زلال خاطرهها 🕊️
Ir al canal en Telegram
گاهی در سکوت، صدایی هست که جهان را میلرزاند. دل اگر صاف باشد، نگاهت نور میشود. آدمها میآیند و میروند، ولی خوبی میماند. مهربانی زبان مشترک دلهاست. و عشق، سادهترین و عمیقترین حقیقت زندگیست. ✍🏻|#مِهلیـــــا
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
259
Suscriptores
+224 horas
+107 días
+1030 días
Archivo de publicaciones
هر بار که پا به این پارک میگذارم، اشکهایم جاری میشود؛ هیچوقت بدون گل در این پارک قدم نزدهام.
امروز هم، به یادتو، به یاد کارهایی که کردی، اشک ریختم…
ای کاش اینقدر سنگدل نبودی.
✍🏻|#مهلیـــا
باز هم مثل همیشه
نیمنگاهش در خواب
و بیآنکه حرفی بزند
تمام دلتنگیهایم را
برای لحظهای کوتاه
خاموش کرد…
✍🏻|#مهلیـــــا
حال خوب نداشتم خواستم یکم دور باشم از نوشتن تا که حالم را با کارهای جدید خوب کنم.
حال دلم امشب آشفتهتر از همیشه است...
نه توان گفتنش را دارم، نه توان پنهان کردنش را.
انگار چیزی درون قلبم شکسته، صدایش را کسی نشنید، اما دردش تمام وجودم را گرفته.
هر لحظه که میگذرد، این درد سنگینتر میشود، عمیقتر، بیرحمتر...
نمیدانم سرچشمهاش کجاست، شاید از حرفی، شاید از نگاهی، یا شاید از سکوتی که عمق یک بیمهری را فریاد میزد.
فقط میدانم دلم دیگر تاب ندارد…
✍🏻|#مهلیــــا ۱۴۰۴/۱۰/۵ ۱۲:۴۵
چقدر امشب با همهی شبهای دیگر فرق دارد.
دلتنگیام عمیقتر است
و تنهایی بیشتر از همیشه
مرا صدا میزند.
امشب نه جمع آرامم میکند
نه رسمها.
شبِ یلداست، اما حتی بلندترین شبِ سال هم قدرت ندارد
حالِ مرا ذرهای عوض کند.
فقط دلم میخواهد در سکوتِ خودم گم شوم…
بی شوق،
بی انتظار.
✍🏻|#مهلیـــا
۱۴۰۴/۱۰/۱
۱:۲۰am
امشب آسمان هم درست مثل دل من ابری و بارانیست.
چنان میبارد که انگار سالها فکر و اندوه را از خود میشوید و دور میکند.
دلم میخواهد بنشینم و همراه با آسمان اشک بریزم، آنقدر که تمام غمهای دلم پا به فرار بگذارند.
شبهایم مانند شبهای بیمهتاب تاریک و ترسناک شدهاند.
از خودم میترسم
از احساسم از کنجکاویام و از آدمهایی که در کنارماند.
میترسم روزی زمین بخورم و دیگر نای برخاستن نداشته باشم...
✍🏻|#مهلیـــا
قلبم به شدت درد میکند،
نه از تپشِ زیاد، از سنگینیِ حرفهایی که هیچوقت گفته نشد.
دردیست شبیه خستگیِ طولانی،
شبیه دلی که خیلی صبر کرده
و حالا فقط میخواهد کمی آرام بگیرد.
قلبم درد میکند
چون بیشتر از توانش دوست داشت، بیشتر از حدش فهمید،
و کمتر از آنچه لایقش بود دیده شد.
✍🏻|#مهلیـــا
۱۴۰۴/۹/۲۸
۱:۰۹am
حتی وقتی چشمهایم را میبندم
آرامش پیدایم نمیکند.
خواب هم پناه نیست،
ذهنم تا صبح بیدار میماند
و من با خستگیای زندگی میکنم
که نه شب میشناسد،
نه استراحت… 🖤
✍🏻|#مهلیـــا
۱۴۰۴/۹/۲۶
۱:۱۳am
برای بعضی حرفهایم هیچ دلیل قانعکنندهای ندارم…
گاهی فقط همانقدر که توان دارم حرف میزنم و همانقدر که حس میکنم جواب میدهم.
اما توقعی که دیگران از من دارند همیشه بیشتر از ظرفیت من است؛
آنها انتظار توضیح، منطق و دلیل میخواهند…
درحالیکه من فقط انسانی هستم با دلِ خسته و ذهنی که همیشه آماده توضیح دادن نیست.
همه چیز دلیل نمیخواهد؛
گاهی سکوت من، خستگی من، و همین چند کلمهای که میگویم…
تمام توان من است، نه بیمسئولیتی...
✍🏻|#مهلیـــا ۱۴۰۴/۹/۲۰ ۸:۱۰pm
