Doug Rattmann
Ir al canal en Telegram
cake is a lie. https://t.me/+NAEZFYN3dVY0YzVk
Mostrar másIrán204 541La categoría no está especificada
322
Suscriptores
+124 horas
+47 días
-830 días
Archivo de publicaciones
«اگر زنان را کاملا داخل ساختارهای قدرت نمیبینند، قطعا قدرت را باید بازتعریف کنیم، نه زنان را». ص۷۴ اممم... یه دقیقه صبر کن برسیم و با هم ادامه بدیم. نویسنده، پروفسور و استاد فرهنگ و ادبیات کلاسیکه. درواقع تخصصش در اسطورهشناسی یونان و رم باستانه. ابتدا و وسطهای کتاب که برای مقدمهچینی حرفاش رفرنس به اسطورهشناسی میزنه، مطالب نابی رو خلق کرده. نمیشه کتمان کرد. یحتمل باید دوباره خواند، پر از کلیدواژهست. اما چند موضوع محور این کتاب میچرخه که باید بررسی بشه. این کتاب بازنویسی شده چند سخنرانی از ایشونه. در وهله اول باید دوباره بگم که بخش اسطورهشناسی رو میزاریم کنار، و مفیده. در وهله دوم مجموعه دلایلی که در ادامه حرفهاش میاره بعضی رو باید جدیتر گرفت و برخی رو باید نادیده گرفت. اینکه عدهای سیاهی لشکر و ارازل و اوباش اینترنتی چه رفتاری دارند موجه کننده نتیجهگیریهای ما از جامعه انسانی نیست و بهش اعتبار نمیده. هرکسی تو هر موضوعی میتونه با حجم از نفرتی که تو توییتر براش میاد تصمیم بگیره به سایدش داره در جامعه ظلم میشه. درباره برخی اسمها نمیشه نظر داد چون ما باخبر از تحولات ریز و درشت آمریکا نیستیم. البته برخی جهانی بود، مثل رفتار زنستیزانه پیروان ترامپ در مقابل هیلاری کیلینتون. اینم جالب بوده که راه انداختن BLM توسط سه زن انجام شده که گمنام موندند. دو موضوع وجود دارد جدا از بقیه بحثها، «صدای زنانه» و «قدرت». نویسنده ظاهرا درباره ماهیت بنیادی هردو دچار یک خطای زیرپوستی شده. بزارید توضیح بدم. ما در فن بیان خیلی درباره «چطور» حرف نمیزنیم، درباره «چگونه» حرف میزنیم. چرا صدای رسا و بلند جذابتر است؟ نمیدانم، شاید در گذشته صاحبان قبایل که محافظ بودند صدای کلفتی داشتند و این در ژن ما هک شده. نمیدانم. در هرحال امروزه برای اینکه شما جدی گرفتی بشی باید بدون تپق و صریح صحبت کنی. اگر یک خانمی بخاطر تن صداش و خوب شنیده نشدن حرفش جدی گرفته نمیشه، شما نمیتونی اینکه اون میره تا صداشو رساتر کنه و فنبیان یاد بگیره رو خروجی سیستم زنستیزی اعلام کنی. درواقع مبنای اکثر چیزهایی که ما امروزه باهاشون سر و کار داریم و مخصوصا علم، چگونگیه نه چرایی. وقتی وارد چرایی میشی فیالواقع وارد فلسفه شدی، و اگر درک درستی از محل بحثت نداشته باشی دچار خطا میشی. یکی از این خطاها تصور درباره قدرته. قدرت دادنی نیست، بدست گرفتنیه. نویسنده دیدگاه جنسیتی رو نفی میکنه، ولی خودش کاملا جنسیت زده به مسائل مربوط به زنان میپردازه، که یک زن بابت زن بودن باید مجلس و کرسی را بگیرد نه بابت مهارتهایش. بله لازم به ذکر نیست در هر دولتی هرچقدر هم متمدن و لیبرال، هنوز موانع نانوشته یا همون «سقف شیشهای» برای زنان وجود داره. بدیهیاته. اکتیویستها رسما همه رو حامله کردند و ما هم خبر داریم. راه حل شما چیست؟ راه حل غیر از برداشتن این سقف شیشهای است؟ که هرکسی فارق از جنسیت، اگر علاقه داشت صاحب منصب گردد مانعی برایش نباشد. اصلا این مبنای فمنیسم هم هست، رفرنس به اون بحث ابنرشد و جمهوری افلاطون، فمنیسم یعنی کسی بابت جنسیتاش انکار یا محدود نگردد. خب، عالی. برخی نوشتهها بوی «تبعیض مثبت» میده، که در ایران ما به اسم «سهمیه» مخصوصا برا کنکور زیاد دیدیم. فلانی باباش مرده پس باید حتی اگه تخصص یا علاقه نداره، رشته پزشکی قبول بشه. اینجا هم طرف چون چندهزارسال نیاکان همجنسش مورد تعرض و محدودیت بودند، باید عضو هیئت منصفه یا تیم کدنویسی بازی باشه، حتی اگه مهارتش از رقباش کمتر باشه یا حتی علاقهای نداشته باشه. در خیلی از کشورایی که ایشون نام میبره، موانع برای زنان اونقدری نیست که در افغانستان و یا عربستان (کنونی) هست(لازم به بحثه). اما هنوز بیشتر کرسیها دست مردان است. اگر روزی تمام موانع ریز و درشت برداشته شد، و بازهم همین بود، آیا ترسناک نیست؟ خب هست. نه به معنی اینکه مردان برترند، به این معنی که زنان علاقهای اکثرا ندارند به تصاحب چنین منصبهایی. اینجا شما میگی خب این تاثیر تاریخه، و درستم میگی. ولی وارد یه بحث دیگه شدی: «آیا میتونیم خواسته یک نفر یا آزادی تعیین هویت یا سرنوشت خودش رو زیر سوال ببریم اگر ما دلایل خوبی داشته باشیم یا او دلایل بدی داشته باشد؟». مواظب باشید. پاسخ به این سوال خطرناکه. فمنیسم رادیکال، چویسفمنیسم رو زیرسوال میبره. چویسفمنیسم معمولا به فعالین حقوق زنانی اشاره میشه که همچنان باور دارند برخی هم ممکنه با خانهداری یا زندگی سنتی، خوشحال باشند، پس به اوناهم باید احترام گذاشت چون زن حق تعیین سرنوشن خودشو داره حتی بهغلط. چون یک شاخه از فمنیسم کلا معتقده نظام خانواده از اساس زنستیزانهست. وقتی فمنیسم رادیکال، این آزادی رو بگیره به این بهانه که شما فریب سیستم رو خوردید، درواقع مجوز این رو میده که از فردا هرکسی هرکار مشابهای رو انجام بده.
• شجرهنامه یک جن - علیرضا بدیع
ایده نو داشت چندتایی و ارزش یکبار خوندن رو داره. همینقدر. نه حتی بیشتر.
• بوف کور - صادق هدایت
بهتره موقع خوندنش قوه تخیل خوبی نداشته باشید، چون ویران کنندست. اثری واقعا مثالزدنی، و قلمی جادویی. چون در سبک سورئاله ممکنه اینکه خط داستانی مستقیمی نداره گیجتون کنه. خود من به شخصه انتظار یه چیزی تو مایههای کلیله دمنه نسخه آرخام سیتی رو داشتم. اگر سعی کنید بفهمیدش لذت نخواهید برد، فقط باید باهاش همراه بشید و هرآنچه توصیف میکنه رو حس کنید. آنگاه تازه متوجه میشوید داستان از چه قرار است. فیالواقع باید نفهمی تا بفهمی.
درنهایت اثریه که نیاز به معرفی من نداره، بنده صرفا میتونم بگم فعلا با بقیه عزیزان همنظرم دربارهاش.
قبلا اینو خونده بودم، قبل خوندن انجیل. و الان بعد مدتها اون ته مه ها پیداش کردم و دوباره خواندم. چقدر مطالب سخیف اسماعیل! باورش سخته یه روزی اینارو میخوندیم و سیس تحلیلگر میگرفتیم. یادمه درباره لیبرالیسم هم همین اشتباه رو میکردم، اول نقدهاشو میخوندم و با خودش آشنا نبودم. نقدهایی که عمامهبهسرها مینوشتند؛ و البته بعضی از آنها کراوات داشتند. اکثر ایراداتی که وارد است، به اسلام هم هست. از واقعیت فیزیکی اساطیر خیلی وقت است عبور کردیم. بیس نقد، بیطرفی و منطق نیست، بلکه خود اسلام است. تعریف پیامبر در اسلام یک موجود بینقص است، و برای همین شرابخواری یا عصبانیت یا صفات دیگر منفی برای پیامبران را دلیلی میدانند که مطالب کذب باشد. درصورتی که این پیشفرض اسلامیست، در پیشفرض عهدین، پیامبر عاری از خطا نیست، و اتفاقا برای همین هم هرکسی میتواند خودش را جای او گذاشته و همزاد پنداری کند. هدف و میزان تاثیر گذاری این نوع روایت واقعگرایانه بیشتر است تا بت ساختن از افرادی که هیچ ارتباطی نمیتوان با آنها گرفت. برای نقد یک مکتب، حداقلیات این است که عقاید آنهارا بدانید. در راستای جمله قبل، به عنوان مثال اینکه انجیل متشکل از ۲۷ کتاب مختلف است را ضعف کتاب مقدس میدانند، در صورتی که در مسیحیت همین قضیه نقطه قوت و اثبات الهی بودن کتاب است. آنها میگویند امکان ندارد ۲۷ کتاب با نویسندههای مختلف و زمانهای مختلف، دقیقا یک محتوا را دنبال کنند مگر آنکه روحالقدس در همه آنها رسوخ کرده باشد. برای خودشان منطقیست. برای ما هم هست؟ نه. همانطور که مسئله نقطهگذاری و قابل تحریف نبودن قرآن برای شما منطقیست و برای ما نه. شما میخواهید صرفا با «مردم موظف بودند سینه به سینه خوانش را حفظ باشند» باور کنیم بعد از نقطه و اعراب گذاری، همان محتوای قبلی حفش شده. خب، شما آزادید به این باور داشته باشید. کاش ما هم آزاد بودیم که نداشته باشیم و کسی فتوای خونمان را ندهد. ایرادی که شائول/پولس میگیرند وارد است، این دهن سرویس از لحاظ تاریخی واقعا شیاد بود. هرچند به مذاق عزیزان مسیحی خوش نمیاید. کتاب تهاجمی است، و اینکه سیس روشنفرانه بیطرفی دارد اذیت کنندهست. پرونده تجاوز کشیشها به کودکان را مطرح میکند، و وسط نقد سعی میکند با وارد کردن چندین سوال از چندین موضوع و بحث مختلف، ضعیف بودن استدلالهایش را قوی جلوه دهد. به صورت کلی اکثریت استدلالهای این هارا میتوان علیه خودشان استفاده کرد. مثلا در مسیحیت منع ازدواج نداریم، در همان آیهای که میگوید برای ایمانداران بهتر است که همسری اختیار نکنند، دوتا بعدش میگوید اما همه نمیتوانند، پس باکی نیست همسران با ایمان برگزینید. اینکه منع ازدواج کشیشهارا به تجاوزها ربط بدهند درست است، ولی درواقع محدودیتهای سفت و سخت ارتباط زن و مرد در اسلام هم دقیقا همین افکت را دارد. بحث طولانیست. خلاصه که، خواندنش توصیه نمیشود، مگر اینکه از قبل تصمیم خود را گرفته باشید و فقط دلیل کم دارید برای مخالفت.
برای یافتن برخی سوالات، به دنبال این کتاب بودم که پیدا نمیشد. رادیکالیوم عزیز برایم پیداش کرد و pdf فرستاد، اونم هم با مکافات کم پیدا بودنش و هم قطعی سراسری اینترنت. خداوند شما دوستان خوب را برکت دهد و برایم نگهدارد. خلاصه که بعد خواندنش، اتفاقا گیجتر شدم. به جرعت میتوان گفت مباحث پیرامون کوییر، و نوشتهها و «جنگهای جنسیتی» درونش، انقدری گیج کننده است، فلسفه نیست. به شخصه علتش رو این میدونم که در بقیه مکاتب ما با گفتمان و چارچوب فلسفی شروع میکنیم و سپس به بررسی هویت و مسائل روزمره میپردازیم، اما در اکثر مباحث پیرامون فرهنگ کوییر، اول سنگبنا با جملات دلخواه و مسائل انتخاب شده است که تلاش میکند با شروعی ضعیف و سست، فلسفه بسازد. صد البته این بحث درباره تایید یا رد خود جامعه کوییر نیست، بلکه توضیحی برای پریشانی و منسجم نبودن مطالب این عزیزان است. از گفتمان روزمره به عنوان چارچوبی برای تبیین مسائل فلسفی محور انسان استفاده کردن، کاری سخت و دشوار است. اگر کسی کتابی یا منابعی که بتواند به بنده کمک کند داشت، لطفا ارسال کند. به صورت کلی برداشتم از این کتاب چنین بوده که فارغ از محتوای جالب و اطلاعات خوبش، کل مسئله کوییر (بهمثابه یک مکتب) رو میتوان به «پرسیدن مَپُرسها» خلاصه کرد. که در نوع خودش کمک کننده است. اما زمانی که وارد کسائل روزمره میشود، دلایل قانع کننده ندارد. بهنظرم همه این عزیزان خیلی سخت میگیرند که در نبردی شرکت کردهاند که هنوز مبارزین قدیمی آن میدان هم پیروز نشدند. منباب «وجود» و هویت و جنسیت نقش انسان در اجتماع، سالیان سال است که جواب های کاربردی ولی غیرقطعی وجود دارد. قطعا یک تازهکار در این میدان جان سالم بهدر نمیبرد و نقدهای سهمگینی خواهد شد. بهترین روش ورود، روش «حق آزادی تعیین هویت خودم، بدون محدود کردن حق آزادی تعیین هویت دیگران» است. اینگونه همه شاد و خرم میتوانیم در کنار هم بهدور از دعوا زندگی کنیم. بسیار تمرکز بر علمی بودن یا تاریخی بودن و... میشود تا پشتوانهای برای همجنسگرایی باشد. برخی مطالب درست و بعضا مغالطه هستند. اما روش صحیح این است که بگوییم «دلم میخواهد». وقتی شما بتوانید هرآنچه که تصمیم گرفتهاید درست است را برای خود انجام دهید بدون اینکه به کسی ربط داشته باشد، من هم میتوانم. پس چه عالی! حال ممکن است تصمیمات ما درست یا غلط باشد، پشتوانه داشته باشد یا خیر. تلاش برای توجیه و توضیح دقیقا تثبیت کننده این موضوع است که «اگر کسی دلیل خوبی نداشته باشد، حق تعیین هویت خویش را ندارد» و این مفهوم زیانبار و خطرناک است، برای همه، و بیشتر برای جامعه کوییر. زیرا از فردا ممکن است حتی بابت سیگار کشیدن شما دستگیر و به زندان بیوفتید.
پیشنهاد میشه، لذت بردیم. برخلاف قبلی که ۴۰۰ هدورد داشت، این کتاب استیج۲ بود و ۷۰۰ هدورد داشت. برخی کلمات رو متوجه نشدم و باید ترنسلیت میکردم، ولی در کل روون بود و میشد واضح متوجه داستان شد. هم برا تمرین خوب بود، و هم محتوای جالبی داشت. داستان درباره یکی از جنجالیترین ماجراهای سلطنت بریتانیاست. ادوارد هشتم اولین پادشاهیه که تاج و تخت رو واگذار میکنه، و این داستان درباره ادوارده. ادوارد عاشق زنی میشه، که هم کلیسا هم خانوادش نمیپذیرن این زن ادوارد و ملکه بعدی بشه. زیرا این فرد طلاق گرفته بود، و انسان طلاق گرفته در دین مسیحیت به شدت نکوهش میشه. چون پادشاه همزمان نفر اول کلیسا در کشور هم هست، به شدت باید آموزههای دین رو رعایت کند. ادوارد به کلیسا میگوید بیلاخ، و تاج را به برادرش میدهد و خود با عشقش میرود فرانسه با هم تا آخر عمر زندگی میکنند چون از بازگشت به انگلستان منع شده بودند. اما در نهایت وقتی میمیرند جسد جفتشون کنار هم در انگلستان آرام میگیرد. ادوارد عموی الیزابت دوم است، و سر همین حرکتش اصلا تاج و تخت به الیزابت میرسه. مادامی که پادشاه بود هم ظاهرا مردم خیلی دوسش داشتن و سر اینکه از کشور نره تظاهرات جلو کاخ باکینگهام برگذار میکردند. به عبارتی این داستان حقیقی با تصاویر اصلی این کارکترها به نوعی نمادین و رمانتیکگونه، سمبل عشق و اینا شد. چرچیل که رفیق جینگ ادوارد بود هم در داستان حضور کوتاهی دارد. جملهای داره که میگه "من نمیتوانم وظایف پادشاه را بدون کمک و حمایت زنی که دوستش دارم، به انجام برسانم." خلاصه که آخوند همه جا به یک شکل باید برینه تو خوشبختی افراد. در مسیحیت چون طلاق خیلی کار بدیه، حداقل برای ازدواج با زن مطلقه باید شوهرش مرده باشه. ادوارد به خوبی پاسخ آخوند رو میدهد که بحثشون بیسیک و ساده است، اما توان پاسخگویی سادهترین سوالات را هم ندارند. حالا طرف پادشاه بود، عملا قدرت اول، با حمایت و پشتوانه مردمی واقعی؛ اما وقتی جهالت رو میبینه میگه «گور باباتون من رفتم پی زندگیم». تازه کسی که قدرت و توانایی مبارزه با کلیسا یا عوض کردن فرهنگ و یا ایستادن رو مواضعش رو داشت، به این نتیجه رسید نمیارزه. دشمنتراشی میشه و هر روز میخوان دهن من و زنمو سرویس کنند و آسایش رو ازم بگیرند. فرهنگتان مال خودتان ما که رفتیم. بعد به امثال بنده حقیر و ناچیز که میرسه وقتی حرف از رفتن میزنم، همه فاز «بمان و پس بگیر» میگیرند انگار من کرکتر اصلی بازی رزیدنت اویل هستم. غوطهوریم در فرهنگی به مراتب کثافتتر و خانمانسوزتر و همچنان اگه کسی نخواد بجنگه و بخواد خودشو نجات بده به چشم خائن بهش نگاه میشه. مشتی یارو پادشاه ۴۲ تا کشور گنده بود، گفت بیخیال. از من چه انتظاری داری.
• بیست و هشتم اسفند - سعید رضا دوست
درحال خوندنش اینطوری بودم که «دارم با زندگیم چیکار میکنم واقعا». خوندن اینا باعث میشه اعتماد بنفس بگیرم، اینا اگه میتونن کتاب چاپ کنن پس یعنی هرکسی میتواند.
• جغور بغور - امید مهدی نژاد
از حق نگذریم و منصف باشیم شعرهای خوب هم داشت، اما من وقت خودم را در نهایت تلف شده دیدم و خود را لعنت کردم. امید دارم کسی دیگر با این کتاب وقتش را تلف نکند.
سوال پیش میاد که خب چرا؟
چون کتاب رباعیه و این ذکر هم رو وزن «مفعول مفاعیل مفاعیل فعل» میشینه که وزن رباعیه. از این حرکتای شاعربازی.
+1
• ناخوانده - میلاد عرفان پور
در این همه رنگ، آنچه میخواهی نیست در این همه راه، غیر گمراهی نیست در شهر خیابان به خیابان گشتم آنقدر که آگهیست آگاهی نیست گل پرده دریده، رنگ و بو بفروشد بلبل همه جا راز مگو بفروشد این شهر بزرگ از فروشنده پر است بیچاره کسی که آبرو بفروشد تنها پوینت مثبت کتاب طراحی جلد و صفحهآرایی خوبه که فقط برا هدیه دادن مناسبش میکنه، که تو همونم چون گزینههای بهتر هم هست کلا تو بازی حساب نمیشود. شعرها متوسط. چیز چشمگیری نداشت آنچنان. توصیه نمیشه برای خواندن.
همون کسانی که به واسطه اینکه خروجی مستقیم خانوادشون بودند، ضد نظام شدند، بعد یه مدتی تحت تاثیر پروپاگاندا و رسانه داخلی، اکنون حرف از «وطن» و اقتدار و حمایت از ج.ا میزنند.
همین افراد امثال بنده حقیر رو مسخره میکردند که «تو از ما نیستی چون قبلا مذهبی بودی».
ببخش من درنهایت خروجی مستقیم محیطم نشدم، ولی فرق بین ما و شما تو همچین جاهایی مشخص میشه بزرگوار.
۳. درباره ستمدیده (زن)
زمانی که شما به اصل «زندگی» واقف باشید، مشتقات آن را دنبال خواهید کرد. زندگیهراسی، تبعات سنگینی همانند محدود کردن آزادی دارد. زمانی که شما به «آزادی» واقف باشید که یکی از مشتقات زندگی و قداست حیات است، آنگاه بر علیه ظلم کنونی قیام خواهید کرد. این نوع قیام، برعلیه اشرار زندگیستیز و آزادیستیز خواهد بود، در کنار انسانهایی که از هردو محروم شدند. اقلیتهای فکری، اقلیتهای دینی، اقلیتهای جسمی، اقلیتهای جنسی و غیره. اما قشر دیگری وجود دارد که نه تنها بیشتر از نیمی از تمام جمعیت را تشکیل داده، بلکه از تمامی اقشار، زمان طولانیتری تحت ستم بودند. «زنان».
وقتی در شعارها، «زن» را تکرار میکنیم، یادآوری مشکلات آنان است. محروم شدن از زندگی، بخاطر سادهترین و پیشپا افتادهترین مسائل، و همچنین محروم شدن از «آزادی» و حق تعیین سرنوشت خویش. قتلهای ناموسی، ازدواج اجباری و فروش دختران زیرسن قانونی در چارچوب شرع، در خاورمیانه به قدری فراگیر است که فریاد زدن این نام را الزامی کرده. وظیفه هر انسانی این است که مقابل ظلم به زنان بایستد. اما چرا؟
نقل قولی از ابنرشد با این مضمون وجود دارد: «جامعهای مه زنان خود را نادیده بگیرد، محکوم به نابودی است».
چرا چنین جملهای باید بگوید؟ چون اصلا مسئله درباره جنسیت نیست. زنستیزی امکان ندارد، اگر ماقبلش اهمیت «زندگی» و «آزادی» از بین رفته باشد. در جامعهای که قداست حیات و حق آزادی وجود نداشته باشد، تمامی شهروندانش محکوم به نابودی و گرفتاری هستند. زنستیزی، نوک قله کوه یخی است که نشان میدهد این دو مفهوم مهم در جامعه شکست خورده است. «زن» و «زندگی» و «آزادی» سه کلمه مجزا نیستند، در هم تنیدهاند. مسئله زنان، مسئله تمام انسانهاست. زیرا آن مانعهایی که درباره زندگی و آزادی به صورت نامحسوس و نامرئی حضور دارند و مسئولین آنرا انکار میکنند، اولین جایی که خودشان را نشان داده و لو میروند، سر مسائل مربوط به زنان است. دقت در مسائل مربوط به زنان، مثل چکاپ هفتگی سطح سلامتی زندگی و آزادی در جامعه است. هیچ قشری مانند زنان انقدر تحت تاثیر این دو مقوله نبودهاند. صریح بگویم، تا زنان آسایش نداشته باشند، شما هم در زندگی آسایش نخواهید داشت چون همان سیلی که قرار است شمارا غرق کند، اول زنان را غرق کرده. نمیتوان به غرق شدن اهالی ساحل بیتفاوت بود، زیرا آن سونامی، در همانجا توقف نخواهد کرد.
وضعیت زنان در جامعه، دماسنج طبیعی آزادی و زندگی در جامعه است. سلامت جامعه در گرو سلامت زنان است، زیرا به سبب پیشینه تاریخی، آنان کف جامعه هستند. تمامی قوانین و نظارتها با درنظر گرفتن کف جامعه مشخص میگردد.
زمانی که ما میگوییم «زن» درواقع داریم از حقوق «انسان»هایی حرف میزنیم که ازشان گرفته شده. برای همین شعار اصلا درباره جنسیت نیست، که نیاز باشد شعار دیگری با محوریت «مرد» ساخته شود. فریاد زدن نام «زن» یادآوری تمام مسائلی است که انکار یا محدود شدند. مسائل شخصی و بهداشتی که قبیح شمرده میشوند و بیاهمیتی به زیست طبیعی بدن آنان در قرن ۲۱ بگیر، تا یادآوری اینکه «زن» تمام آنچیزی است که در انتهای رویای جامعه میتوان دستیافت. تصوراتی که جوامع پیشین درباره خالق و خدا داشتند، همه منتهی به زن میشود. مثل خلق زندگی از خود، رحمانیت، آرامشبخش و... .
فریاد نام ستمدیده در دستورکار هرکسی است که در جامعهاش ستم را احساس میکند. فریاد نام «زن»، درواقع قیامی برای یافتن «آزادی» گمشده است؛ و به دنبال «آزادی» گشتن، اساس پاسداشت قداسا حیات و حق زندگیست تا روزی از ما به هر علتی سلب نشود.
۲. درباره تنوع (آزادی)
با نقلی قولی از ابرتندر سخن خود را آغاز میکنم: «مجوز، جنازه باد کردهی آزادیست».
کژفهمی درباره زیست و ماهیت حقیقی انسان، یا به عبارتی بهتر «انسانها»، دلیلی برای توبیخ و انکار و محدود کردن آزادی اقلیتهای مختلف است. به عنوان مثال، کوتهفکران فکر میکنند تمام زیست انسانی در فرگشت و بقا و تکامل خلاصه شده و تکامل چیزی جز نر و ماده و بقای نسل نیست. در صورتی که تکامل، مبتنی بر «تنوع» و یا دایورسیتی میباشد. رشد و بروز و ظهور ژنهای متفاوت، راهکار «آزمون و خطا» طبیعت برای تکامل است. هدف نهایی این تکامل چیست؟ غلبه بر مرگ؟ جداگانه به این خواهیم پرداخت.
زمانی که خود تکامل به تنوع و دایورسیتی احتیاج دارد، یعنی تفاوت تمامی انسانها با یکدیگر الزامی و بخشی از برنامه طبیعت انسان بودن است. برای همین یک ماهیت ثابت درباره انسان وجود ندارد که با آن خطکش تمامی ملل سنجیده و ارزیابی گردد. به همین خاطر، احترام به این تنوع، احترام به ماهیت انسان بودن است و عدم احترام به آن یا انکار آن، دشمنی آشکار با طبیعت انسان. اصل «آزادی» از همینجا نشات میگیرد. آزادی یعنی احترام به تنوع و تفاوتها در مسیر، در هدف، در هویت، و حتی در گرایش؛ زیرا همه در کنار هم باعث یک جامعه مترقی و متمدن میگردد. تنوع، اصل بسیار حیاتی برای زنده ماندن جوامع است. پروژه یکسان سازی انسانها و یا تولید انبوه بر اساس خطکشی ثابت، ظلمی آشکار بر مردمی است که تحت این ارزشها سنجیده میشوند. نهادهایی مانند مدارس، هیچ فرقی با زندانها ندارند. به قول فوکو، مدارس و دانشگاه و زندانها همه یکی هستند: محلی برای انباشت و ذخیره گسترده انسانها. نادیده گرفتن ویژگیهای فردی و متمایز از یکدیگر، و عدم ساخت بستری برای بروز و ظهور آن، خود یکی از عوامل موثر در بزهکاری و جرم در جامعه است.
زمانی که ما از آزادی حرف میزنیم، منظورمان طلب کردن حقی است که با آن به دنیا آمدیم. آزادی تعیین هویت و سرنوشت خودمان، بدون محدود کردن آزادی دیگران.
این آزادی نمودهای مختلفی دارد. جنبههای سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، هویتی، و حتی آموزشی.
تاریخ بشر این ایده را به آزمون گذاشته است که آیا میتوان به بهانه امنیت، یا نان، یا اقتدار، یا اهداف والاتر، قید آزادی را زد؟ نتیجه همواره چنین بوده که ملت بدون آزادی، نان و اقتدار و امنیت و اهداف والاترش را از دست خواهد داد.
عدم شناخت کافی از انسان و جوامع انسانی منجر به انکار حق طبیعی آزادی فردی است. آزادی، زیرمجموعه مستقیم حق حیات و قداست زندگی است. کسی نمیتواند زندگی را پاس بدارد و در مخالفت با آزادی قیام کند. کسی نمیتواند مقابل آزادی قیام کند و سپس بگوید خیرخواه حیات آدمیان است. آزادی نیازی حیاتی برای زنده ماندن و زندگی کردن است.
۱. درباره حیات (زندگی)
ما چندتا مبنا داریم برای بررسی اینکه ایدئولوژیهای انسانی کجا منطقی هستند و کجا نه. اینکه میگیم خطکش ما «حیات» و قداست حیاته، یعنی تعادل ایجاد کردن بین بیولوژی و طبیعت و زیست، و چیزی که تمدن انسانی نام دارد.
بزارید مثال بزنم.
ما میدونیم در بیس طبیعت انسان، نیاز جنسی امری طبیعیست که اگر سرکوب یا انکار شود زیانبار خواهد بود. پس مکتبی که این نیاز را انکار یا محدود کند نادرست است، زیرا تعارض با واقعیت دارد و اثرات مخربی خواهد داشت.
از طرفی، کامل نمیتوان بنده زیست شناسی شد، چون به قول هگل هر «است»ی به «باید» تبدیل نمیشود. معنای تعادل برقرار کردن همین است. تفکیک مسائل، یعنی درست است که مرد ذاتا موجودی چند همسری است، اما مراد تمدن دوری از زیست حیوانیست. پس با اینکه تعدد روابط منشا طبیعی دارد، اما تن ندادن به آن ما را انسان و متفاوت میکند. تمدن بشری بر روی اخلاق و فضیلت است. فضیلت زمانی بوجود میآید که شما خواستهای داری و سپس به او اَبسار میزنی. اینگونه فضیلت پیش میآید. تمدن به معنی نبود گرسنگی نیست که نتیجهاش حمله نکردن به غذای دیگران شود، بلکه در جامعه متمدن با وجود گرسنگی، کسی مجبور به پنهان کردن غذای خویش نیست. زیرا میداند کسی به آن حملهور نخواهد شد. به عبارتی، «هرآنچه در دسترس من هست، برای من نیست». برای همین در جوامع متمدن میتوان بدون ترس ناهار را درون پارک آورد و خورد. منباب آزادی پوشش هم صدق میکند. جامعه دارای برهنگی متمدن نیست، اما در جامعه متمدن برهنگی به راحتی نمود پیدا میکند. زیرا «او برهنه است پس میتوان به او تعرض کرد» همانقدر مسخره و بدوی است که «او غذا دارد منم گرسنهام پس اگر از او دزدیدم مقصر خودش است». نشانه یک جامعه متمدن، امکان برهنگیست.
حد مرز ابسار زدن به خواستههای طبیعی انسان کجاست؟ قابل بحث است. اینکه چه جایی تن دادن به نیاز بیولوژیکی کمک کننده طی کردن مسیر طبیعی انسان بودن است، و چه جایی در دراز مدت علیه جوامع بشری خواهد شد.
مکتبی که تمام نیازهای طبیعی انسان را انکار کند، محکوم به شکست و به خطر انداختن تمام ابعاد سلامتی پیروان خود است. سلامتی جسمی، روحی و اجتماعی.
اولویت حیات، به معنی محبت دانستن نعمت زندگیست. ارزش جان آدمها و حق و حقوقی که با آنها بهدنیا میایند و نیازهایی که انسان بودن آنهارا تعیین میکنند. برعلیه انسان برپا خواستن، نتیجه چیزی جز کژفهمی یا قصد و غرض نیست. رسیدگی به نیازها و دردها و مشکلات دیگران، محبت به دیگران، کمک به دیگران، و بیاهمیت نشمردن مشکلات آنان از خاصیت قداست حیات است. قداست حیات تا جایی پیش میرود که مانع اعدام پستترین مجرمان میگردد. دانستن اهمیت حیات منجر به عدم تمسخر جامعه میشود. جامعهای که به صورت سالم، درگیر تفریحها، دغدغهها و مسائل خویش است. مسائلی که نوجوانان تازه به بلوغ رسیده برای اثبات بزرگ شدن خود، آنهارا مسخره میخوانند.
