Yune, lately.
Ir al canal en Telegram
Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
225
Suscriptores
-124 horas
-87 días
+830 días
Archivo de publicaciones
آن روز، شهر بوی باروت میداد.
آسمان خاکستری بود، اما هیچکس سرش را بالا نمیگرفت. همه چشمها به خیابان دوخته شده بود؛ به جوانهایی که با دستهای خالی آمده بودند، با گلویی که از فریاد آزادی میسوخت و قلبهایی که هنوز امید را باور داشتند.
سپهر هم یکی از آنها بود.
صبح که از خانه بیرون رفت، مادر از پشت در صدایش زد: «زود برگرد.»
لبخند زد.
«نگران نباش.»
همین دو کلمه، آخرین گفتوگویشان شد.
صدای تیر، فریادها را برید.
آدمها میدویدند؛ یکی دنبال پناه، یکی دنبال دوستش، یکی دنبال برادرش.
سپهر دیگر نمیدوید.
گلوله، رویاهای جوانی را که فقط زندگی بهتری میخواست، از حرکت انداخته بود.
اما درد، تازه از آنجا شروع شد.
در میان انبوه پیکرهایی که روی زمین و کنار هم قرار گرفته بودند، مردی دیوانهوار میگشت.
هر چند قدم یکبار خم میشد، صورت جوانی را نگاه میکرد، دوباره بلند میشد و با صدایی که از ته جانش بیرون میآمد فریاد میزد:
«سپهر من کجایی بابا...؟»
کسی جواب نمیداد.
دوباره صدا زد.
این بار بلندتر.
«سپهر بابا کجایی؟»
صدایش میان دیوارهای سرد میپیچید و گم میشد.
انگار میدانست اگر یک بار دیگر اسم پسرش را صدا بزند، شاید از میان آن همه سکوت، صدای آشنایی بشنود.
اما سکوت، سنگینتر از هر جوابی بود.
اشکهایش روی صورتش میریخت و با صدایی که از درد میلرزید فریاد میکشید:
«سپهر من کجایی بابا؟»
کسی فقط نگاهش میکرد.
هیچ پدری نباید فرزندش را میان صدها پیکر جستوجو کند.
هیچ پدری نباید امیدش را در میان چهرههای بیجان بجوید.
اما آن روز، این سهم او بود.
چند ساعت بعد، ویدیوی آن پدر همه جا پخش شد.
مردم فقط یک پدر را نمیدیدند.
تمام ایران را میدیدند که میان آن فریادها ایستاده بود.
فریاد مردی که دیگر نه دنبال پاسخ بود، نه دنبال تسلی.
فقط دنبال پسرش میگشت.
پسری که صبح از خانه بیرون رفته بود و قرار بود شب برگردد.
قرار بود دوباره سر سفره بنشیند.
قرار بود برای آیندهاش برنامه بریزد.
قرار بود زندگی کند.
اما حالا تنها چیزی که از او مانده بود، نامی بود که پدرش با گریه تکرار میکرد:
«سپهر بابا کجایی؟»
و آن صدا، از آن روز، دیگر فقط صدای یک پدر نبود.
صدای داغی بود که در حافظه خیلیها ماند؛ داغ جوانی که رویای فردایی بهتر را با خود به خیابان برد و دیگر هرگز به خانه برنگشت.
#story
واقعیت اینکه من توی نوت گوشی مینویسم و معمولا نمیفهمم چقدر شده💔
ببخشید که دو تیکه شددد💔💔💔💔
Repost from 𝔖𝔭𝔯𝔦𝔫𝔤'𝔰 𝔩𝔬𝔲𝔫𝔤𝔢
این پیام رو فوروارد کنید بهتون بگم چه چیز چنلتون خیلی خفنه و چیش ممکنه خیلی جالب نباشه
لطفا جنبه داشته باشید😔🤍
- و منم میتونستم زودتر بهت بگم که با آیت دوست شدم.
دین با اخم همیشگیش گفت:
- هنوزم ازش خوشم نمیاد.
آریانا با وجود اشکهاش خندید.
- تو حتی پنج دقیقه هم باهاش حرف نزدی.
- لازم نیست.
سم خندید.
- دین.
- چی؟
- حداقل اسمش رو یاد گرفتی. این خودش پیشرفته.
دین زیر لب غر زد:
- هنوز هم اگه دل دخترم رو بشکنه...
سم حرفش رو کامل کرد.
- ...میدونیم، میدونیم. قبرش رو خودت میکنی.
آریانا سرش رو تکون داد و با خندهای که هنوز رد اشک درش پیدا بود، گفت:
- شما دو نفر واقعا غیرقابل تحملین.
اما این بار، فضای بانکر دوباره شبیه خانه شده بود. نه چون اختلاف از بین رفته بود، بلکه چون هر سه نفر دلیل واقعی ناراحتی همدیگه رو فهمیده بودن.
#story
زنگ آخر که خورد، حیاط مدرسه کمکم خلوت شد.
آریانا کولهاش رو روی یک شانه انداخت و همراه یکی از همکلاسیهاش، آیت، از در مدرسه بیرون اومد.
هر دو درباره امتحان ادبیات حرف میزدن.
- من مطمئنم سوال چهار رو اشتباه نوشتم.
آریانا خندید.
- تو؟ اشتباه؟ معلم از برگهت قاب میگیره.
آیت با خنده شانهای به آدریانا زد.
- مسخره نکن.
همون موقع، چند متر اون طرفتر، یک شورلت ایمپالای مشکی کنار خیابان توقف کرد.
دین پشت فرمان بود.
طبق عادت، اول خیابان رو نگاه کرد تا دخترش رک پیدا کنه.
و پیداش کرد.
اما تنها نبود.
دخترش کنار پسری همسن خودش راه میرفت.
میخندید.
دین اخمی نکرد.
هنوز نه.
فقط نگاه میکرد.
آریانا و آیت به کنار ماشین رسیدن.
- خب... فردا میبینمت.
- آره.
و بعد، خیلی عادی، همدیگر رو بغل کردن.
یک بغل کوتاه.
همون لحظه، انگشتهای دین روی فرمان سفت شد.
چند ثانیه بعد آریانا در ماشین رو باز کرد.
- سلام بابا.
دین بدون اینکه جواب بده، فقط گفت:
- اون کی بود؟
آریانا کمربندش رو بست.
- آیت. همکلاسیمه.
- از کی تا حالا همدیگه رو بغل میکنید؟
آریانا با تعجب نگاهش کرد.
- بابا... فقط خداحافظی کردیم.
دین ماشین را راه انداخت.
- من با دوستام دست میدادم.
- زمان شما با الان فرق داره.
- نه، بعضی چیزا هیچوقت فرق نمیکنه.
آریانا نفسش رو با صدا بیرون داد.
- داری زیادی سخت میگیری.
دین چیزی نگفت.
تمام راه در سکوت رانندگی کرد.
به محض اینکه وارد بانکر شدن، بحث دوباره شروع شد.
- من فقط میخوام بدونم اون پسر کیه.
دین کاپشنش رو روی صندلی انداخت.
آریانا هم کولهاش رو روی زمین گذاشت.
- گفتم که، همکلاسیمه.
- فقط همکلاسته؟
- آره!
- پس چرا بغلش کردی؟
- چون دوستمه!
صدای هر دو بلندتر شده بود.
سم که از کتابخانه بیرون اومد، چند لحظه فقط نگاهشون کرد.
- ...من مزاحم شدم؟
هیچکدام جواب ندادن.
سم نگاهش رو بین دو نفر چرخوند.
دین عصبی قدم میزد.
آریانا لبهاش رو محکم روی هم فشار داده بود و معلوم بود فقط چند ثانیه با گریه فاصله داره.
سم جلو اومد.
- باشه، یکی یکی.
بعد رو به دین گفت:
- چی شده؟
دین دستش رو به سمت آریانا گرفت.
- رفتم دنبالش مدرسه.
- بعد میبینم با یه پسر داره راه میره، میخنده، آخرشم بغلش میکنه.
سم به آریانا نگاه کرد.
- درسته؟
آریانا آروم گفت:
- آره... ولی اون چیزی نیست که بابا فکر میکنه.
سم روی مبل نشست.
- از اول تعریف کن.
آریانا نفس عمیقی کشید.
- آیت از اول سال همکلاسیمه.
- برای امتحانها با هم درس میخونیم.
- امروز هم داشتیم درباره امتحان حرف میزدیم.
- وقتی رسیدیم دم در مدرسه، مثل همیشه خداحافظی کردیم.
- همین.
دین حرفش رو قطع کرد.
- همین؟
- آره، همین!
- آریانا، من پسر بودم.
- میدونم بعضی پسرها چی توی سرشونه.
آریانا با ناراحتی گفت:
- بابا، یعنی چون یه عده ممکنه نیت بدی داشته باشن، من نباید حتی دوست داشته باشم؟
- من اینو نگفتم.
- پس چی گفتی؟
- گفتم مراقب باش.
- من مراقبم!
سم دستش رو بالا آورد.
- صبر کنید.
هر دو ساکت شدن.
سم چند لحظه به دین نگاه کرد.
- دین...
- چیه؟
- واقعا از اون پسر عصبانی هستی؟
دین جواب نداد.
سم دوباره پرسید:
- یا ترسیدی؟
دین نگاهش رو ازشون دزدید.
سکوتش، جواب ساال بود.
سم آهی کشید.
- آریانا.
دختر به سمت سم برگشت.
- بابات از این ناراحت نیست که تو دوست پیدا کردی.
- از این ناراحته که یه روز ممکنه یکی دلت رو بشکنه.
دین زیر لب گفت:
- یا بدتر از اون.
آریانا آروم به دین نگاه کرد.
- بابا...
دین دستهایش رو به کمر زد.
- تو همه زندگی منی.
- وقتی دیدمت کنار یه پسر... یه لحظه هزار تا فکر اومد توی سرم.
- اینکه اگه یه روز اذیتت کنه چی؟
- اگه بهت دروغ بگه چی؟
- اگه باعث بشه گریه کنی چی؟
صداش عصبی نبود.
فقط خسته بود.
- من نمیتونم جلوی همه آدمهای دنیا وایسم.
- و این بیشتر از هر هیولایی میترسوندم.
آریانا احساس کرد بغضش داره میشکنه.
- ولی تو حتی نذاشتی برات توضیح بدم.
دین چیزی نگفت.
حق با اون بود.
از همون لحظهای که اون بغل کوتاه رو دیده بود، دیگه چیزی نشنیده بود.
فقط ترسیده بود.
سم از جاش بلند شد.
- به نظرم هر دوتون یه اشتباه کردین.
به آریانا نگاه کرد.
- تو باید بدونی چرا دیدن اون صحنه برای بابات سخت بوده.
بعد رو به دین برگشت.
- و تو هم باید قبول کنی که دخترت داره بزرگ میشه.
- نمیتونی هر دوستی رو تهدید ببینی.
دین نفس عمیقی کشید.
چند قدم به سمت آریانا رفت.
- من...
برای لحظهای مکث کرد.
عذرخواهی کردن براش راحت نبود.
- باید اول حرفت رو میشنیدم.
آریانا اشکهاش رو پاک کرد.
Repost from N/a
این پیام رو فوروارد کنید تا بگم توسط چه کسی (خواننده/بازیگر/نویسنده و..) نوشته شدین.
