⸂ موهویجی و رزکوچولو ⸃
Ir al canal en Telegram
𝑇ℎ𝑒 𝐿𝑒𝑡𝑡𝑒𝑟𝑠 𝑜𝑓 𝐾𝑖𝑛𝑑𝑟𝑒𝑑 𝑆𝑝𝑖𝑟𝑖𝑡𝑠 📜 𝑖𝑛 𝐺𝑟𝑒𝑒𝑛 𝐺𝑎𝑏𝑙𝑒𝑠 🧺🪄 |月星| ﹏ بهشتی در میان ستارههای دریاچه نقرهای آونلی🧙🏻♀️
Mostrar másIrán135 913La categoría no está especificada
326
Suscriptores
-1324 horas
+417 días
+9130 días
Archivo de publicaciones
عمیق بر من نگریست. گویا به دنبال چیزی در وجود معمولی ام می گشت.
لرزش قلبم را از شکار غمِ زنده در چشم هایش احساس کردم و ناگاه او را پرسیدم.
-گریه میکنی؟
به وضوح در گوی های مشکی اش چیزی را دیدم که بی شباهت با شبنم های پر تکاپو برای جاری شدن نبود.
اینبار او مرا خطاب قرار داد. سرتاپا گوش شدم برای شنیدن آوای دلنشین صدایِ بهشتی اش.
+نه
-ولی چشمات.. مردمکاش میلرزن!
تلخندی بر رویم هدیه داد و گلبرگ های کم رنگ و ترک برداشته اش را باری دیگر از هم فاصله داد.
+آره چشم هام خیسی به خودش نمی بینه چون تمام وجودمه که در حال اشک ریختنه!
می فهمیدم. او را خوب میشناختم.
به راستی درک این جمله برایم سخت نبود، چرا که من نیز سال ها پیش در همان سیاهچاله تنهایی غرق شده بودم.
__ستاره کوچولو
در هر صورت موفق باشین خوب درس بخونین در هر شرایطی حتی اگه حوصله ندارین..
درس خوندن مکانزیم دفاعی خوبیه در برابر خیلی چیزا حتی اگه هیچی نفهمی حداقل زمانتو میگذرونی بدون فکر کردن!
یکی از ابعاد درس خوندن اینه از یه جایی به بعد انقدر هیچی و نمیفهمی ترجیح میدی به روی خودت نیاری و فقط ادامه بدی تا شاید تهش یه چیزی فهمیدی ولی خب بماند که اون تهشم هیچی نمیفهمی!
و هنوز نفهمیدم مشکل ناشره و نوع قلمش یا من و ذهن خستم..
ولی جالب ترین بخش درس خوندن اینه تو حتی به مورچه روی زمینم جذب میشی جز مطلبی که جلوی روته!
10:20-11:15
13:15-14:15
15:05-16:21
17:30-18:30
18:30-19:00
برسم خونه و بقیهاش.
امیدوارم اولین روز تابستون ۴۰۵ براتون خوب شروع بشه و به پایان برسه شبتون آروم おやすみ 🌙.
روسری حریر و سفیدش را به روی گیسوان خرمایی اش انداخت. با برداشتن چمدان و ساکش، به نزدیکی میز چوبی ام که کنار درب اتاق بود، آمد. -آره منتظر پسر شر و شیطونمم که امشب قراره بعد یک سال برگرده! ابرویی بالا انداختم و با کنجکاوی خیره ی لب های خندانش شدم که انگار پارادوکس عجیبی با چشم های غمگینش داشت. +پسرت؟ دستی به سرم کشید. همانطور که در را باز می کرد و از اتاق خارج می شد، جوابم را داد. -آره مادر، حالا که دیگه خورشیدم رفت پشت کوه وقت رفتنه من رسیده و بازگشتِ پسرم، تابستان! با خروج بهار خانم از خانه، پسرک جوان و خوش قد و بالایی را دیدم. با چهره ای خندان و دلنشین که چاشنی کمی از شیطنت درش نهان بود به بهار جانم عمیق چشم داده بود. لحظه ای بعد شاهد در آغوش کشیده شدن پیرزن دوست داشتنی این روزهایم، به مابین بازوان آن مرد جوان شدم. صحنه عجیبی بود. تا به حال غم و شادی را هم زمان به یک اندازه لمس نکرده بودم. اگر در افسانه ها تعریفی برای این حال بود می توانستم قسم یاد کنم که چیزی درخور تر از تضاد ناموزون شادی لب ها و اشک های ریخته شده ی چشم های بهار خانمم در جهان نیست. درک حال خوب وصال و صبوریش از غم دوری اجباری سه فرزندش، عجیب برایم نفس گیر بود🧳🌳.
