در راه.
Ir al canal en Telegram
قبلاز تمام چیزها، زنده. فقط زنده. زن ٫زندگی ٫آزادی برای همیشه
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
368
Suscriptores
Sin datos24 horas
+157 días
+7730 días
Archivo de publicaciones
367
اردیبهشت.
هرگز ثانیهای نبوده که دلم بخواهد نویسنده شوم، خصوصا نویسندهای بزرگ، نویسندهای که قرنها بعد نامش بر زبان همه باشد. بیشتر دلم میخواهد یک تحسین کننده باشم. مادام بووآری فلوبر را بگذارم بالای طاقچه و مدتها در مدح جادوی ادبی آن بنویسم. نقل است که فلوبر برای هر صفحه چند هفته زمان میگذاشت، سپس صفحات و پاراگرافها را چندین بار با صدای بلند میخواند. فلوبر این مهم را در اطاقی که نامش را فریادگاه نهاده بود انجام میداد. تصور کنید: گوستاو عزیز درحال خواندن قسمتی از اِما بووآری در اطاق فریادگاه؛ و چه لطفی دارد بلند خواندنش. به یاد میآورم که سیزده
_و نه سینزده_ به درِ امسال قسمتهایی از اِما بووآری را در دشت و چمن خواندم. گاهی برای زنده ماندن طنین کلمهها در گوشم ، یا برای اطمینان از لال نبودن خودم، کلمات را به صدای بلند میخواندم، بعضیشان تغییری نمیکردند، شبیه کفشدوزکهای صامت بودند، بعضی دیگر اما بال در میآوردند، این است جادوی فلوبر. اینکه آگاه شدم که گوستاو چه مدت مدیدی را صرف هرصفحه میکرد و با چه وسواس و کمالی زحمت میکشید بار دیگر اتفاقات سال قبل را به ذهنم تبادر کرد. شما ساحل سال قبل را یحتمل بهتر از من بهیاد دارید. هرگز با کسی نگفتم که چقدر ملول بودم. تنها شما و دوست عزیزم در جریان بودید. روزهای آخر در مترو و در مکانهای عمومی به راحتترین شکل ممکن گریه میکردم. بببینید آدمها، من یک بدبختهستم. خودم فهمیده بودم، از یکجایی به بعد میدانستم که نمیشود اما کمال، کمال و میل به کمال تو را خفه نمیکند، نیمهجان میشوی، رنج را هم در حد کمال زیست میکنی. نیمهی دوم این رنج را با ملال شگفتآوری تجربه کردم. حالا از آن باتلاق تلاشهای مکرر و پایانها و اندوههای ناشیاز آنها کمی تا اندکی عبور کرده، با ملال پساز آن مواجه شدم. زنده ماندم. زنده نگهم داشتید. ملال پس از آن اما کشندهتر بود؛ همهچیز خلاصه شد در کلمهی «نشد». اخوت در خاطرات کتابی میگوید:«چه عبارت ناگزیر بیرحمیست این ((نشد)). »حسرتآدمهارا از نشدهایی که با آهی پنهان و قدیمی از دهانشان بیرون میآید باید فهمید. بسیار به این میاندیشم که در تمام مدت چیزی که بیشتر عذابم میداد این بود که کاری که برایش خودم را به زاری و خفت کشانده بودم حالا هیچ معنایی نداشت. درک این مهم که یکسال، یکسال هررروز صبح که از خواب بیدار میشدم چمدان زندگی را میانداختم روی دوشم و تمام آن یکسال اینطور گذشت برایم ممکن نبود. چطور میشود. چطور ممکناست. یکسال قبل چشمهایم بسته بود و هرروز سنگ بزرگی را به بالای کوه میبردم و هربار که سنگ از قله میافتاد دوباره و دوباره آن را بالا میبردم، بعد چشمهایم باز شد، از نوک قله افتادم پایین. تازه دیدم که چه بازندهای، چه بدبختی هستم. همین، لازم نیست همهچیز معنایی داشته باشد، حتی لازم نیست خودم را قهرمان اندوهگین این ماجرا بدانم تا حداقل برای آن رنج اعتباری کسب کنم. هیچچیز لازم نیست. دیدار با کمال نویسندهها به یادم آورد، نوشتن هم، چه زیبا در قامت تلاش و شادکامی و رنج و ملال است. بعد از آن بود که ثانیهای خوشبخت و شاد گشتم از آن سال انسانیای که گذشت، از آن همه تلاش، از آن درهم تنیدگیِ تمام امعا و احشامم برای رسیدن به یک هدف، از آن همه چشمپوشی از تمام آسودگیهای تن، از تمام یکسالی که ثانیهبه ثانیهاش به رنج گذشت، از تمام لحظاتی که زندگی به من اجازهی سوختن داد، از تمام وقتهایی که چون خودم سوخته بودم، سوختن دیگران را بهتر میفهمیدم، سپاسگزار بودم، سپاسگزار و خوشبخت بودم. پس از آن تجارب تلخ که هنوز هم کماکان آزارم میدهند و میتوانند هفتهها مرا در تخت خواب نگه دارند، یکبار در ماه اخیر دستم از را پنجره بیرون بردم، نوای سهتار هم پخش میشد، جوشش اشکرا حس کردم، خوشحالم که زنده ماندم. «خدای من، یک دقیقهی تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟»
367
تمام تن دردمندم رو جمع میکنم و چنل نامشان را صدا بزن رو باز میکنم. خاک بر سر زمین که چاقوی جنایت اینطور بیخ گلومون رو گرفته.
367
“I would prefer not to.”
ترجیح میدهم که نه!
اوایل اردیبهشت۱۴۰۴.
باید که به خودم برگردم.باید که اندیشهام را بنویسم، باید دست از این ننهمنغریبمبازیها بردارم. باید ملال را،آنطور که در نبرد میرفتیم، شکست دهم. باید بنویسم.
باید دوباره شعر بخوانم، باید که ثانیهای فکر نکنم، باید ساحل گذشته را ، آنطور که در گنداب کمال دست و پا میزد پیدا کنم، باید که صدای بثهارت را زیاد کنم و جنون را آنطور که خون جوشش کند، بیابم. باید بیست و پنجساعت روز خودم را محبوس کنم. باید که بهانهای باشد.باید بنویسم. ملویل(نوسنده و نه کارگردان که خود نامش را از روی نویسنده برداشته) در یکی از داستانهایش فردی را به تصویر میکشد، بارتلبی محرر.(در نوشتههای بعدی در وصف آن بیشتر میگویم) جناب بارتلبی در گذشته در ادارهی نامههای مرده مشغول کار بوده، نامههایی که هرگز به مقصد نمیرسند، نامههای مرده، نامههای بیخاصیت بوگندوی فسیل شده. حالا جناب بارتلبی را داریم در اینجا ادارهای در وال استریت:در ابتدا بارتلبی(که نمیدانم چرا در ذهن من یکشکم گنده دارد)کارش را بینقص انجام میداد، اما رفته رفته، پاسخ او بر هرتقاضایی، میشود جملهی: ترجیح میدهم که نه.
این تفاسیر البته که شرححال کوچکی از چنین داستانیست، اما جالبتر آنکه بعدتر، نویسندگانی که دیگر مایل به نوشتن نبودند را بارتلبی_ها میخواندند. بارتلبیها نویسندگانی هستند که از ننوشتن مینویسند، اخموهای بداخلاقی که گرچه ادبیات در چشمآنها پوچ و عبث است، اما از عبث بودن آن مینویسند. به چشمم میخورد که دوستانم، دوستانی که بازماندههای ملال و اندوه جوانی و بعدتر از آن، ملالها و اندوههای نا_جوانی هستند بارها نامههای انتلکتی خود را با این جمله شروع کردهاند که: میدانم که قلم خشک شده اما...، یا، با آنکه نمینویسم اما این کلاه شبیه کلاه عمقزی نیست؟ یا اینکه، از نوشتن بیزارم و از ادبیات بیزارتر اما هنوز مثل یک مفنگی به کلمات نیاز دارم.
بههرباره، سخناز بارتلبیها فراواناست و در همان هفتهنامهای که قولش را داده بودم از آن بیشتر میگویم. درحالی که داشتم سرگذشت بارتلبی محرر را میخواندم با دیدن جملهی: ترجیح میدهم که نه، فشار دنیا را، با هروزنی که دارد از روی دوشم برداشتند. این جمله بعد از جملهی خدایا شکرت که بیشتر از این بگا نرفتم ببشترین نقشرا در زندگیام دارد، بارتلبی این جمله را نه فقط برای نوشتن، بلکه برای همهچیز بهکار میبرد. به این میاندیشم که چند انسان مدرن بارها خواسته از تماناهای دیگران خودکشی کند ولی بهجای آن تن به درخواست دوستان داده. به یاد میآورم که به یک مهمانی دعوت بودم و در راه یک فروپاشی روانی مغزم را پاره کرد،شرح ماجرای اصلی بس عبپ است اما مخلص کلامآنکه در حال زار زدن بودم و بهجای اینکه به درخواست دوستانم پاسخ دهم که: ترجیح میدهم که نه، از آنها استقبال کردم. همان کاری که لابد دوستهای واقعی میکنند.شرححال دوستانهم جالباست، به خودم نگاه میکنم و میدانم از حیث دوست اقلکم، انسان منزویای هستم. با آنکه شخصیت برونگرای عجیبی دارم و شوربختانه یا برعکس، علاقهی بسیار زیادی به آدمهای جدید، بالخص غریبهها دارم، اما دوستان زیادی ندارم. با آنکه بسیاری از آنها تا همین چندماه گذشته دوستان نسبتا نزدیکی بودند، یا بهتر بگویم، خودشان فکر میکردند که هستند، اما حالا شرایط را بهانه میکنم و از آنها میگریزم. تلفنهارا جواب نمیدهم و فکر میکنم که خود آنها نیز میفهمند و صداقت این ارتباط بخور نمیر چندساله را کمی تا اندکی زیر سوال میبرند. خیلی از آنها هم به زعم خودِ اصفهانی_شان تورا خود ککه_پندار مینامند که گرچه کمی در زبان عجیباست اما اصطلاح زیبا و بهجاییست.خشمگین میشوند، توهین میکنند و البته این من هستم که باید شرمگین باشم از دوست نداشتن آنها، با این وجود هرگز شرمگین نمیشوم چرا که از خود آنها نه، از احساسی که کنار آنها و تا آن حد ملیجک بودن دارم بیزارم. حالا همهی این صغری کبری چیدنها گرو آن بود که بگویم شیر پدر نان مادر حلال جناب بارتلبی. (شکل اشتباه این ضربالمثل(!؟)حق مطلب را بهتر ادا میکند)چون که حقیقتا ترجیح میدهم که نه!
منحیثالمجموع دلم میخواهد بنویسم، اما صداقت نوشتارم کذب است، دلم میخواهد که صادق باشم، اما از درون تهی شدهام.به یکنفر گفتم سرداب است اینجا، گفت که سرداب نیست ساحل، گدازهاست، یکی از حیث سردی نمینویسد و دیگری گذازهها قلبش را میسوزانند.
367
انباشت همهچیز عجیبه، ماهی های مردهی روی هم افتاده، دستهای بیحرکت، جنازه، لگدمال. لکه. دستهای قطع شده. کاورهای سیاه.
367
مدت زیادی دور بودم. گاهی برای زنده بودن دستم رو میگذاشتم روی نبض گلوم تا بفهمم. بفهمم هنوز هستم. هزاران سال میگذره و هزاران عاشق و معشوق نطفهی هزاران عاشق و معشوق زخم خوردهی دیگه رو درست میکنن و از غم و رنج و زیستن هزاران عاشق و معشوقِ هزاران ساله ما پدید میآیم.من هستم. که اگر وقت دویدن توی دشتها دستم رو با زبری درختها خراش میدم خون گرمی از اون بیرون میاد.من هستم و من هنوز با بینهایت حافظهی انسانیم امید دارم. هنوز جوشش خون در من هست. به دستهام نگاه میکنم. به رگهای آبی و بنفش. به خطوط هشتیِ سرنوشت ساز کف دستهام. به تیرگی کوچک وسط انگشتهام. به اتصال این پیوند. به رنگ سبز و گیاه و خون زمین. من هستم. تمامش همینه.
367
Repost from آلیبرو
مدتی پیش، ما دوستان رها (زهرا) بَهلولیپور اعلام کردیم که در تلاشیم یاد و نام او را با ایجاد فرصتهای تحصیلی برای دانشجویان نیازمند زنده نگه داریم؛ فرصتهایی برای ادامهٔ تحصیل در فضایی امن و آزاد.
رها، دانشجوی ۲۳ سالهٔ زبان و ادبیات ایتالیایی دانشگاه تهران، انسانی عاشق، مشتاق و سرشار از روح آزادی بود. رها بهطرزی دردناک در دیماه ۱۴۰۴ کشته شد، اما عشق او به زندگی و یادگیری، مسیر سبز او، همچنان در دنیا باقیست.
برای سبزداشتن یاد و خاطرهٔ او، دو طرح حمایتی با هدف گشودن مسیر تحصیل برای دانشجویان مشتاق و نیازمند در خارج از کشور آغاز شدهاست.
با همراهی جامعهٔ عزیز سنآنتونیو دانشگاه تگزاس، بخشی از این مسیر آغاز شده و امکان حمایت از ادامهٔ تحصیل یک دانشجوی در معرض خطر فراهم شده است.
با کلیک بر لینک زیر، مهربانی خود را نشان دهید:
تگزاس سن آنتونیو.
همچنین تلاشهایی برای ایجاد بورسیهٔ تحصیلات تکمیلی ویژهٔ دانشجویان در دانشگاه ساسکاچوان کانادا در حال شکلگیری است؛ بورسیهای به نام و یاد رهای عزیز.
لینک مشارکت:
ساسکاچوان کانادا
اگر میتوانید با مشارکت مالی یا بازنشر این لینکها، به گسترش فرصتهای واقعی برای دانشجویان کمک کنید. هر سهم و هر حمایت، ادامهٔ راه روشن رهاست.💚
همچنین، درصورت دسترسی به اینترنت آزاد، بازنشر توییتها بسیار کمککننده خواهد بود. 🍃
فارسی، انگلیسی, ایتالیایی.
367
عاشق انسانها هستم. همینحالا یکنفر یادم انداخت هنوز قلبی در سینه دارم که آمادهی تپیدنه و فقط 🍏از یاد برده بودمش
367
If you miss the train I’m on
You will know that I am gone
You can hear the whistle blow a hundred miles
@windmillofyourmind
367
شک میکنم به بودنم، پر میشم از خالیشدن، گم میشه چیزی از تنم، اسیر بیوزنی میشم، رهاشده تو یک قفس، کلافه میشم از خودم، خسته میشم از همهکس.
@windmillofyourmind
367
اسم «در راه »رو انتخاب کرده بودم چون اسم کتاب کرواک بود، چون عاشق نسل بیتیها و جوانی و جنون بودم و هستم. با این اسم جدید یاد رها میافتم. یاد فروغ، یاد شعر و یاد خانهی باد.
چون واقعا کجاست خانهی باد؟🌱
