در راه.
Ir al canal en Telegram
قبلاز تمام چیزها، زنده. فقط زنده. زن ٫زندگی ٫آزادی برای همیشه
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
367
Suscriptores
Sin datos24 horas
+127 días
+7730 días
Archivo de publicaciones
367
در کودکی شانس همسایگی با زنی آشنا و قصهگو را داشتم، دقیقا از همان آدمهای اعجابانگیز داستانها.
من و مادر و برادرم عادت داشتیم که هرشب حوالی ساعت ده به حیاط کوچک و باصفایمان برویم و زیلو پهن کنیم و بنشینیم پای صحبتهای خانم هژبری، این همسایهی آشنای دور.
خانم هژبری زنی تپل با لپهای سرخ و سفید بود که در جوانی زیباییش زبانزد همگان بوده؛عادت داشت سیگار بهمن قرمز بکشد و اگر میخواستی از او به هنگام سیگار کشیدن عکس بگیری اجازه نمیداد زیرا میگفت زمان ما زن جندهها سیگار میکشیدند.
خانم هژبری گنجینهی قصههای افسانهای بود؛یکبار قصهی پیدا کردن گنج منیژه خانم، یکبار قصهی برادر آمریکایی، یکبارقصهی زنی که پنجبار شوهر کرد و هر پنجتاشان کشته شدند؛ قصههایی که به مدت سینزدهسال همسایگی ادامه داشتند و چیزی از اعجابشان کم نشد.
حیاط ما بسیار با صفا بود، یک گل محمدی داشتیم که خانم و آقای هژبری نامش را«ساحل »گذاشته بودند، درخت آلبالویمان سالی یک آلبالو میداد و برای همان یکدانه خونها ریخته میشد،بار اول که آنجا را دیدم خانم هژبری به درختچهی کاجمان اشاره کرد و گفت که وقتی به کلاس سوم رسیدم آن درخت عروس میشود، همان هم شد، عروس شد.
روزهایآخر آنجا ماندنمان تمام درختها کنده شده بودند و گلهای شیپوریِ زیبایی آنجا رشد کرده بودند و نه خبری از گل ساحل دروغین بود نه کاج عروس و نه آلبالوی سالی یکباری.
ما از آن خانه رفتیم اما خانم هژبری و سیگار بهمن قرمز و آقای هژبری و پیژامههای چارخانهاش تا ابد در ذهن میمانند.
چند روز پیش دوباره سری به آنها زدیم و خانم هژبری قصهی کاکا نادر را برایمان گفت و من فکر کردم کاش دنیا در همان زمانی که انتظار عروسی کاج را داشتم متوقف میشد و هیچوقت از قصهها و پریها دور نمیشدم.
367
آمدهایم خانهی دخترخاله مهمانی، بوی شاش سگ میآید و همهمان انگار در رنج ابدی هستیم. مادرم چشم غره میرود و من فکر میکنم که چقدر همهچیز سختاست. درختان گلابی میوههای خشک و نرسیدهای دارند، میوههایی که انگار حتی هزارسال دیگر هم بمانند نارستر و گستر و پوسیدهتر میشوند.
مادربزرگم خیلی وقت است نمیداند چیست و کیست، بوی شاشسگ بیشتر میشود و سایهی تاریکی میافتد روی دندانهای نداشتهی مادر بزرگ و پستانهای آویزانش و چهرهاش به دیو میماند.
حیاط خانهی مادربزرگم بزرگاست و انگار سالهاست که زندایی به گلها و درختان نارنج آب نداده، شکوفهها هم زیربوی تعفن ماسیدهاند و انگار همهمان ابتذال ابدی خود را باور کردیم، انگار پذیرفتیم طعم گندیدهی نوزادان بازیگوش درونمان را؛خیلی دلم میخواست همه چیز را ببینم و اگر روزی نبودم، درختان و هوا و آسمانها پیامم را برسانند، اما شوربختانه، نرگسهای دیماهی و اقاقیها و ابرها همه خود را دار زدند و در میهمانی مرگ ما کفنهاشان سوخته شد.
بوی شاش سگ میآید و من فکر میکنم کاش که هیچچیز مرده نبود، که کاش برایت میگفتند، باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم.
سین
367
I love you when you're happy
I love you when you're blue
I love you when you're mad at me
so how can i get tired of you
💐💐💐💐
367
برای اونهایی که چه خوشحال باشن،چه غمگین، چه عصبانی، نمیتونیم ازشون خسته بشیم.
@windmillofyourmind
367
یکی از مفاهیم مورد علاقم توی زندگی دویدنه، زیاد دویدن.
رفتن و دور شدن و گذشتن از همهچیز، همهکس، همهجا.
فقط رفتن، دور شدن، دویدن.
مثلا هرجا که کم اوردم، هرجا همهچیز سخت شد، یاد این جمله بیفتم: Run forrest Run
@windmillofyourmind
