Doug Rattmann
Ir al canal en Telegram
cake is a lie. https://t.me/+kRG0CTVlrUQ5ZDM0
Mostrar másIrán197 872La categoría no está especificada
336
Suscriptores
+124 horas
+67 días
+930 días
Archivo de publicaciones
Repost from N/a
شاعر میگه
به احتیاط ز دست خضر پیاله بگیر
مباد آب حیاتت دهد به جای شراب
چنلهایی با موضوع «اعترافات مردم» در اغلب مواقع، صرفا فانتزیهای تخیلی ذهن نویسندههاست. چه خود صاحب کانال چنین تصوراتی داره، چه کسانی که براش ارسال میکنند. هردو طرف میدونن این داستانا واقعی نیست، ولی ارسالکننده مینویسه چون فتیشهای پنهانش رو بیدار میکنه و دریافتکننده که صاحب چنله، میزاره، چون این چیزا مخاطب و ویو و توجه همراه خودش میاره.
پیجهای اینستاگرامی هم از این قاعده مستثنی نیستند، به دنبال دیده شدن میرن. اگه با استناد به این مسائل کپشن زدی «جدیدا اینترنت جای بدی شده» دو صورت داره، یا واقعا ریتارد هستی، یا تو هم داری اکت بازی میکنی تا پستت فوروارد بشه.
اون بیرون داستانای عجیب و پیچیدهای وجود داره. بعضیاش به مخیله آدم هم نمیرسه. من ندیدم کسی اینارو جایی بنویسه، مثل «شهوانی»، «نینیسایت» و یا چنل «اعترافات».
اول تو ترمینال دیدمش. تنهایی سفر میکرد. رو جدول نشسته بود و با ایرپاد، سرش تو گوشی بود. موهاشو دماسبی بسته بود، شایدم گوجهای، نمیدونم. هرطور بسته بود یکم بیحوصله انجامش داده بود، طوری که چندتا تار مو افتاده بود تو صورتش. به نحوی که دوست داشتی اونارو با دست بندازی پشت گوشش و ازش بپرسی تو چرا ناراحتی؟ چرا یه گوشه نشستی؟ هرچی غم داری بده من. مثل وقتی که میریم خرید و کیفتو میدی من تا بری داخل لباس پروف کنی. بده من نگه دارم. خوب این کارو بلدم، سالها انجامش دادم.
دفعه بعدی که دیدمش گفتم منو یادته از دفعات قبل؟ گفتش نه. من هرچی کابوس میبینم سریع یادم میره. این خصلتش رو دوست دارم. چیزای منفی یادش نمیمونه. مثل وقتی که گفتم «بیا از این به بعد طوری رفتار کنیم که همو نمیشناسیم» و اون یادش رفت. هم حرف منو، هم خودمو. من دیگه ندیدمش. دیدمش البته، تو کافه بود. پرسید «بچهها یه نخ سیگار دارید؟»
بهش دو نخ دادم. گفت نه ممنون یکی کافیه. اومدم بیرون.
تا شب به این فکر کردم چرا براش روشن نکردم سیگارشو. چرا انقدر زود بلند شدم و بیشتر ننشستم. بیشتر نگاهش کنم. بیشتر نگاهم کنه.
باز دیدمش، همون شب.
در آغوشم گرفته بود. نرمی بازوهاش گوشام رو گرم میکرد. نفس عمیق کشیدم و حبس کردم. نمیخواستم اون هوا از من خارج بشه. عطر و بوش، اکسیژنی که به بدنش برخورد کرده، همش مال منه. تا ابد اینجا حبسه. البته ابد اینجا ۱۰ دقیقهست، تا خفه بشم. میخوام خفه بشم. میخوام برا اولین بار هرچی پرسید جوابشو ندم. مثل اینکه «الان وقت بیدار شدنته؟».
به تو ربطی نداره الان وقت چیه. من اینجام. خرابش نکن.
مثل اینکه «نمیخوای چیزی بگی؟»
نه نمیخوام، حرفامونو زدیم قبلا. بیا باهم فقط خفه شیم.
مثل اینکه «اینجا یکم گرمه»
به من ربطی نداره، تو همین وضعیت یه فکری بابتش بکن. من نمیتونم، فکرم مشغوله. مشغول توعه. من که بیدار نمیشم، چون تو قول نمیدی. قول نمیدی بازم بیای. قول بدی هم پاش مگه میمونی؟
دارم میرم.
بازم بیا.
«دست من نیست».
بهونست.
قول میدم همه سیگاراتو از این به بعد روشن کنم. خاموش دیگه دستت نمیدم. دیگه وقتی تو ترمینال تنهایی عقب نمیکشم، میام باهات حرف میزنم. از این به بعد تو خیابون که دیدمت صدات میکنم. نگاهمو نمیدزدم. خودمو قایم نمیکنم.
بازم بیا، خودتو قایم نکن.
miroc - بخش سوم
اینجا تنها راه ادامه دادن اینه که فکر همه چیز رو کنی
دوستانی که پشتیبانت باشن، روتین و غذا(تا هر مقدار که وسع شخص میکشه)یی که بدنت رو سالم نگه داره، پیدا کردن هدف و انگیزه بابتش که تو مسیرش سختیها کمتر اذیتت کنه و ذهنی ورزیده که بتونه خوب گولت بزنه و معناسازی کنه
دروغ خوب دروغیه که تاریخ انقضاش قبل مردنت نباشه، این روش ها تاریخ انقضایی دارند به هرحال، و تا اون موقع بهتره از اینجا زده باشی بیرون
Repost from Doug Rattmann
اگه دچار دردسر شدید، به آینده فکر نکنید. ترس ازینکه آیندهتون چه خواهد شد، فلجتون میکنه. خودتون رو کسی که زندگی نرمال رو از دست داده نگاه نکنید. هیچکس در ایران زندگی نرمال نداره. خودتون رو یک جنگجو که دردسر جزیی از زندگیشه ببینید.
من میتونم حرفایی بزنم، ولی درمورد شخص خود من که پشت این اکانته، اوضاع جالب نیست
عادت به باز کردن سفره دل ندارم بدین شکل، نهایتا باید بگم اواضع خیلی بیخ برداشته، گم شدم
چند وقته بدجور ذهنم درگیر این حجم از رنجی شده که داریم توی این جغرافیا میکشیم انگار رسماً داریم دارک ترین روزهای تاریخ معاصر این کشور رو زندگی میکنیم و هیچ اینده ای نمیشه متصور شد جز رنج(انگار که در آشویتس قراره زندگی کنیم که الان هم توی شبیه سازی کوچیک و ساده ترش هستیم.
میخواستم ببینم تو چطور با این واقعیت روزمره کنار میای؟ اصلاً تلاشی برای کنترل کردن ذهنت و نگهداشتن سلامت روانت میکنی، یا کلاً مسیر و نگاه دیگهای به این همه رنج داری؟ وقتی همهچیز انقدر بیرحمانه و غیرقابلکنترله به نظرت انسان چطور میتونه توی این نقطه از جغرافیا دوام بیاره.
سوختگی دست بر اثر حواس پرتی رنجه مورد ظلم واقع شدن هم رنجه، آیا برخورد ما با جفتش یکیه؟
حس میکنم وسط برنامه مهران مدیری هستم
من متوجه زاویه ورودت به بحث نیستم که دنبال چی هستی، سوالت خیلی کلی هستش، متوجه نمیشم منظورت چیه
میتونی درمورد رنج صحبت کنی؟ چطور مقابله کرد یا اصلا باید مقابله کرد؟
نگاه خودت به این موضوع چیه
۳۰۰ تا کتاب تو اون pdf سنجاق شده هست، بیشترین سوالی که میاد درباره خزعبلات ویکتور فرانکله
کاش با همین میشد پناهندگی گرفت
