es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

Doug Rattmann

Doug Rattmann

Ir al canal en Telegram

cake is a lie. ‌ https://t.me/+kRG0CTVlrUQ5ZDM0

Mostrar más
Irán197 872La categoría no está especificada
338
Suscriptores
+124 horas
+67 días
+930 días
Archivo de publicaciones
شخص A امرشهوی رو معادل امر موسیقیایی میدونه. که موسیقی، اینجا مراد یک محرک خالص احساسات و عواطف انسانیه. انقدر درباره موسیقی موتزارت و دون جووانی نوشت که سرم درد گرفت. همچنین ادعا میشه مسیحیت بود که لذت‌های حسی رو اینطور بدین شکل به جهان معرفی کرد. و طریقه کارشم اینگونه‌ست که منعش کرد. اونو از روان و تن جدا کرد و جزو روح دونست، و سپس با پس زدنش اتفاقا باعث شد بیشتر به چشم بیاد و اهمیت پیدا کنه. امر بی‌واسطه یعنی شهود، با امرشهوی و موسیقیایی در یک دسته قرار داده میشه. خب، به هرحال دیدگاه زیبایی‌شناسی نسبت به دنیا داشتن همچین تبعاتی هم داره دیگه برای A. البته من خیلی خلاصه کردم، دلایل جالبی میاره که حتی مغز منو هم قلقلک میده بابتش. همچنین میل داره که با ریزجزئیات واکاوی کنه و دلیل اینکه باید اینگونه جهان رو دید رو توصیف کنه. فلسفه کامل رو فلسفه‌ای میدونن که بیشترین پاسخ به بیشترین سوال توی جیبش داشته باشه که با هم همخونی داشته باشن. [برای همین دستگاه فلسفی هگل رو بالاتر از بقیه میدونن، چون بیشترین پاسخ به بیشترین سوال رو تحت یک منظومه فکری داره، و برای همین هم برخی کامو رو کلا فیلسوف نمیدونن، چون نسبت به بقیه کمترین جزئیات و ساده‌ترین فلسفه رو داره. البته اون نوع از ابزوردیسم کامویی، جز این هم نمیتونه باشه. اگر جز این بود خودش خودشو نقض می‌کرد].
p5

اون روز یادمه با یکی از دوستان خوبم که خیلی کم میبینمش داشتیم بدمینتون بازی میکردیم. توی پارک نیاوران بود، و داخل حوض‌آبی که آب نداشت. پای من میره روی یه تیکه گل-لجن کف حوض و چنان با شونه میخورم زمین که حتی سرمم ضربه میبینه. هیچ دردی رو حس نکردم. داغون شدم بله، بفاک فی‌الله رفتم. تا شبش سرم گیج میرفت. اما به قدری سرشار از زندگی بودم که داشتم فکر میکردم میشه این تهش باشه؟ لطفا. اگه همین الان چشمامو ببندم و دیگه باز نشه بهترین وقته. چون راضی خواهم بود. خوشحال خواهم مرد. در یک روز خوب، با اتفاقای خوب، کنار یک آدم خوب. بدترین اتفاق این بود که چیزی نشد، و روز تموم شد، و اون رفت، و من باید برمیگشتم خونه. فکر کردن بهشم گاهی لبخند میاره روی لبم. هرنفسی که میکشیدم ریه‌م لبریز از شادی و دوپامین می‌شد. به نحوی، همین تجربیات کوچیک بهم نشون داد خوشحالی چه شکلیه. اینکه واقعیه. جدیه، وجود داره، میشه بهش رسید. افسانه نیست، یه توقع بالا نیست، یه تصور اشتباه نیست، مسخره‌بازی کودکانه نیست. تماما واقعیه. و از اون به بعد ناراحتی‌هام عمیق‌تر شد، چون تازه متوجه بودم چیو دارم از دست میدم. تا قبلش اینطوری بود که سخته؟ خب جهان جای سختیه. چیکار کنم. از اون به بعد اینطور شد که نه، دنیا میتونست بهتر باشه و نیست. و هضم این کار ساده‌ای نیست با اینکه ساده به نظر میرسه. آره، از خاطرات خوبمون میشه به زمین خوردن اشاره کرد.

...
...

اگه میتونستیم غم آدمارو وصل کنیم به یک چارت فارکس، اونوقت میخواستم ببینم بیت‌کوین جرعت داره باهام رقابت کنه یا نه.

روش دارم کار میکنم، یکم جا داره. موزیکش زودتر از کتابش میاد یحتمل.

Mensaje de voz01:05

؛
؛

با خودم میگفتم یه بهونه‌ای کاش پیدا بشه یه سری عکس قدیمی که پاک شده رو پست کنم. اگه میدونستم اینطوری میشه یکم بیشتر رو «خواسته‌»‌م فکر میکردم.

چشم.
چشم.

این چیزایی که تو مجازی میبینیم، مثل جانی‌سینز در نقش روحانی برنامه درحال موعظه و خر شرک به عنوان مجری، احتمالا نزدیک‌ترین چیز به تصاویریه که بهجت میدیده. هوش مصنوعی مارو ۷۰ سال ریاضت جلو انداخت.

...
+1
...

Mensaje de video00:24

#vie✨
+5
#vie✨

شریان های حیاتی جامعه به قدری ازم دور هست که راحت حرف بزنم. چون ناامیدی تزریق نمیشه، نهایتا یک باکتریه که تو انبوه اخبار سیگنال و نویز بلعیده میشه. دونستن تایم مردن انگار گاهی به نفع آدمه. عزیزانی که داس مرگ میخونن یحتمل با این قضیه آشنان. تا حدی که دوتا سریال دربارش ساخته شده، یکی درباره مردی که حاضر میشه شیشه تولید کنه تا خانوادشو حداقل نجات بده، و دیگری زنی که تصمیم میگیره با هرکی میتونه بخوابه بلکه با حسرت از دنیا نره. جفتشون به واسطه سرطان غیرقابل درمان، از مرگ مطمئن شدند. البته واکنش‌ها متفاوته، یه عده هم ممکنه همون تایمی که دارن هم کوفتشون بشه. بگذریم. کسیو میشناسم که تونست بهم اعتماد کنه و بگه تصمیم قطعی گرفته برای پایان دادن به خودش. مدت زیادیه، و از قبلم همه رو آماده کرده که یه مدتی نباشه و مشکوک نشن. یحتمل میدونست قرار نیست ترحم کنم یا منصرفش کنم. بعد این مکالمه فهمیدم چرا انقدر خونسرده، سخت نمیگیره و راحت زندگیشو میکنه وسط بدبختی. تازه دلیل پس‌انداز نکردن و کله‌خر بازیاش دستم اومد. وقتی چیزی برای از دست دادن نباشه، ریسک بیشتری حاضری کنی تا چیزی بدست بیاری. اگر موفق بود، زندگیت رو تغییر میده. اگر نبود هم... خب، چیزی عوض نشده. گاهی انگار لازمه برای زنده موندن در این باتلاق، از همه چیز دست کشید تا بشه کارهای خطرناک رو هم امتحان کرد. محیط ما مارو به این سمت سوق داده. سوال پیش میاد وقتی آلردی زندگی هممون به گه کشیده شده، کسی سمت ریسک نمیره؟ چرا به خودش آسیب میزنه؟ چرا انقدر آسیب زدن به دیگران سخته؟ انتظارات بالایی هم نیست یکی چارتا سرکوبگر زیر بگیره یا یه پایگاه بترکونه. بیخیال اینا، حداقل پاشو برو بانک بزن زندگیتو نجات بده. بانک زدن مثل قدیم نیست، متوجهم، ولی باز کسی بهش فکر نمیکنه. اینکه دلال مخدر بشه، یا قاچاقی جونشو به خطر بندازه توی نقطه صفر مرزی برای یک پول کلفت. همواره روش آسون‌تر آسیب زدن به خود، اذیت کردن خود و در بالاترین مرتبه، تموم کردن خود بوده؛ که اینم باز محصول مستقیم محیط ماست. جسارتی که نداریم رو چطور میشه بدست آورد؟ شاید هم مردن و تغییر دادن شجاعت یکسانی نداشته باشه. شاید جسارت یعنی اینکه بتونی هزینه شکست رو تحمل کنی. شاید لازم نیست حتما به تهش برسی، فقط باید هزینه شکست ارزون بشه که راه برای ریسک باز بشه. اما خب در نهایت یکم حرفای زردی به نظر میرسه. ما همه با ترمز‌های عظیم بی‌مصرفی متوقف شدیم که باید از سر راه کنار گذاشته بشن. این نوع از آسیب به خود ترمز‌هارو کنار نمیزنه، برای همین همچنان آسیب زدن به خود راحت‌تر از ریسک‌های سنگینه. نیاز به یک چیز سهمگین حس میشه، که تمام ترمز‌های تعیین شده توسط جامعه از جا کنده بشن، و سپس آدم اون موقع احساس رهایی کنه. احساس کنه که آزاده. ما با کلی ترمز احاطه شدیم. آبرو، قانون، تصویر آدم معقول، ترس از احمق به نظر رسیدن، شان و شخصیت، غیرت و... بابا من که این زندگی رو نمیخوام، چرا هنوز دارم قواعدشو رعایت میکنم؟ با تمام وقتی که دارم، از همه اینا میخوام بگذرم. و اونقدر بهتون اطمینان دارم که فرض نکنید این متن برای ترحم خریدنه، که آدم مجبور بشه پاکش کنه.

بریم سریال ببینیم یکم این مملکت رو فراموش کنیم، سریال:
بریم سریال ببینیم یکم این مملکت رو فراموش کنیم، سریال:

طاعون، تو شبان من باش.

بهتره آدم کار درست رو به دلایل اشتباه انجام نده. بیشتر افراد از آدمای مرفه خوششون نمیاد. منطقشون این نیست که «تو این وضعیت اقتصادی حتما بابات یا حکومتیه یا دزده که وضع تو اینه». بلکه در درون حسادت میکنند و میدونن نمیتونن به اونجا برسند، و برای همین ازش متنفرند. از چند نفر شنیدی که بگه «خداروشکر تو این وضعیت باز یکیمون داره کمتر بگا میره؟». نمیگم چنین جمله‌ای درسته، میگم صرفا شنیده نمیشه. از چپ متنفرند نه چون ایده‌های چپ فرهنگی عصر جدید، حتی روی کاغذ هم به مشکل برمیخوره. مخالفند چون با حرفای سنتی باباشون در تضاده، و دوست ندارن یه عمر حرفی که از باباشون شنیدن غلط از آب در بیاد. تازه اونم به دست یه مشت مو آبی. بهتره که کار درست رو به دلیل اشتباهی انجام ندی. ولی ضروری نیست. مثل هر بحثی اینجا هم موارد استثنا داریم. مثل وقتی که جانت در خطره و یکی نجاتت میده. مهم نیست آدم مهربانیه یا برای شوآف و پز دادن اینکارو کرده. جون تو نجات یافته، همین مهمه. اتفاقا در همین بحثا یهو نیت‌سنجی مردم ما فعال میشه. آیا فکر کرده‌اید فلان کس خیر مارا می‌خواهد؟ (که همینم یک پدیده جدیده چون تا سه ماه قبل باید ما همینو میگفتیم) نه نمیخواهد، مهم هم نیست که نمیخواهد. کارشو انجام بده کافیه. از این چندتا نتیجه میشه گرفت: ۱.ما به دنبال یک «نیت خالص» میگردیم، چون قضاوت نیت خیلی ساده‌تر از قضاوت نتیجه هست‌. نتیجه پیچیده‌ست، نیت ساده‌ست. میشه یکی رو با این برچسب که «ریاکاره» کنار گذاشت تا با این قضیه مواجه شد که از دست آدمای بدم کار خوبی برمیاد. ۲. بیشتر اعمال ما حتی درستش، به دلایل اشتباهی داره رخ میده. مثلا از کسی بدت میاد که از قضا دست‌کج هم هست. دست‌کجی پوششیه برای توضیح تنفرت، ولی در اعمال مشکلی با دست‌کجیش نداشتی. این با اینکه اینجا یقه‌ت رو نمیگیره، بعدا یه جا بالاسرت سبز میشه. ۳. در تشخیص اینکه چه کسی به چه دلیلی چه حرفی میزنه، میشه این نعمت رو کشف کرد که چه کسی رو جدی گرفت و چه کسی رو نه. مثل وقتی میمونه که رفیق احساسیت پیشت گریه کنه و دلداریش بدی، ولی اگه رفیق سنگدلت بزنه زیر گریه، چشمات گرد میشه و تن و بدنت میلرزه. ۴. اگه انگیزه‌مون رو درست تشخیص ندیم، ممکنه یک معیار اخلاقی جعلی بسازیم که سال‌ها همه مسائل و آدم‌ها و دنیامون رو باهاش بسنجیم. ۵. باید آدم رو از حرف، حرف رو از نیت و نیت رو از نتیجه جدا بررسی کرد. ۶. مواجهه با واقعیت دنیای انسانی ما برای کسانی که هنوز پیرو تفکر تک‌بعدی و یک خطی هستند سخته. برای همین به «فشرده‌سازی واقعیت» نیاز داره تا با یک برچسب، موضع خودش رو نسبت به هرچیزی از قبل مشخص کنه. درصورتی که با هر یک سوال «چه‌کسی؟ چه‌چیزی؟ چه‌زمانی؟ چه‌مکانی؟ چرا؟ چگونه؟» تکلیف ماجرا به کلی عوض میشه. اما کسی حوصله فکر کردن نداره. قالب آماده میخواد.

-

photo content