کاربرِ شاهد
Ir al canal en Telegram
روایت کسی که هنوز یادش مونده. https://t.me/HarfChatBot?start=39d930fd33cd اگه ناشناسطور حرفی دارید ⬆️
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
201
Suscriptores
-224 horas
-57 días
-3130 días
Archivo de publicaciones
201
مهمونیِ غیرآخرهفتهای یعنی همه دور هم جمعن، میخندن و خوش میگذره، ولی هر ۲۰ دقیقه یکی میپرسه:
"فردا چند باید بیدار شیم؟"
"من ساعت چند باید برم سر کار؟"
"اگه الان حرکت کنیم تا ۱ بتونیم بخوابیم چند ساعت میشه؟"
عملاً مهمونی نیست، جلسهی مدیریت بحرانِ خواب و اشتغاله. :))
201
تو ماشین غرق فکر کردن به یه مکالمه بودم و ظاهراً انقدر احمقانه لبخند میزدم که پسره از ماشین بغلی زد به شیشه. برگشتم سمتش. گفت: "اینجوری که داری میخندی، معلومه هنوز اول راهی. همینجا دور بزن، برگرد. عشق فقط بدبختیه."
و من هنوز نمیدونم کدوممون بیشتر جای ترحم داشتیم؛ من که داشتم به یه مکالمه لبخند میزدم، یا اون که از پشت شیشهی ماشین بغلی، پایان داستان منو میدونست.
201
میگن آدم از فردای خودش خبر نداره؛ حکایت امروز منه.
تا همین یه ساعت پیش فکر میکردم قراره امروز تا ساعت ۱۰ بخوابم، دم ظهر خانومخانوم برم دانشگاه و به یدونه کلاس امروزم برسم، برگردم خونه و استراحت کنم و از ساعت ۴ هم کلاسهام رو برگزار کنم و شب، در کمال آرامش، بشینم درس بخونم.
تا اینکه نیم ساعت پیش دکتر زنگ زد که امروز صبح خودم رو به داروخونه برسونم، چون کلی کار داره و لازم دونسته رو من حساب کنه و خب، به همین سادگی، تمام برنامهریزیهام رفت هوا.
الان باید برم داروخونه، بعد خوابآلود و احتمالاً با روحی که چند ساعت از جسمش عقبتره، خودم رو برسونم دانشگاه؛ برگردم و با اخلاق سگی کلاس برگزار کنم و اگه تا شب هنوز علائم حیاتی داشتم و خوابم نبرد، یه نیمنگاهی هم به درسهام بندازم.
لذا اگر امروز جایی دیدیدم که دارم به نقطهای نامعلوم خیره میشم، لطفاً مزاحم نشید. سیستم در حال پردازشه.
خلاصه که امروز بیسکوییتیام که زیادی تو چایی مونده؛ فقط کافیه یکی یه تکون کوچیک بهم بده تا کلاً از هم بپاشم.
201
شاعر میگه:
"هم براى رستگارى، روشن چشمت بس است
هم براى كافرى كافیست ما را چشم تو
هيچكس مانند من مرد چنين جنگى نبود
لافتى إلا خودم لا سيف إلا چشم تو..."
#ذکر-شب
201
یکی جایی نوشته بود: "من در share کردن آدمای موردعلاقهم بسیار بسیار خسیسم."
برایش نوشتم:
"من هم همینطور، عزیز من."
البته خساست من از آن خساستهای معمولی نیست؛ از آن مدلهاییست که اگر کسی برایم واقعاً عزیز باشد، ترجیح میدهم آرام و بیسروصدا، گوشهی امنِ دنیای خودم نگهش دارم.
نه از این جهت که نخواهم دیگران بشناسندش؛
اتفاقاً شاید دلم بخواهد همه بفهمند چطور آدمیست؛ اما...بعضی آدمها هیچجوره عمومی نیستند.
مثل یک کافهی دنج که دلت نمیخواهد لوکیشنش را برای همه بفرستی؛
مثل آهنگی که فقط خودت میدانی چه زمانی باید پخشش کنی؛
مثل یک خیابان خلوت که دوست داری هنوز فقط مالِ خاطرهی خودت باشد.
بعضی آدمها هم همیناند.
نه لزوماً برای اینکه کسی نباید بشناسدشان؛ برای اینکه هر کسی قرار نیست آن نسخهای را ببیند که تو دیدهای.
من معمولاً چیزهای موردعلاقهام را با دنیا قسمت نمیکنم. اگر چیزی را جایی نشان بدهم، اگر از کسی حرف بزنم، اگر جملهای از او را نگه دارم، اگر حضورش یکجایی از نوشتههایم سرک بکشد...
احتمالاً چیزی از آن آدم، بیشتر از چیزی که باید، برایم مانده و شاید آنچه میبینید، فقط همان بخشی باشد که اجازه دادهام دیده شود.
چون بعضی آدمها را میشود معرفی کرد؛ اما نمیشود توضیح داد چرا دیگر شبیه بقیه نیستند.
و تو... اگر روزی فهمیدی چرا اسمت را گاهی میآورم و بیشترِ وقتها نه، شاید تازه متوجه شوی کدام قسمتِ ماجرا را هیچوقت share نکردهام.
همان قسمتی که هنوز، حتی خودم هم وانمود میکنم وجود ندارد.
201
Repost from •𝐏𝐄𝐍𝐄𝐋𝐎𝐏𝐄•
این پیامو فور کنید،چنلاتون رو ببینم و رندوم پستای مورد علاقمو ازتون فور کنم اینجا🍄🍎₊𖦹
