𝘍𝘢𝘭𝘴𝘦 𝘌𝘲𝘶𝘪𝘭𝘪𝘣𝘳𝘪𝘶𝘮
Ir al canal en Telegram
Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
248
Suscriptores
-124 horas
+27 días
+630 días
Archivo de publicaciones
مدتهاست احساس میکنم کسی بیصدا تمام رنگهای جهان را از من گرفته است. هنوز همان خیابانها را قدم میزنم، همان موسیقی را گوش میدهم و همان آدمها کنارم میخندند، اما هیچچیز به درونم راه پیدا نمیکند. انگار قلبم یادش رفته چگونه از زیباییها بلرزد و روحم پشت پنجرهای مهگرفته ایستاده، تنها تماشاگر زندگیای که دیگر نمیتواند لمسش کند. دردناکترین بخش ماجرا این نیست که غمگینم؛ این است که حتی غم هم دیگر آنقدر زنده نیست که چیزی را در من تکان دهد.
Repost from N/a
دانهها جای خاک در آسمان، خونِ مردم جای رگ بر دندانهایشان، خدا جای آسمان در کتابها، و رذالت جای شرافت در انسان.
میگویند روی پاکتِ سیگار حقیقت را نوشتهاند؛
«برای ریهها مضر است.»
عجیب است... حقیقت همیشه با جوهرِ سیاه نوشته میشود، اما انسان آن را با انگشتانی لرزان میخواند و باز هم به سویش دست دراز میکند. گویی بعضی هشدارها برای آن نیستند که نجاتمان دهند؛ تنها آمدهاند تا بعدها، میان ویرانههای وجودمان، ثابت کنند که سرنوشت از همان ابتدا راست میگفت.
تو نیز همان جملهی کوتاهِ روی پاکتِ سیگار بودی؛ هشداری که پیش از عشق، پایان را روایت میکرد. من میدانستم هر لبخندت جرعهای از عمرم را خواهد ربود، هر نگاهت زخمی خواهد شد که زمان جرأتِ بستنِ آن را ندارد، و هر بار که نامت را در دل تکرار کنم، تکهای دیگر از خویشتنم به خاکستر بدل خواهد شد. با این همه، مگر عاشق برای رهایی قدم برمیدارد؟ عاشق، تنها کسیست که حقیقت را میبیند، نابودی را میشناسد، و باز با تمام وجود، آغوشش را به سوی همان چیزی میگشاید که قرار است آخرین نفسهای روحش را نیز از او بگیرد. شاید عشق، زیباترین شکلِ سقوط باشد؛ سقوطی که انسان در تمام مسیرش، گمان میکند در حال پرواز است.
Repost from N/a
+1
فئودور داستایفسکی
خالق قمارباز
Translation: “One turn of the wheel, and everything changes.”
یک چرخش چرخ، و همهچیز تغییر میکند.»
https://t.me/justicefordream
شاید نفرت از پدرش جاودان بود، او که خود توانایی ادراک فرزندش را نداشت، حالا او را از بابت نداشتن کردار صحیح ملامت میکرد! آن مرد انسانیت را بین دو فرزندش تقسیم میکرد و برای او تنها خوی حیوانیاش باقی میماند. احتمالا تمام این زخمها از زمانی سر باز کردند که او حتی از پدرش نیز میترسید
هیچگاه در عبادتگاه هایی همچون صومعه ها و کلیساها آرامش نیافت. چطور میتوانست به آن روحانی های سفیدپوش اعتماد کند زمانی که قلبشان فاسد و پوسیده بود؟
او هرروز در آیینه شکسته نظارهگر خود میشد. هر لحظه که تلاش در فهم خویش داشت، موجودی را مییافت که فرسنگ ها از او دور بود.
«خب، در هر صورت این تاج بیش از حد برای سر تو بزرگه، میخوای باهاش چیکار کنی؟» نسیم گرمی از شهر منچستر عبور کرد، نسیمی که سبب شد کلاغ های سیاه آوازی سر دهند و پرواز را به تماشای گفتگوی آنها ترجیح دهند. او ایستاد. در ذهنش افکاری میگذشت که هیچگاه قابل توصیف نبود. به سمتش بازگشت، چشمان شفافش به حدی تاریک شده بود که فرد روبرویش را یادآور اقیانوس پیش از طغیان بود. «نگران نباش. میگن ناپلئون تاجش رو با نخ از سقف آویزون میکرد چون براش بیش از حد سنگین بود ولی... پس از درنگی کوتاه با قاطعیت ادامه داد: «ولی میسوزونمش...نابودش میکنم، یوختن امثال سلطنت هایی رو که این دنیا رو کثیف کردن تماشا میکنم، تا شاید نور برای یه لحظه برگرده»
Repost from 𝑅𝑜𝑜𝓂 3:13
📺📺 🤩
📺📺 😭 🌟🌟🌟
برای تماشای گیسوان خورشیدگونش،گلبرگهای بسیاری را زیر پا گذاشتم؛قتلهایی کوچک که در ☁️ سرزمین پروانهها طوفانی بیپایان بودند نمیدانم برای دیدن دوبارهاش چند جان دیگر باید بر دستان عاشقم خاموش شود. 🤩🤩🤩🤩
Digital Justice 🤩🤩🤩🤩
Repost from N/a
همین که ضحاک را گور بلعید، خونهایی که ریخته بود، ریشه دواندند و سرو شدند.
Repost from N/a
تصور میکنید این یک بازی کودکانه است؟ اگر چشمانتان را ببندید، جانورِ روبهرو نیز شما را نخواهد دید؟ بگریزید؛ درد مقصد نیست که از آن دور شوید، سایهای است که با هر قدم، شکل دیگری به خود میگیرد تا شما را به صلابه بکشد.
Repost from N/a
همهٔ ما در تاریخی از تاریکی به زنجیر کشیده شدیم. سرهایمان را به عقب کشیدند تا تماشاگرانی تمامعیار باشیم؛ تماشاگر جویده شدن گوشت بهدست فقر، خم شدن عقل زیر بار شهوت، و به دار آویخته شدن آزادی به دست دین.
