slice of life🍓
Ir al canal en Telegram
پریشان خاطریم ؛ اما توانِ ایستادن هست . تًهِش میرسیم به جایی که حقمونه.
Mostrar másIrán195 968La categoría no está especificada
387
Suscriptores
-324 horas
-177 días
-2030 días
Archivo de publicaciones
خستم.
به خودم تو آینه یه نگاه میندازم موهای چرب ، گودی زیر چشمام ، زیر چشمی که ۲۴ ساعته در حال لرزشه ، پوست بی رنگ
و روحی که بیشتر از هر چیزی خستهست.
و اینجاست که یاد اون جمله میافتم: به هر حال این اوضاعی است که میبینید و تفسیری لازم ندارد قسمتمان این بوده یا نبوده دیگر اهمیت ندارد سگ بر.یند به قسمت و همه چیز.
و همون لحظه یاد جمله گاگینز میافتم: سرنوشت رو باید در سر نوشت و از سر نوشت.
هر روز به خودم میگم: باشه از فردا. از فردا درستش میکنم. از فردا زودتر بیدار میشم درس میخونم به خودم میرسم اتاقم رو که یه صحنه جناییِ تمیز میکنم یه باشگاه میرم و دوباره آدمی میشم که حداقل از خودش کمی راضیه.
اما فردا میرسه و من دوباره همون آدم دیروزم! با همون خستگی، همون فکرهای لعنتی و همون عذاب وجدان همیشگی. انگار فقط بلدم برای خودم برنامه بریزم و بعد با تماشای خراب شدن تکتک برنامههام، بیشتر از قبل از خودم ناامید بشم.
شدم یه بدن که فقط نشسته ، خورده ، خوابیده و استرس کشیده. روزها رو رد کرده ، ساعتها رو کش داده و شبها رو با فکر کردن به تمام کارهایی که نکرده به صبح رسونده. حتی تظاهر به درس خوندن هم برام سخته چون دیگه نمیتونم خودم رو هم گول بزنم. میدونم دارم عقب میافتم میدونم زمان داره میگذره و میدونم هیچکدوم از آرزوهایی که یه روز با ذوق دربارهشون حرف میزدم، قرار نیست صرفا به خاطر خواستن من اتفاق بیفتن.
و بدترین قسمت ماجرا اینه که هنوز میخوام. هنوز آرزو دارم. هنوز یه گوشهی ذهنم خودم رو توی آیندهای میبینم که براش اینهمه نقشه کشیده بودم. اما بین اون آدمی که میخوام باشم و آدمی که الان هستم فاصلهای افتاده که هر روز نگاه کردن بهش دردناکتر میشه.
از خودم عصبانیام بخاطر این لوزر بازیهام از روزهایی که از دست دادم از فرصتهایی که جدی نگرفتم و از اینکه با وجود تمام این آگاهیها باز هم فردا رو به امروز ترجیح دادم! انگار منتظرم یه اتفاقی بیفته ، یه تلنگر ، یه معجزه، یه صبح که بیدار بشم و همهچیز فرق کرده باشه.
ولی خبری نیست! صبحها فقط روشن میشن و من با همون ذهن شلوغ همون بدن خسته و همون زندگی نیمهکاره بیدار میشم.
نمیدونم واقعا تنبلم ، خستهام ، ترسیدم یا اونقدر توی فکر کردن به درست کردن زندگیم غرق شدم که یادم رفته باید از یه جایی شروعش کنم. فقط میدونم خستهام از اینکه همزمان هم از وضعیت فعلیم رنج بکشم و هم برای تغییر دادنش هیچ نیرویی توی خودم پیدا نکنم.
شاید مسئله این نیست که نمیدونم باید چیکار کنم؛ مسئله اینه که دیگه حتی شروع کردن هم برام شبیه یه کوه شده.
و من موندم و روزهایی که دارن میگذرن، آرزوهایی که دارن دورتر میشن و خودم که هر روز بیشتر از دیروز ازش فاصله میگیرم.
شاید هنوز دیر نشده باشه ولی راستش رو بخوای، فعلا حتی باور کردن همین جمله هم برام سخته. چرا؟ چون اگه یبار دیگه به طور جدی شروع بکنم و زمین بخورم اونوقت دیگه اعتماد کردن به خودمهم سخته.
بیشتر تلاش کن، کمتر فکر کن، بیشتر زندگی کن...
20 مهر , 1405
RoZhi
خستم.
به خودم تو آینه یه نگاه میندازم موهای چرب ، گودی زیر چشمام ، زیر چشمی که ۲۴ ساعته در حال لرزشه ، پوست بی رنگ
و روحی که بیشتر از هر چیزی خستهست.
و اینجاست که یاد اون جمله میافتم: به هر حال این اوضاعی است که میبینید و تفسیری لازم ندارد قسمتمان این بوده یا نبوده دیگر اهمیت ندارد سگ بر.یند به قسمت و همه چیز.
و همون لحظه یاد جمله گاگینز میافتم: سرنوشت رو باید در سر نوشت و از سر نوشت.
هر روز به خودم میگم: باشه از فردا. از فردا درستش میکنم. از فردا زودتر بیدار میشم درس میخونم به خودم میرسم اتاقم رو که یه صحنه جناییِ تمیز میکنم یه باشگاه میرم و دوباره آدمی میشم که حداقل از خودش کمی راضیه.
اما فردا میرسه و من دوباره همون آدم دیروزم! با همون خستگی، همون فکرهای لعنتی و همون عذاب وجدان همیشگی. انگار فقط بلدم برای خودم برنامه بریزم و بعد با تماشای خراب شدن تکتک برنامههام، بیشتر از قبل از خودم ناامید بشم.
شدم یه بدن که فقط نشسته ، خورده ، خوابیده و استرس کشیده. روزها رو رد کرده ، ساعتها رو کش داده و شبها رو با فکر کردن به تمام کارهایی که نکرده به صبح رسونده. حتی تظاهر به درس خوندن هم برام سخته چون دیگه نمیتونم خودم رو هم گول بزنم. میدونم دارم عقب میافتم میدونم زمان داره میگذره و میدونم هیچکدوم از آرزوهایی که یه روز با ذوق دربارهشون حرف میزدم، قرار نیست صرفا به خاطر خواستن من اتفاق بیفتن.
و بدترین قسمت ماجرا اینه که هنوز میخوام. هنوز آرزو دارم. هنوز یه گوشهی ذهنم خودم رو توی آیندهای میبینم که براش اینهمه نقشه کشیده بودم. اما بین اون آدمی که میخوام باشم و آدمی که الان هستم فاصلهای افتاده که هر روز نگاه کردن بهش دردناکتر میشه.
از خودم عصبانیام بخاطر این لوزر بازیهام از روزهایی که از دست دادم از فرصتهایی که جدی نگرفتم و از اینکه با وجود تمام این آگاهیها باز هم فردا رو به امروز ترجیح دادم! انگار منتظرم یه اتفاقی بیفته ، یه تلنگر ، یه معجزه، یه صبح که بیدار بشم و ناگهان همهچیز فرق کرده باشه.
ولی خبری نیست! صبحها فقط روشن میشن و من با همون ذهن شلوغ همون بدن خسته و همون زندگی نیمهکاره بیدار میشم.
نمیدونم واقعا تنبلم ، خستهام ، ترسیدم یا اونقدر توی فکر کردن به درست کردن زندگیم غرق شدم که یادم رفته باید از یه جایی شروعش کنم. فقط میدونم خستهام از اینکه همزمان هم از وضعیت فعلیم رنج بکشم و هم برای تغییر دادنش هیچ نیرویی توی خودم پیدا نکنم.
شاید مسئله این نیست که نمیدونم باید چیکار کنم؛ مسئله اینه که دیگه حتی شروع کردن هم برام شبیه یه کوه شده.
و من موندم و روزهایی که دارن میگذرن، آرزوهایی که دارن دورتر میشن و خودم که هر روز بیشتر از دیروز ازش فاصله میگیرم.
شاید هنوز دیر نشده باشه؛ ولی راستش رو بخوای، فعلا حتی باور کردن همین جمله هم برام سخته.
بیشتر تلاش کن، کمتر فکر کن، بیشتر زندگی کن...
20 مهر , 1405
RoZhi
مدت طولانی❌
یکساعت✅
از این رفتارش متنفرممم
یکساعت سین نزنی کل چتو پاک میکنه
واقعا رفتار بدیه.
دچار استرس و اضطراب ناخوداگاه شدم.
حالا اینو از کجا فهمیدم؟ چند هفته ای هست زیر چشم راستم میلرزه و تقریبا هرشب یا هر روز کابوس میبینم
حتی کابوس اون آدمی که تو مجازی باهاش حرف زدم و یه تصویر ذهنی ازش دارم
و خب علائم دیگه مثل کم خوابی یا کافئین زیاد و ... نیست.
و چند ماه پیش زیر چشم چپم اینجوری شده بود و اذیت کننده بود حسش میکردم ولی خوب شد
الان چند هفتهس چشم راستم ولی حسش نمیکنم تو آینه به خودم نگاه بندازم میبینمش.
Repost from سِپَهتآ
بچهها یه موضوعی رو لازم دیدم بگم، چون چندبار تو ناشناس هم بهم گفتید:
سال قبل که پارتبندی میذاشتم و عکس میگرفتم تا اینجا به اشتراک بذارم، ناخودآگاه حین درس خوندن درگیر این بودم که «الان برم عکس بگیرم؟ تموم شد تیک بزنم تو چنل؟ برم آلبوم رو ادیت کنم؟» و این وسواس دقیقاً همون چیزی بود که ازم انرژی میگرفت. از طرفی دیگه نمیخوام «پشتکنکوری» پیشوند اسمم بمونه. بهترین کاری که میتونم بکنم کمتر دست گرفتن گوشیه، برای همین از YPT هم دیگه استفاده نمیکنم چون بهونهای بود برای بودن موبایل تو فضای مطالعه. این پیام رو نوشتم که در جریان ادامهی فعالیتم باشید. این چنل رو خیلی دوست دارم و از بودن تکتکتون خوشحالم، ولی درسهایی که زندگی بهم داد رو باید جدی بگیرم تا دوباره ضربه نخورم. روند فعالیتم روزانهست و هروقت نکته یا مطلب مهمی ببینم، همینجا باهاتون به اشتراک میذارم. ممنون که درک میکنید و هستید. به امید موفقیت هممون 🌱
