زلال خاطرهها 🕊️
Ir al canal en Telegram
گاهی در سکوت، صدایی هست که جهان را میلرزاند. دل اگر صاف باشد، نگاهت نور میشود. آدمها میآیند و میروند، ولی خوبی میماند. مهربانی زبان مشترک دلهاست. و عشق، سادهترین و عمیقترین حقیقت زندگیست. ✍🏻|#مِهلیـــــا
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
257
Suscriptores
-124 horas
+77 días
+930 días
Archivo de publicaciones
شب ها
مثل سلول تاریک زندان می ماند؛
خواب که یک روز پناه گاه امن ، دیگر اجازه نمیدهد سری به بالش بگذارم و آرام به عالم خواب پناه ببرم ؛
شب ها نا امیدی ،ترس،ناراحتی،درد، موج میزند، اما پس از اذان صبح نقابی میزنم و به زنده گی کردن ادامه میدهم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد؛
سرم را از پنجره اتاق بیرون می آورم و نور خورشید صورتم را روشن میکند، نسیم صبح گاهی که در دل آرامش موقتی ایجاد میکند .
پسری که فقط به رویا هایش فکر میکرد، امروز آلوده به درد سنگینی شده است که حتی امید زنده بودنش را از دست داده است.
| قاضی زاده
«شب هم بی من نمیتواند آرام بگیرد، پس من باید تا سپیدهدم بیدار بمانم.»
#مِهلیـــــا
حکایتی امشب،
پس از چند شب بیخوابی، لحظهای به خواب پناه بردم،
اما خواب، چون سایهای سنگین و سرد، آرامش را از من ربود.
چشم باز کردم در تب میسوزم و در این شبهای بیپایان که چشمم به خواب بسته است،
چند دقیقه سکوت خواب هم به کابوسی تلخ بدل میشود.
از شدت تب، دیگر نمیدانستم چه کنم.
در این وقت شب، وقتی همه در خواب بودند،
تنها مانده بودم و خودم باید راهی برای آرام کردن درد پیدا میکردم.
به دنبال دوا گشتم، اما هیچ نیافتم،
پس ناچار شدم به حمامی کوتاه بروم،
با آبی سرد که پوست و استخوانم را لرزاند،
و با این پنج دقیقهی کوتاه، کمی حالم بهتر شد.
اما درد هنوز همراه من بود،
در تمام بدنم، از سر تا پا، دردی سنگین و بیرحم،
و من تنها با سکوت شب و نسیم سرد حمام،
در برابر این تب و خستگی، بیقدرت و خسته، ایستاده بودم.
دیگر آن دختری نیستم که از هیچ چیز نترسد؛
اکنون ضعیف شدهام، و توان جنگیدن با امواج سنگین زندگی را ندارم.
خستهام، خستهتر از هر شب تاریک و بیصدا،
و تنها سکوت، همنفسی بیجان با دردِ خاموشم است.
در این ظلمت، دل گاه به گاه میلرزد،
اما گویی که مهتاب، هنوز از میان ابرها مرا نگاه میکند،
و نسیمی نرم، خاطرهای از آرامش گذشته را با خود میآورد.
شاید روزی دوباره بتوانم با دلِ شکستهام سخن بگویم،
شاید دوباره بتوانم آرامش را لمس کنم،
ولی امشب، تنها به تب و کابوسهایم میسپارم خود را،
و در تاریکی، با درد و امیدِ خاموش، تنها مینشینم.
#شب #مِهلیـــــا
Repost from وَژیـن | بـانـوامـیـری
تنم مملو از درد است اما نه دردی که بتوانی جایش را نشان بدهی، نه زخمی که بتوانی ببندیاش، دردیست که در سکوت رشد میکند.
#بـانـو
آرزوی که از طفولیت همراهیام میکند.
مثل طفلی که از دامن مادر خود محکم میگیرد، تا در شلوغی دنیا گماش نکند.
#مِهلیــــــا
هر کسی از منظر تنگِ فهمِ خویش، ما را به محکِ داوری میکشاند؛
بیآنکه لحظهای در ژرفای حالِ ما تأمل کند، یا سکوتِ درونمان را بفهمد.
#مِهلیــــــا
