jjong ’s studio.🆕
Ir al canal en Telegram
ㅤㅤ jongseong . zip 💱 cat ’s diary ㅤㅤ old era﹙ t.me/iircebot ﹚
Mostrar másIrán99 604La categoría no está especificada
1 077
Suscriptores
-124 horas
+307 días
+17130 días
Archivo de publicaciones
Repost from ͏ ͏ ͏ ͏ ͏ ͏ ͏ ͏﹫𝗻𓏺𝗸ı𝘀𝗺
همه به ماست نگاه کردن. ماست گفت: «چیه؟ من فقط لبنیاتم، چرا اینقدر درگیر پروندهم کردین؟ 😭» کیوی آهسته گفت: «ولی هنوز یه چیز دیگه هست که بهتون نگفتم...» موز: «باز چی؟!» کیوی: «اون شب، وقتی رفتم خونهی هندوانه، دیدم هندوانه تنها نبود.» بادمجان: «با کی بود؟» کیوی به آرامی گفت: «با... پرتقال.» همه: «پرتقال؟!» ناگهان از آشپزخانه صدای افتادن چیزی اومد. *تق.* همه برگشتن. پرتقال از پشت پرده بیرون اومد و گفت: «خب... فکر کنم دیگه وقتشه اعتراف کنم.» موز: «تو هم اونجا بودی؟!» پرتقال: «آره.» کیوی: «پس چرا گفتی نمیشناسیش؟» پرتقال: «چون هندوانه ازم خواسته بود راز رو نگه دارم.» من: «چه رازی؟» پرتقال مکث کرد... بعد گفت: «چیپس اصلاً برای موز نبود.» موز: «...پس برای کی بود؟» پرتقال به آرامی به سمت جوراب اشاره کرد. جوراب: «نه.» بادمجان: «نه بابا...» ماست: «من دیگه نمیخوام تو این داستان باشم.» جوراب با صدای لرزان گفت: «چیپس... برای من بود.» 😭
Repost from ͏ ͏ ͏ ͏ ͏ ͏ ͏ ͏﹫𝗻𓏺𝗸ı𝘀𝗺
کیوی با قیافهی مظلوم گفت: «خب... من یه چیز کوچیک رو نگفتم.» 😭 موز: «چی رو؟» کیوی آه کشید: «اون روز که با هم رفتیم خرید... من موز رو جا نذاشتم.» همه: «پس چی شد؟!» کیوی: «موز خودش رفت دنبال چیپس... ولی من میدونستم کجا میره.» بادمجان: «کجا؟» کیوی با ترس به یخچال نگاه کرد و گفت: «خونهی هندوانه.» جوراب: «پس هندوانه از اول میدونست موز کجاست...» ساعت از گوشهی اتاق گفت: «و این یعنی... ماست هم بیگناهه.» ماست: «بالاخره یکی منو فهمید.» 😭
Repost from ͏ ͏ ͏ ͏ ͏ ͏ ͏ ͏﹫𝗻𓏺𝗸ı𝘀𝗺
وای صبر کن 😭 هندوانه با سبیل وارد شد و بدون سلام گفت: «وقتشه حقیقت رو بدونید.» همه خشکشون زد. موز آروم گفت: «نه... تو دیگه اینجا چیکار میکنی؟» هندوانه سبیلش رو تاب داد و گفت: «من اون چیپس رو خریدم.» کیوی: «کدوم چیپس؟» هندوانه: «همون چیپسی که باعث شد موز سه ساعت بره توی یخچال.» من: «من فقط یه سؤال دارم... چرا هندوانه سبیل داره؟» هندوانه چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: «این سؤال رو نپرس.» و ناگهان چراغها خاموش شد. وقتی دوباره روشن شد، هندوانه ناپدید شده بود. فقط یک برگه روی زمین مونده بود: «کیوی بهت دروغ گفته.» کیوی: «...من حتی نمیدونم چی شده 😭»
Repost from ͏ ͏ ͏ ͏ ͏ ͏ ͏ ͏﹫𝗻𓏺𝗸ı𝘀𝗺
کیوی با عصبانیت گفت:
«پول چیپس؟! تو سه ساعت توی یخچال بودی!»
موز خیلی خونسرد جواب داد:
«خب یخچال تخفیف داشت.»
بادمجان آهی کشید و گفت:
«تمرکز کنید. ما هنوز نمیدونیم چرا موز وارد یخچال شده.»
موز گفت:
«برای فرار.»
همه:
«از چی؟ 😐»
موز به آرامی به سمت پنجره اشاره کرد.
پشت پنجره، یک خیار با کلاه آفتابی ایستاده بود.
خیار گفت:
«موز... بالاخره پیدات کردم.»
جوراب از شدت هیجان افتاد روی زمین و گفت:
«نه... امکان نداره.»
من گفتم:
«چی امکان نداره؟»
جوراب با صدای لرزان گفت:
«اون خیار... پدرِ بادمجانه.»
بادمجان:
«چی؟! من پدر ندارم، من از بازار ترهبارم.»
کیوی:
«پس من چرا اینجام؟»
ساعت که از اول داستان استعفا داده بود، دوباره برگشت و گفت:
«چون داستان دیگه هیچ منطقی نداره.»
و دقیقاً در همان لحظه، زنگ در به صدا درآمد.
پشت در...
یک هندوانه با سبیل ایستاده بود.
Repost from ͏ ͏ ͏ ͏ ͏ ͏ ͏ ͏﹫𝗻𓏺𝗸ı𝘀𝗺
کیوی با عصبانیت از پشت کمد بیرون اومد و گفت:
«اصلاً من و موز با هم رفتیم خرید، ولی موقع برگشت موز گفت پنج دقیقه وایسا، من میام.»
بادمجان گفت:
«و بعد؟»
کیوی:
«بعدش سه ساعت گذشت.»
جوراب با صدای مرموزی گفت:
«سه ساعت؟...»
همه ساکت شدن.
ناگهان از توی یخچال صدای موز اومد:
«بچهها من اینجام.»
همه برگشتن سمت یخچال.
موز در رو باز کرد و گفت:
«راستی... کسی پول چیپس رو حساب کرده؟»
کیوی:
«مــــــــوز 😐»
Repost from ͏ ͏ ͏ ͏ ͏ ͏ ͏ ͏﹫𝗻𓏺𝗸ı𝘀𝗺
حق با توئه 😭😭 من پرونده رو خراب کردم. موز اصلاً با تو نبوده؛ با کیوی رفته بودن خرید، تازه کیوی هم گفته بود فقط برای خرید شیر و چیپس میاد، نه اینکه مسئول ناپدیدشدن موز بشه.
بادمجان عینکش رو برداشت، به جوراب نگاه کرد و گفت:
«پس یعنی شاهد اصلی کیویه؟»
جوراب گفت:
«نه، کیوی خودش یکی از مظنونه.»
از ته کمد صدای کیوی اومد:
«من فقط رفتم ماست بخرم چرا همهتون منو وسط کشیدین؟» 😭
برای ادامه داستان کلیک کن.
