دمی با ادبیات
Ir al canal en Telegram
Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
554
Suscriptores
+324 horas
+227 días
+10530 días
Archivo de publicaciones
#دمی_با_شاهنامه ۱۶
وقتیکه سپاه سلم و تور بهایران نزدیک شد، فریدون خبردار شد و به ایرج گفت: سپاه خودت رو از سمت هامون بهسوی اونا ببر.
درادامه گفت: اگر صبور نباشی و با رای و خِرَد پیش نری، به دام میوفتی و کشته میشی.
منوچهر هم اطاعت کرد و گفت: برای خونخواهی ایرج، حرکت میکنم.
دستور داد تا قارن رزمجوی از پهلو بهسوی دشت بره و درفش کاویانی( پرچم سپاه فریدون) رو بهسمت هامون ببره بههمراه سپاه.
از سراسر ایران، مردم بلند شدن که برای کینخواهی ایرج به جنگ سلم و تور برن.
منوچهر همراه با قارن رزمزن لشکر رو در دشت، سروسامان دادن.
سمت چپ لشکر رو به گرشاسب سپرد و سمت راست رو به سام یل و قباد.
منوچهر و سرو هم در قلب( وسط) سپاه بودن.
پهلوانان نامیای چون قارن، سام( پدر زال و پدربزرگ رستم) و قباد در اون لشکر بودن و لشکر رو سامان دادن تا آمادهی جنگیدن بشن.
به سلم و تور خبر دادن که دشمن برای جنگ آماده شد.
اونا هم سپاهشون رو آماده و حرکت کردن.
طلایهدار لشکر یعنی قباد حرکت کرد.
تور وقتی حرکت کردن قباد رو دید، خیلی سریع پیشش اومد و گفت: برو پیش منوچهر و بهش بگو ای پادشاهِ جوانِ بیپدر، اگر از نژاد ایرج یه دختر بهدنیا اومد، کی بهتو سلاح برای جنگیدن داد؟( مشخص نیست تبار و اصل تو به کی برمیگرده)
قباد گفت: باشه پیامتو میرسونم ولی من میدونم آخرش بهخاطر این حرفت و عاقبتی که داره، میترسی.
قباد اومد پیش شاه و هرچیزی که تور گفته بود رو تعریف کرد؛ منوچهر هم خندید و گفت: فقط یک انسان احمق میتونه اینطور صحبت کنه.
از خداوند سپاسگزارم که میدونه پدربزرگ من ایرج هست و فریدون فرخ هم اینو تأیید میکنه و گواهی میده.
حالا جنگ رو شروع میکنیم تا نژاد و گهر هرکسی شناخته بشه.
وقتیکه شب شد، از میان لشکر خروشی برآمد و گفت: این جنگ، جنگ با اهریمن است و کسی که در این جنگ کشته بشه، بهشت جایگاه اوست.
همهی لشکریان آمادهی جنگ و جانفشانی برای کین ایرج و پیروزی منوچهر شاه شدن.
وقتیکه صبح شد، منوچهر لباس رزم پوشید و همهی سپاهیان هم آماده شدن.
جنگ شروع شد و پیروزی با منوچهر بود.
اوضاع بر همین منوال پیش رفت تا شب شد.
روزگار همیشه یکسان نیست و گاهی زهر در کام آدم میریزه و گاهی عسل.
سلم و تور عصبانی بودن و چارهی کار خودشون رو در شبیخون زدن دیدن.
روز شد ولی کسی برای جنگیدن نیومد.
نیمی از روز گذشت ولی سلم و تور تصمیم گرفتن صبر کنن و بعد از صحبتهایی که بینشون پیش رفت، گفتن: وقتی شب شد ما شبیخون میزنیم و جوی خون روان میکنیم.
وقتیکه خبرچینها خبردار شدن، پیش منوچهر رفتن و نقشهی سلم و تور رو بهش گفتن.
منوچهر با تدبیر و رای، سپاه را به قارن سپرد و خودش خودش بههمراه ۳۰.۰۰۰ نفر برای دشمن کمین کرد.
وقتیکه شب شد، تور با ۱۰۰ هزار نفر بهسمت سپاه ایرانیان اومد.
وقتیکه رسید، دید سپاه سرجای خودشه و چارهای جز جنگیدن نداشت.
جنگ شروع شد و سپاه تور و منوچهر جنگی کردن بس شایسته ولی تور محاصره شد و راهی برای فرار نداشت.
اسب رو برگردوند که فرار کنه ولی منوچهر از پشت نیزهای بهسمتش پرتاب کرد و وقتیکه شمشیر از دست تور افتاد، او با از روی زین گرفت و روی زمین انداخت.
سرش را قطع کرد و بهسمت لشکرگاه خودش برگشت.
نامهای برای فریدون فرخ نوشت و نخست خداوند رو شکر کرد و سپس درود بر فریدون فرستاد.
در نامه نوشت: بهخوبی به تورانزمین رسیدم و کینخواهی کردم.
در سهروز متوالی، سه جنگ کردیم و وقتیکه بهم گفتن میخوان شبیخون بزنن براشون کمین کردم و شکستشون دادم.
وقتیکه تور خواست فرار کنه اونو کشتم و سرش رو نزد شما فرستادم، درست مانند کاری که با سر ایرج کردن.
فرستاده نزد فریدون اومد؛ سر تور رو پیش روی اون گذاشت و فریدون خداوند رو شکر کرد.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری
تَکِش با غلامان یکی راز گفت
که این را نباید به کس باز گفت
به یک سالش آمد ز دل بر دهان
به یک روز شد منتشر در جهان
بفرمود جلّاد را بیدریغ
که بردار سرهای اینان به تیغ
یکی زآن میان گفت و زنهار خواست
مکُش بندگان کاین گناه از تو خاست
تو اوّل نبستی که سرچشمه بود
چو سیلاب شد پیش بستن چه سود؟
تو پیدا مکُن رازِ دل بر کسی
که او خود نگوید برِ هر کسی
جواهر به گنجینهداران سپار
ولی راز را خویشتن پاس دار
سخن تا نگویی بر او دست هست
چو گفته شود یابد او بر تو دست
سخن دیوِ بندی است در چاهِ دل
به بالای کام و زبانش مَهِل
توان بازدادن رهِ نرّهدیو
ولی باز نتوان گرفتن به ریو
تو دانی که چون دیو رفت از قفس
نیاید به لاحولِ کس باز پس
یکی طفل برگیرد از رخش بند
نیاید به صد رستم اندر کمند
مگوی آن که گر بر مَلا اوفتد
وجودی از آن در بلا اوفتد
به دهقانِ نادان چه خوش گفت زن:
به دانش سخن گوی یا دم مزن
مگوی آنچه طاقت نداری شنود
که جو کِشته گندم نخواهی درود
چه نیکو زدهست این مَثَل بَرهَمَن
بوَد حرمتِ هر کس از خویشتن
چو دشنام گویی دعا نشنوی
به جز کِشتهٔ خویشتن نَدرَوی
مگوی و منه تا توانی قدم
از اندازه بیرون وز اندازه کم
نباید که بسیار بازی کنی
که مر قیمتِ خویش را بشکنی
وگر تند باشی بهیکبار و تیز
جهان از تو گیرند راهِ گریز
نه کوتاهدستی و بیچارگی
نه زجر و تطاول بهیکبارگی
بوستان، سعدی
#دمی_با_شاهنامه ۱۵
سلم و تور خبردار شدن که شخصی جدید برای پادشاهی پیدا شد و ترس برشون داشت.
باهم صحبت کردن تا راهحلی پیدا کنن و در آخر بهاین نتیجه رسیدن که تنها راهحل اینه که شخصی رو پیش فریدون بفرستن و عذرخواهی کنن.
بعد از جستوجو، فردی رو پیدا کردن و همراه اون هدیههای بسیار زیاد برای فریدون فرستادن.
پیش فریدون رسیدن و اول درودی بر خداوند فرستادن و سپس برای فریدون دعای سلامتی کردن.
بعدش گفتن: ما پشیمونیم و برای عذرخواهی اومدیم پیشت؛ ما گول شیطان رو خوردیم و اون بهجای ما تصمیم میگرفت.
درسته که گناه بزرگی کردیم ولی الان انتظار داریم که مارو ببخشی.
اگر پادشاه ما رو بخشید، منوچهر رو با یه سپاه پیش ما بفرسته که تا آخر عمر ما خدمتکار اون باشیم.
فرستادهها اومدن که پیام رو به فریدون برسونن.
شاه مجلسی ترتیب کرد و منوچهر رو هم کنار خودش نگه داشت.
فرستاده اومد؛ اول ادای احترام کرد و سپس دعای سلامتی کرد بههمراه کمی چاپلوسی.
بعد از مدتی پیام سلم و تور رو برای فریدون گفت.
فریدون به فرستاده گفت: درون سلم و تور مانند خورشید برای همه روشن شد.
حرفاتو شنیدم؛ حالا جوابشونو بشنو.
اگر واقعا سلم و تور به منوچهر علاقه دارن و میخوان پیششون باشه، بگن که پیکر ایرج کجاست؟
تنش غذای حیوانات شد و من فقط سرشو دیدم.
الان که ایرج رو از سر راه برداشتن، قصد جون منوچهر رو کردن.
اونا چهرهی منوچهر رو نمیبینن مگر زمانیکه در جنگ اونو ببینن؛ اونم در کنار پهلوانانی مانند: قارن( پسر کاوهی دادخواه)، شاپورِ نستوه( تبار پدریاش به کاوهی آهنگر میرسد و در دربار فریدون، پرده دار بود و فرستادهی سلم و تور رو به دربار فریدون راهنمایی کرد، برادرزادهی شیدوش هست که در ادامه میبینیم)، شیدوش( پسر گودرز و برادرِ بهرام، گیو، رهام، هجیر و نستوه) و شیروی.
در جلوی سپاه هم سرو(پادشاه یمن) پادشاه حرکت میکنه.
ما همه برای دادخواهی ایرج بهپا میخیزیم.
الان از اون درختی( ایرج) که سلم و تور کشتن، یک شاخهی( منوچهر) تنومند رویید که بهسمت شما یورش میبره و انتقام ایرج رو میگیره.
فرستاده از شنیدن اون حرفا ترسید و خیلی سریع، با دستور فریدون، حرکت کرد تا پیام رو به سلم و تور برسونه.
رسید و اونا اول راجب شکوه فریدون و سپاهش پرسیدن.
دوم پرسیدن که طالع منوچهر رو چطور دیدی؟
گردون باهاش موافق هست یا نه؟( نیکاختر هست یا خیر؟)
چه کسانی همراهش هستن؟
پهلوانان و بزرگانی که همراهیش میکنن کیان؟
فرستاده گفت: منوچهر مانند بهاری خرم در بهشت بود.
کسانی که کنارش بودن هم قارن رزمزنِ لشکرشکن و سرو بودن.
همهشون هم جنگ میخوان و راهی جز جنگ جلو پاشون نمیبینن.
سلم و تور ترسیدن و جلسهای برای اینکه چیکار کنن، برگزار کردن.
آخر بهاین نتیجه رسیدن که باید برای جنگ عجله کنیم.
سپاهی از چین و خاور جمع کردن که قابل شمارش نبود و برای جنگ حرکت کردن.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری
+3
مزرعِ سبزِ فلک دیدم و داسِ مه نو
یادم از کِشتهٔ خویش آمد و هنگامِ درو
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید
گفت با این همه از سابقه نومید مشو
گر رَوی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک
از چراغِ تو به خورشید رسد صد پرتو
تکیه بر اخترِ شبدزد مکن کاین عیار
تاجِ کاووس ببرد و کمرِ کیخسرو
گوشوارِ زر و لعل ار چه گران دارد گوش
دورِ خوبی گذران است نصیحت بشنو
چشمِ بد دور ز خالِ تو که در عرصهٔ حسن
بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق
خرمنِ مه به جُوی خوشهٔ پروین به دو جو
آتشِ زهد و ریا خرمنِ دین خواهد سوخت
حافظ این خرقهٔ پشمینه بینداز و برو
حافظ
Repost from مـیـــم؛
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارندو ضربان قلبت را تندتر میکننددوری کنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگیات ورای مصلحتاندیشی بروی.
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن.
#دمی_با_شاهنامه ۱۴
فریدون از اتفاقاتی که افتاده بود، خبر نداشت و وقتیکه زمان اومدن ایرج شده بود، دستور داد تا کشور رو آذین ببندن و برای خوشآمدگویی به ایرج، آماده بشن.
منتظر کاروان اون بودن که شتری از دور پدیدار شد؛ فردی ناراحت و سوگوار روی اون نشسته بود و تابوتی از جنس زر در بر داشت.
تابوتی که سر ایرج در اون بود.
اون مرد پیش فریدون رفت و ماجرا را تعریف کرد ولی چون حرفاش رو باور نکردن، سرِ تابوت رو برداشتن و سر ایرج رو دیدن که از تن جدا شده بود.
فریدون از روی اسب به زمین افتاد و کل سپاه از شدت غم، لباسهای خودشون رو پاره کردن.
تمام ایرانیان در غم از دست دادن ایرج میسوختن و بهسمت باغ ایرج رفتن؛ باغی که جشن شاهان داخلش برگزار میشد، الان جایگاه سوگواری ایرج بود.
فریدون سر ایرج رو در آغوش داشت و به باغ نگاه کرد و نبود ایرج رو با پوست و گوشت و استخون خودش حس کرد و سوگواریای کرد که کس چون آن را در جهان ندید.
فریدون خداوند رو خطاب قرار داد و گفت: بهاین کسی که بیگناه کشته شد، نگاه کن؛ دل سلم و تور رو طوری بسوزون که چیزی جز بدبختی در زندگیشون نبینن.
ای خداوند! دعا میکنم بهقدری زنده بمونم که ببینم مردی از نسل ایرج انتقام خون ایرج رو از سلم و تور بگیره؛ بعد از اون دیگه به مردن خودم راضیام.
بعد از این حرفها دوباره به سوگواری خودش پرداخت و همراه با کل کشور در سوگ ایرج، سوگواری کردن.
مدتی گذشت؛ فریدون به شبستان ایرج نگاه کرد و خانومی بهنام ماهآفرید دید که ایرج بسیار بهاون علاقه داشت و از قضا، کنیز از ایرج باردار بود.
فریدون چراغی در دلش روشن شد که انتقام پسرش گرفته میشه.
بچهی ماهآفرید و ایرج بهدنیا اومد؛ دختری بسیار زیبا که سرتاپاش شبیه ایرج بود.
وقتیکه به سن ازدواج رسید، فریدون پَشنگ( فردی از نسل جمشید شاه) رو برای ازدواج با اون درنظر گرفت و بعد از مدتی، دختر ایرج فرزندی بهدنیا آورد که سزاوار پادشاهی بود.
وقتیکه از مادرش جدا شد، بهسمت فریدون رفت و فردی به فریدون گفت: بهش نگاه کن که مثل ایرج هست.
فریدون طوری شاد شد که انگار ایرج زنده شد و گفت: مبارک باد اینروز.
فریدون که با دیدن سر بریدهی ایرج کور شده بود، بعد از بهدنیا اومدن اون پسر و راز و نیاز با خداوند، بیناییش رو بهدست آورد.
وقتی دید پسر چهرهی بسیار گشاد و فراخ(منا بهمعنی صورت باز و فراخ هست) داره، اسمش رو منوچهر گذاشت.
طوری اونرو بزرگ کرد که هیچ رنجی بهش نرسید و همهی هنرهارو بهش یاد داد.
فریدون، تخت و کلاه پادشاهی رو به ایرج واگذار کرد و به تمام پهلوانان دستور داد که برای خونخواهی ایرج، با منوچهر پیمان ببندند.
وقتیکه همهی افراد و لوازم جنگیدن آماده شد، منوچهر مانند سرور و سالار، از بینشون سر بلند کرد و آمادهی نبرد شدند.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری
ای بس که شکست و باز بستم توبه
فریاد همی کند ز دستم توبه
دیروز به توبهای شکستم ساغر
امروز به ساغری شکستم توبه
سلمان ساوجی
+9
اصفهانِ جان
همراه با صیفوری خواه عزیز
روز: جمعه
تاریخ: ۱۴۰۵/۰۴/۱۲
بماند به یادگار.🍃🕊
#دمی_با_شاهنامه ۱۳
فریدون نامهای برای سلم و تور نوشت و گفت: من از این دنیا چیزی واسه خودم نمیخوام؛ فقط اینکه ببینم سه فرزندم در آرامش و صلاح، زندگی کنن.
اون برادری( ایرج) که از دستش ناراحت بودید داره میاد پیشتون؛ چون ازتون کوچکتر هست، باهاش مهربون باشید.
نامه رو مهر کردن و ایرج با چند نفر از سپاهیان و بزرگان بهسمت سلم و تور رفت.
وقتیکه بهشون نزدیک شد، از افکار تیرهی اونا خبر نداشت.
ایرج رسید؛ سلم، تور و و کل سپاهیان برای خوشآمدگویی نزد ایرج رفتن.
سه فرزند فریدون به سمت محل استراحت رفتن و در همین حین، سپاهیان به ایرج نگاه کردن و در ذهن خودشون گفتن: ایرج لایق پادشاهی هست.
سلم به سپاه نگاه کرد و فهمید موضوع از چه قراره و بسیار ناراحت شد.
رفت داخل و با تور صحبت کردن رو شروع کرد.
به تور گفت: همهی لشکر مهر ایرج به دلشون نشست و اونو شایستهی پادشاهی میدونن.
اینطور که من میبینم؛ اگر ایرج رو نکشیم، حتی پادشاهی خودمونو ازمون میگیره.
روز بعد سلم و تور راه افتادن و وقتی ایرج اونارو دید، مثل یه بچهی کوچیک و مهربون بهسمتشون دوید.
سهتایی رفتن داخل خیمه و از هر دری حرف زدن.
تور به ایرج گفتن: اگر تو از ما کوچکتری، چرا کلاه بزرگی پادشاهی ایران روی سر توئه؟
ما داریم دور از ایران با رنج زندگی میکنیم و تو در ناز و نعمت زندگی میکنی.
اون تقسیمبندیای که پدرمون( فریدون) کرد، فقط بهنفع تو بود.
ایرج بهش گفت: آروم باش برادرم؛ من نه پادشاهی ایران رو میخوام و نه خاور و چین.
بزرگیای که آخرش سیاهی و مرگ هست رو باید بهحالش گریه کرد.
اگر کل آسمان و زمین مال تو باشه، آخرش میمیری.
من اگر پادشاهی ایرانم، الان از این پادشاهی دلم سیر شد و همهی پادشاهی رو به شما میدم و امیدوارم که دیگه کینهای از من در دلتون نباشه.
من نمیخوام که آزاری به شما برسونم؛ من برادر کوچیک شما هستم و بهغیر از کوچکی کردن، چیزی از من نمیبینید.
وقتی تور حرفای ایرج رو شنید، عصبانی شد و از حرفای ایرج خوشش نیومد؛ چون کلا طرفدار راستی و صداقت نبود.
صندلی رو بلند کرد و زد تو سر ایرج.
ایرج گفت: از خدا ترسی نداری؟ از پدرمون خجالت نمیکشی؟ منو نکش که دنیا دار مکافاته و از تو انتقام میگیره.
منو نکشید که در دستهی قاتلان قرار نگیرید.
من میرم یه گوشهای از جهان و با دسترنج خودم برای خودم غذایی تهیه میکنم و زندگیمو پیش میبرم( فقط برای اینکه برادرانش در جهان قاتل شناخته نشن حاضر بود پادشاهی رو ببوسه بذاره کنار؛ نه برای جان خودش).
چرا میخوای قاتل برادر خودت بشی؟ پادشاهی رو خواستی که بهت دادمش دیگه منو نکش.
حرفای ایرج رو شنید ولی در اون تأثیری نکرد؛ خنجری بیرون آورد و سینهی ایرج رو شکافت و اون رو به قتل رسوند.
فردوسی اینجا میگه: ای روزگار! نمیدونم با چه کسی سر سازگاری داری.
وقتی که چنین انسان خوبی کشته شد، تو از قاتلان اون انتقام بگیر.
سر ایرج را جدا کردن و نزد فریدون فرستادن.
گفتن: این تو و سر کسیکه میخواستی پادشاه باشه؛ حالا اگر میخوای، تخت و پادشاهی رو بهش بده.
سلم و تور بهسمت چین و روم رفتن.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری
