es
Feedback
زلال خاطره‌ها 🕊️

زلال خاطره‌ها 🕊️

Ir al canal en Telegram

گاهی در سکوت، صدایی هست که جهان را می‌لرزاند. دل اگر صاف باشد، نگاهت نور می‌شود. آدم‌ها می‌آیند و می‌روند، ولی خوبی می‌ماند. مهربانی زبان مشترک دل‌هاست. و عشق، ساده‌ترین و عمیق‌ترین حقیقت زندگی‌ست. ✍🏻|#مِهلیـــــا

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
259
Suscriptores
+224 horas
+107 días
+1030 días
Archivo de publicaciones
🥺🥀

لینک ناشناس منتظر پیام های تان استم. https://t.me/HarfChatBot ?start=561898584f3e

گر عشق تو مرا به جهنم بکشاند مشتاق عذابم توکل بخدا ❤️

منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی مفروش خویش ارزان که تو بس گران بهایی #مولانای
منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی مفروش خویش ارزان که تو بس گران بهایی #مولانای

«بعضی چیزها خاطره می‌مانند؛ ذره‌ذره از درونت را نابود می‌کنند. روزی از سر شوق آن را گوش می‌دادم، اما حالا نمی‌توانم دوباره پلی‌اش کنم.» ✍🏻|#مهلیـــا

Ali Alizadeh - Chi Shodi علی عليزاده - چی شدی.m4a3.76 MB

زاهد بودم ولی بت پرستم کرد.

شب، همین که سرم را روی بالشت می‌گذارم، ترس مثل سایه از گوشه‌های تاریکی بیرون می‌خزد و در جانم می‌نشیند. اتاق ساکت است، اما درونم غوغایی برپاست. صدای تیک‌تاک ساعت انگار قدم‌های اضطراب است که نزدیک‌تر می‌شود. چشم‌هایم را می‌بندم، اما ذهنم رها نمی‌کند، پر از تصویرهایی‌ست که نمی‌خواهم ببینم. مدت‌هاست خواب از من قهر کرده؛ هر شب به جای رویا، دلهره مهمان چشمانم می‌شود. تا سپیده‌دم بیدار می‌مانم، با قلبی که از تپش خسته است. می‌ترسم از صبحی که نزدیک می‌شود، از نوری که قرار است دوباره چهره‌اش را در برابر من روشن کند. کاش می‌شد زمان در همان سیاهی شب بماند، کاش این ترس و دلهره در من جای نمیگرفت‌.
✍🏻|#مهلیـــا ۱۴۰۴/۸/۱۰ ۷:۳۷am

صبح، آغاز دوباره‌ای‌ست؛ زمانی برای آموختن از گذشته، زیستن در امروز، و اندیشیدن به آینده. صباح الخیر 😊
✍🏻|#مهلیـــا

زخم‌ها التیام نمی‌یابند، ما فقط یاد می‌گیریم در کنار دردشان نفس بکشیم.
✍🏻|#مهلیـــا ۱۴۰۴/۸/۹ ۵:۳۴am

sticker.webp0.04 KB

با دل مغرور و سرکشم چه کردی؟
✍🏻|#مهلیــا

می‌گویند شاد بنویس، اما وقتی قلبم درد می‌کشد، چگونه می‌توانم شاد بنویسم؟
✍🏻|#مهلیــا

خوبی؟ بلی... فقط دلم هوای گریه دارد.
✍🏻|#مهلیــا

شب، همه در خواب‌اند و من در غم‌هایی غرق می‌شوم که گفتنی نیستند.
✍🏻|#مهلیــا

درد، بخشی از وجودم شده است؛ گمان می‌کنم دیگر نمی‌توانم بدون آن زندگی کنم.
✍🏻|#مهلیــا

باز هم صبحی تازه با دردی تازه آغاز شد.
✍🏻|#مهلیــا

شب‌های مهتابی‌ام به صبح رسیدند، اما من هنوز همان‌جا جا مانده‌ام.
✍🏻|#مهلیــا

کلنجار رفتن با حس‌هایی که برایت غریبه‌اند، ذهنت را فرسوده می‌کند.
✍🏻|#مهلیــا

لبخنــــد مدت‌هاست از لب‌هایم رفته، از همان روزی که عشق، مثل غروبی بی‌خبر از راه رسید و خاموش شد. از وقتی که نگاهش را در ازدحام آخرین خداحافظی گم کردم، چیزی درونم شکست، چیزی که لبخند را به دنیا وصل می‌کرد. حالا هر بار که می‌خواهم بخندم، چشمانش می‌آیند میانِ نگاهم، و لب‌هایم می‌مانند میانِ خواستن و ناتوانی. می‌دانم عشق همین است می‌آید، می‌درخشد، می‌سوزاند، و می‌رود... اما ردّش می‌ماند، در گوشه‌ی دل در آهنگی که نیمه‌کاره مانده، در لبخندی که دیگر برنمی‌گردد. شب‌ها، وقتی نامش را بی‌صدا تکرار می‌کنم چیزی در درونم می‌لرزد، مثل نوری که می‌خواهد برگردد اما جرات ندارد دوباره بسوزد. شاید عشق لبخند را از من گرفت تا یادم بماند: هر زیبایی بهایی دارد. و من، بهایش را با سکوت و دلتنگی پرداخته‌ام.
✍🏻|#مهلیــا