𝘍𝘢𝘭𝘴𝘦 𝘌𝘲𝘶𝘪𝘭𝘪𝘣𝘳𝘪𝘶𝘮
Ir al canal en Telegram
Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
248
Suscriptores
Sin datos24 horas
+37 días
+930 días
Archivo de publicaciones
«دازای… نمیدونم چرا، هر بار که یه چیزی یاد تو میاندازه، دلم میره و برمیگرده، مثل بادِ سردی که پوستت رو لمس میکنه و نمیمونه. هنوز اون حس قدم زدن با تو، اون خندههای نیمه شب و حتی لباسی که همیشه دوست داشتی رو یادم میاد… و میدونی چیه؟ هنوزم برام زیبایی، حتی وقتی که دنیا بینمون فاصله انداخته. گاهی آرزو میکنم کاش میشد فقط یه لحظه دوباره کنار هم باشیم، بدون درد، بدون حرفای نگفته… اما میدونم که بعضی چیزا، حتی عشق، نمیتونن همه چیزو درست کنن. با این حال، دازای… حتی اگه دیگه مال هم نباشیم، هر جا باشم، یاد تو و اون لبخند لعنتیت منو رها نمیکنه.»
شب بندر آرامتر از همیشه بود. باد خنکی از روی آب میگذشت و نور چراغها روی موجها میلرزید. چویا لبهی اسکله نشسته بود، کلاهش رو کنار گذاشته و به آب خیره شده بود. دازای کمی عقبتر ایستاده بود؛ دستها توی جیب پالتوش، نگاهش بیصدا روی چویا. چند ثانیه گذشت... «اگه میخوای چیزی بگی، بگو.» صدای چویا آروم بود، بدون اینکه برگرده. دازای لبخند خیلی کمرنگی زد. «جالبه… همیشه میدونی کِی نزدیکتم.» چویا شونه بالا انداخت. «بعد از این همه سال، چیزایی هست که دیگه لازم نیست ببینیشون.» دازای جلو اومد و کنارش نشست. فاصلهشون کم بود، اما عجلهای برای صحبت نبود.مدتی فقط صدای آب و باد بینشون صحبت میکرد «امشب خطرناک بودی.» دازای کمی مکث کرد:«اگه یه ثانیه دیرتر-» «اما نشد.» چویا سرش رو چرخوند و مستقیم نگاهش کرد. «چون میدونستم پشتمی.» دازای مکث کرد. اون نگاه شوخ همیشگی نبود. چشمهاش جدیتر از معمول بودن. آروم پرسید:«اعتماد میکنی؟» چویا بدون فکر جواب داد: «به تو؟ همیشه.» دازای نفسش رو آهسته بیرون داد؛ انگار باری از روی شونههاش برداشته شده باشه. دستش ناخواسته کنار دست چویا روی چوب سرد اسکله قرار گرفت. تماسی کوتاه، ساده، اما واقعی. «میدونی...» دازای گفت؛ «توی دنیایی که هیچچیز قابل پیشبینی نیست… تو تنها چیزی هستی که همیشه ثابته.» چویا لبخند خیلی کوچیکی زد؛ از اونایی که فقط دازای میتونست ببینه. «پس حواست باشه خرابش نکنی، دازای.» دازای بیصدا خندید. باد شدیدتر شد و چویا کلاهش رو برداشت و روی سر گذاشت، بعد بلند شد. «بیا بریم. سرد شد.» دازای هم ایستاد. سوکوکو، کنار هم، بدون فاصله، بدون حرف اضافه. نه لازم بود چیزی بگن،نه لازم بود ثابت کنن.اعتماد، بینشون، از هر اعترافی بلندتر بود.
گاهی فکر میکنم اگر زمان رحم داشت، الان کنار تو ایستاده بودم نه وسط این راهروی سنگی خیس، با زرهی که بوی جنگ میدهد و دلی که انگار هیچوقت جرأت نکرد با صدای بلند بگوید چه میخواهد. تو شاهزادهای؛ قرار بود همیشه از دور نگاهت کنم. همین، نه بیشتر. انگار از همون روزی که شمشیرم رو جلوت خم کردم، فهمیدم هیچ راهی از من به تو نمیرسه. نه چون تو بالا نشستی و من پایین… نه، چون تو همیشه میدونی چیکار میکنی، تصمیمهات محکم و صافه. اما من؟ من هنوز گیر کردهم بین اینکه برم، یا بمونم و خودمو خفه کنم با چیزی که نباید حسش کنم. دیشب که از کنارم رد شدی و فقط گفتی «مواظب خودت باش»، نمیدونی اون دو کلمه چقدر سنگین بود. انگار تمام چیزی که هیچوقت نمیتونستیم داشته باشیم، همون لحظه بینمون آویزون شد. من شوالیهم؛ ساخته شدم که ازت محافظت کنم، نه اینکه بخوامت. تو هم شاهزادهای؛ به دنیا اومدی که از من دور باشی، حتی اگه نگاههامون یه لحظه نتونه حقیقت رو قایم کنه. حقیقت اینه که…من هیچوقت ازت نگذشتم، چویا. حتی وقتی وانمود کردم سردم، حتی وقتی تو جدی بودی و حرف زیادی نمیزدی. شاید همین سکوتت بود که من رو اینهمه کشوند طرفت. اما خوب میدونم که تو جلو میری، برای پادشاهی، برای مردم، برای آیندهای که بهت تعلق داره. و من…فقط یه سایهم که دنبالت میاد و جرأت نمیکنه قدم بیجایی بذاره. اگه روزی تاریخ اسم تو رو توی طلاییترین صفحهها بنویسه، اسم من نهایتاً توی حاشیهها جایی پیدا میکنه. ولی مطمئن باش…حتی همون حاشیه هم برای من زیادیه، چون اونجا هم هنوز کنارت ایستادم، هرچند هیچوقت بهت نرسیدم.
𝖬𝗂𝗇𝗂 𝖿𝖺𝗇 𝖿𝗂𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇 𝖠 𝗌𝖾𝖼𝗋𝖾𝗍 𝖿𝖾𝖾𝗅𝗂𝗇𝗀 𝗂𝗇𝗌𝗂𝖽𝖾 𝗈𝗎𝗋 𝗉𝖺𝗅𝖺𝖼𝖾
Repost from N/a
Fyodor:
Over and over I keep going over the world we knew...
Once when you walked beside me,
That inconceivable, that unbelievable world we knew..
When we two were in love..!
And every bright neon sign turned into stars,
And the sun and the moon seemed to be ours...
For my little white rose.
یکم دسـآمبر سـآلِ ۱۹۸۴ در غروبي بيبدیـل که ای کآش بیپـایآن بود. الهةِ نجـات من؛
صبح امروز با غمی گنگ از خواب برخاستم؛ انگار هوای جهان سنگینتر از همیشه بود. هیچ چیز بهجای خودش نبود، حتی نور هم بیحوصله روی دیوار میریخت. قدمهایم بیهدف خیابان را طی میکرد و فکر میکردم روزی است مثل هزار روز دیگر، روزی که باید بدون دلیل تحملش کنم. اما… درست جایی که خیال میکردم همه چیز بیرنگ است، تو از دور ظاهر شدی. حتی نمیدانم چگونه تو را دیدم؛ شاید جهان خسته هم دلش برایم سوخته بود و خواست معجزهای کوچک نشانم بدهد. همان لحظه، سایهها عقب رفتند، هوا روشنتر شد، و انگار قلبم دوباره به یاد آورد که چگونه باید بتپد. تو فقط ایستاده بودی، بیخبر از اینکه فاصلهی چند قدمیات، زندگی مرا از نو ساخت. چقدر ساده، چقدر بیادعا… و چقدر عمیق. عجیب است، چویا—تمام روزهایی که فکر میکردم ناقصاند، تنها به یک نگاه تو احتیاج داشتند تا کامل شوند. تو آن اتفاق ظریفی هستی که جهان را از دلگیری نجات میدهد؛ همان لحظه کوتاه صبحگاهی، برای من حکم یک زندگی کامل را داشت. اگر میتوانستم، همانجا میایستادم و تا ابد نگاهت میکردم… از دور، بیصدا، اما با قلبی که برای اولینبار در آن روز فهمید هنوز میتواند زیبا بتپد.
اواخـر قرن نوزدهم، فرانسه، پاریس.
بارانِ ریز عصرگاهیِ پاریس تازه بند آمده بود، و خیابان مونمارتر در مهی نقرهای فرو رفته بود. چراغهای گازی کنار سنگفرش خیابان روشن شده بودند و نورشان مثل طلا روی زمین خیس میرقصید. چویا ناکاهارا، با کلاه لبهدار مخملی و پالتوی سرمهای خوشدوخت، عصبی انگشتانش را در جیب پالتو میفشرد. قرار نبود اینطور مضطرب باشد—تجربهاش در مدیریت هرجومرجهای بزرگ اجازه نمیداد—اما قرار امشب، از آن جنس قرارهایی بود که دل را بیاجازه میلرزاند. در سوی دیگر خیابان، اوساامو دازای آرام قدمزنان میآمد؛ با همان لبخند مرموز، همان چشمهایی که انگار هزار راز را در خود نگه میداشت. پالتوی روشنش زیر نور چراغها هالهای گرم پیدا کرده بود. وقتی رسید، بیهیچ مقدمهای گفت: «چویا… مثل همیشه زودتر رسیدی. انگار حتی زمان هم ازت حساب میبره.» چویا نگاهش کرد، همان نگاه نیمهعصبانی و مردد: «اگه قرار بود دیر کنم، تو جوری پیدام میکردی که انگار صد ساله دنبالمی. پس ساکت شو.» دازای خندید؛ خندهای کوتاه، اما کافی برای شکستن سرمای بینشان. خیابان خلوت شده بود و ظرافت یک شب پاریسی مثل پردهای نرم دورشان پیچیده بود. آنها قدمزنان بالا رفتند، تا جایی که شهر زیر پایشان کوچک و طلایی شد. باد ملایمی از کنارشان گذشت، برق لامپهای شهر لرزید، و برای لحظهای هیچکس در دنیا نبود جز این دو نفر، این دو روح پرآشوب که انگار همیشه در کنار هم معنا پیدا میکردند، حتی اگر خودشان انکار میکردند. دازای آرام گفت: «میدونی چویا… من همیشه فکر میکردم آدمها توی حرفهاشون گم میشن. ولی تو… تو توی سکوتت پیدا میشی.» چویا لحظهای مکث کرد؛ قلبش تندی زد، همان ضربانی که فقط دازای توان شنیدنش را داشت. «تو همیشه چرند میگی، اما… این یکی زیادی درست بود.» برای نخستین بار آن شب، دازای لبخندش افتاد و چیزی صادقانه در چشمهایش نشست؛ چیزی آسیبپذیر، واقعی، بیپناه. «من… نمیدونم این بین ما چیه، اما میدونم چیزی هست. چیزی که هر بار میخوام عقب بکشم، نزدیکترم میکنه.» چویا نفسش را بیرون داد، انگار سالها سنگینی از شانهاش رها میشد. «منم خسته شدم از جنگیدن با چیزی که… از قبل بینمون بوده.» دازای کمی جلو آمد. «پس امشب… بذار دیوارها فرو بریزن.» و چویا برای نخستینبار نگاهش را برنداشت. شب، آرامتر از همیشه شد. پاریس زیر پایشان میدرخشید، و آن دو، در سکوتی شیرین و پذیرفتهشده، کنار هم ایستادند، بینیاز از پنهانکاری، بینیاز از کلمات. قرار ملاقاتشان دیگر فقط یک قرار نبود؛ لحظهای بود که دو روح، پس از سالها کشمکش و فاصله، سرانجام به آرامش رسیدند.
حقیقتا وقتی بهم گفت چقدر دوستم داری میخواستم فقط بهش بگم «آبان و خورشید» ولی نتونستم.
در خاطرات هرکسی، چیزهایی است که به هیچکس نمی گوید، فقط برای دوستان نزدیکش بازگو می کند. مسائلی هم هست که حتی به دوستان نمی شود گفت و آدم فقط برای خودش می تواند بازگو کند، عین راز است. اما سرانجام چیزهایی هم هست که انسان حتی می ترسد برای خودش هم آشکار کند. -فئودور داستایفسکی
«میدونی چیه چویا؟ رنگِ روحِ تو قرمزه… قرمزِ تیز و روشنِ شرابی که تازه از بطری رها شده؛ هم آتش داره، هم غرور، هم زخمی که هیچوقت اعترافش نمیکنی. تو همیشه فکر میکنی من نمیفهممت… که فقط مسخرهت میکنم، یا ازت فرار میکنم، یا پشت هر جملهم یه شوخی پنهان کردهم. ولی باور کن، من نگاهت رو دیدم؛ اون لحظههایی که فکر میکنی کسی حواسش نیست. اون قرمزِ لعنتی تو، همونجاست، پرهیاهو، بیپروا، صادقتر از هر شمشیری که دست گرفتی. و من؟ مثل یه آدم احمق، هر بار زل میزنم و بیشتر میسوزم… نه از شدتِ گرماش، از اینکه تو حتی نمیفهمی چقدر روشن میسوزی. میدونی مشکل کجاست چویا؟ قرمزِ تو، رنگِ زندگیه… چیزی که من سالهاست بلد نیستم باهاش کنار بیام. تو هرجایی که قدم میذاری، هوا گرمتر میشه، انگار جهان بالاخره یه دلیل پیدا کرده که بجنبه. و من، با تمام این سردی و بیتفاوتی ظاهریم، انگار همیشه محکومم که جذب این حرارت بشم؛ حتی وقتی تا مرز نابودی میبردم. اما راستش؟ من ازت دور نمیمونم. چون قرمز، هرچقدر هم خطرناک باشه… تنها رنگیه که ثابت میکنه هنوز یه چیزی تو این روح یخزدهی من زنده مونده.»
میدانی… گاهی خدا برای اینکه یادمان بیاورد هنوز زیبایی در جهان کم نشده، یک انسان خاص را میآفریند؛ انسانی که هنگام ساختنش، انگار نور بیشتری در دست داشته.
انسانی که دلش، مثل باغی در نخستین صبحِ بهار، پر از مهربانیهای خجالتی و عطرهای آرامبخش است.
تو از همان جنسِ کمیاب و آسمانی هستی.
زیباییات فقط در چهرهات خلاصه نمیشود؛
در نحوهی نگاه کردنت به دنیا جاری است، در لبخندت که انگار غبار را از روی روزهای آدم میتکاند، در قدمهایت که انگار زمین زیر پای تو نرمتر میشود.
زیبایی تو از نوعیست که دیده نمیشود، احساس میشود؛ از آن زیباییهایی که حضورشان اتاق را روشنتر میکند، حتی اگر چراغها خاموش باشند.
و من امروزبیش از همیشه خدا را شکر میکنم؛ برای لحظهای که تصمیم گرفت تو را بسازد، برای دقتی که در بافتن روح تو به کار برد، برای هنری که در ظرافت نگاهت ریخت، و برای آن قلب آرام و نوازشگری که اگر جهان هزاربار هم سخت باشد، باز با یک جملهی کوتاهت آرام میگیرد.
زاد روزت مبارک
«میدونی چیه دازای؟ رنگِ روحِ تو آبیه… آبیِ عمیقِ دریا وقتی زیر آفتاب عصر میدرخشه؛ همونقدر آرام، همونقدر پرغرور، همونقدر خطرناک. تو همیشه خیال میکنی پشت اون لبخندهای بیحس و بیمعنات، چیزی برای دیدن نیست. اما من دیدم، دازای. توی هر سکوتت، توی هر نگاه نصفهکارهت، توی هر باری که خواستی از این دنیا فرار کنی و نشد… یه آبیِ خاموش بود که انگار صدا میزد: «مَن رو نجات نمیدن، اما شاید کسی دیدهم.» شاید همین بود که منِ احمق، هر بار نزدیکتر میشدم؛ چون میدونستم پشت همهی این بازیها، یه قلب خسته نشسته که جرأت نکرده هنوز خودش رو جدی بگیره. اما میدونی مسئله چیه؟ آبیِ تو، مثل آسمونه قبل از بارون. من هرچی میدوم تا بفهمم تو کدوم تیکهی این آسمون ایستادی، باز هم یک قدم دورتری. انگار از من میخوای نگاهت کنم، اما ازت چیزی نپرسم… دوستت داشته باشم، اما دوست داشتنم رو نشنوی. دازای، من خسته نمیشم. چون اون آبیِ عمیق، با همهی فاصلههاش، با همهی تاریکیاش… هنوز تنها رنگیه که این قلب لعنتی من رو آروم میکنه.»
وقتی نگاهت را به من میتابانی و صورتت آنچنان نزدیک میشود که نفسهایم در آغوش نفس تو گم میگردد، گویی کل جهان از وزن خود سبک میشود و روح خستهام در روشناییِ حضور تو شادمانه میرقصد. این نزدیکی تو، این لمس ناپیدا، نه تنها چشمهایم، که جانم را در بر میگیرد؛ و من، بیآنکه بدانم چگونه، در شوری شیرین و لطیف غرق میشوم که تنها زیباییِ تو میتواند بر آن تصرف کند. آه، چه خوشبختیای بالاتر از آن که در لحظهای چنین، خود را در سایهی وجودت بیابم و دلِ دردمندم را با نور آرامشبخش تو درمان کنم.
