Heartleap
Ir al canal en Telegram
"I am overwhelmed with things I ought to have written about and never found the proper words." @postcaardsbot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
244
Suscriptores
Sin datos24 horas
-17 días
-130 días
Archivo de publicaciones
244
گاهی حس میکنم کل زندگیم منتظر بودم. منتظر اینکه یه چیزی از راه برسه، یه خبری بشنوم، یه چیزی تغییر کنه، چیزی که میخوام اتفاق بیفته. دوست دارم بدونم چه حسی داره بدون اینکه هزارتا سناریو مختلف رو توی ذهنت مرور کنی و قلبت فشرده بشه یه مسیر رو راحت طی کنی. فقط برای یه بار دوست دارم اون راهی متعلق به من باشه که آسونتره و پیچوخم نداره. دوست دارم این چیزی که بهش میگن «شانس» رو محکم بین دستام بگیرم. نمیدونم اصلاً چنین چیزی ممکنه؟
244
give me something I can see
something bigger and louder than the voices in me
something to believe
244
It is so hard and it takes so much time to form a healthy kind of relationship with food and to see it as something that not only nourishes you, but also as something that gives you a reason to just get out of bed. All those tea cups that accompanied you in your worst moments, all those steps you took to just get a sweet pastry in order to just cheer up a little, the leftovers of a birthday cake even after the celebration is done, the food that someone brings you because they thought of you while making it, the drinks, the breakfasts and the warm bread. the bread. it is the ultimate love language. I'm gonna take all this sadness and turn it into a chocolate cake that I bake.
244
magic exists and it is in a meal you share with your loved ones. and in the sun. and also in all the sweet desserts in the world.
244
این طراحیها رو خالق مومینها (Moomins) به درخواست آسترید لیندگرن، نویسندهی پیپی جوراب بلند، انجام داده.
244
همیشه وقتی خیلی ناراحتم از توی کتابخونهم قطورترین و طولانیترین کتاب رو برمیدارم تا غم و غصهم در برابر اون کوچیک جلوه کنه. انگار اجتنابناپذیره که توی تابستون یه ناراحتی عجیب عین یه پیچک دور قلبت پیچیده نشه، واسه همین چند ساله برای خودم رسم گذاشتم که هر تابستون، یه جلد از «در جستوجوی زمان از دسترفته» رو بخونم. این تابستون انگار بیشتر از هر موقع دیگهای از خوندنش لذت بردم، تنها چیزی بود که مجبورم میکرد آروم بگیرم تا با جملات طولانی و درازش سروکله بزنم. انگار منم کنار پروست نشسته بودم و سعی میکردم از بین خاطراتی که بهطرز وحشتناکی زندهان، دنبال زمانی بگردم که از دست دادم. فکر نمیکنم تا حالا با نویسندهای روبهرو شده باشم که تونسته باشه تا این حد پیچیدهترین احساسات و تجربهها رو با مناسبترین کلمات و جملات توصیف کنه.
244
«حس میکردم که فقط درد است که او را بهراستی به یادم میآورد، و دلم میخواست این میخهایی که خاطرهاش را در درونم میخکوب میکرد هر چه محکمتر فرو شود. نمیکوشیدم رنج را نرمتر کنم، یا به آن زیبایی بدهم.»
– سدوم و عموره، مارسل پروست
244
«اکنون که همین نیاز دوباره سر بر میآورد، میدانستم که اگر ساعتها و ساعتها منتظر بمانم او را هرگز دوباره در کنار نخواهم دید، و این را تازه میفهمیدم چون حال که برای نخستین بار آنچنان زنده و حقیقی حسش میکردم که دلم را میترکانید؛ حال که سرانجام بازش یافته بودم، تازه میفهمیدم که برای همیشه از دستش دادهام.»
– سدوم و عموره، مارسل پروست
244
امکان نداره این روزها با کسی مکالمه برقرار کنم و لابهلاش هزار بار بحثمون به سمت گرونی کشیده نشه. گرونی، مهاجرت، جوونی، بیکاری. همش شده ورد زبونمون. شاید اشتباه ما این بود که محکم به چیزهایی که دوست داشتیم چسبیدیم. به دوستم به شوخی میگم فکر نکنم هیچ جای دنیا به رشتهی ما نیازی داشته باشه، اما من نمیتونم تو رو جز این چیزی که الان هستی تصور کنم. نمیتونم دنیایی رو تصور کنم که تو داخلش نقاشی نمیکشی، شعر نمینویسی، با اشتیاق از هنر حرف نمیزنی، ادبیات نمیخونی. اما میتونم زمانهای دیگه رو ببینم که در اون همچنان همین کارها رو انجام میدی، خوشحالی و حتی لحظهای به این فکر نمیکنی که باید کار بیشتری انجام بدی یا آدم دیگهای باشی
