاب می‌کنه و این انتخاب از سر آگاهیه، نه ناآگاهی. ناتاشا شکست نمی‌خوره چون ضعیفه، بلکه چون جهان همیشه با عشق صادقانه مهربان نیست؛ وانیای عزیز... من وانیا رو یک انسان واقعیِ شریف می‌بینم، کسی که شاید دنیا رو زیر و رو نکنه، اما برای آدم‌های اطرافش واقعاً دلسوزه، نماد انسان مهربان اما ناتوان در تغییر کامل واقعیت.وانیا نمی‌تونه سرنوشت‌ها رو نجات بده، اما یک کار مهم می‌کنه، اجازه نمی‌ده رنج، کاملاً بی‌صدا و بی‌معنا باشه.اون شاهدی هستش که درد رو می‌فهمه، منتقل می‌کنه، و تا حدی تسکین می‌ده حتی اگر نتونه نجات بده.

در پایان بعضی از غم ها آدم هیچ وقت نمیتواند دنبال شادی باشد.

اشکم در اومد کتابم رو بستم دستام رو گذاشتم روی سرم حالت پنیک بهم دست داد (ودفاک)

تا جایی که یادمه هیچ وقت رنج کشیدگان و خوارشدگان رو به اندازه بقیه آثار داستایفسکی جدی نگرفته بودم، حتی این احساس رو داشتم که کسی اینقدر بهش توجه نمیکنه و جدی گرفته نمیشه، اما امروز برای باز هزارم بهم ثابت شد که همیشه از دید بقیه نگاه کردن به یک کتاب اشتباه است، تا وقتی یک کتاب رو نخوندی نمیتونی قضاوت کنی که چه شاهکاری رو از دست دادی. حتی امروز تصور کردم میتونم از داستایفسکی برای خلق کردن همچین شخصیت هایی حتی متنفر باشم، روان آدم رو بهم میریزه، درک چنین حوادثی در کتاب درک چنین اتفاق های غیر منتظره ای توی روند داستان آدم رو رجر کش و نابود میکنه. وای وای نمیتونم بیان کنم که چقدر تلخ بود، دارم به این فکر می‌کنم، هزار خورشید تابان و بادبادک باز و نازنین از یک نظری حتی از کنارش هم نمیتونن رد بشن، ( البته برای من همینطوره که برای تو فرق داشته باشه)

اگر روحیه ضعیفی دارید توصیه می‌کنم هیچ وقت نزدیک این کتاب نرید، حتی سعی نکنید که بازش کنید، در اولین روزی که تمومش کنید، شما رو خواهد کشت.

هیچ وقت تصور نمیکردم بعد از هزار خورشید تابان و نازنین کتابی به این تلخی وجود داشته باشه که بخونم، اما امروز در این لحظه همه‌ی آنچه که قبلا خونده بودم و برام حکم یک کتاب غمگین رو داشت پاک فراموش خواهم کرد، حتی غمی که پاکروفسکی دانشجو یا حتی مریم در هزار خورشید تابان بهم سایه انداخته بود رو فراموش خواهم کرد، نلی، نلی امروز برای من جاویدانه ترین و غم انگیز ترین شخصیت ادبیاتی تا آخر عمر خواهد بود، و خواهد ماند.

photo content
+2

وای وای وای از دست این کتاب، تا آدم رو نکشه تموم نمیشه

photo content
+1

ابله/داستایفسکی

نلی هم به این لیست اضافه می‌شود؛ داداش اصلا به هیچ کدوم از شخصیت هاش رحم نمیکند🗿🗿🗿🗿

photo content

photo content

photo content
+3

photo content

photo content
+6

photo content
+9

Heathens (Karaoke) I CantoYo Twenty One Pilots.m4a3.47 MB