vamp's all mine
Ir al canal en Telegram
u only think of me when it's quite. come , @quitelinebot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
591
Suscriptores
-224 horas
+57 días
+7430 días
Archivo de publicaciones
Repost from 🐈⬛*JAY*🐾
جی درحال نگاه کردن به مکنه مورد علاقه ش..🫠🥹😭
واقعا نیاز دارم یکی همینجوری منو نگاه کنه 😭😭😭
Repost from american icon
like a rockstar
made in 🇺🇸 no.221
Repost from 𝗳𝗮𝘁𝗲. (rest)
✧˚ · . برای دسترسی راحت و بهتر𝒪ne-𝒮hots ≛ وانشات ها 𝘽𝙧𝙤𝙠𝙚𝙣 𝙬𝙞𝙣𝙜𝙨
ᴄᴏᴜᴘʟᴇ : 𝘚𝘶𝘯𝘬𝘪𝘽𝙧𝙚𝙖𝙩𝙝𝙚 𝙗𝙖𝙘𝙠
ᴄᴏᴜᴘʟᴇ : 𝘑𝘢𝘺𝘸𝘰𝘰𝘯𝙋𝙖𝙥𝙚𝙧 𝙥𝙧𝙤𝙢𝙞𝙨𝙚𝙨
ᴄᴏᴜᴘʟᴇ : 𝘏𝘦𝘦𝘫𝘢𝘬𝘦
Repost from N/a
𓂅 Bloom again 𓂅
•Couple: Jayhoon - heesun
•Genre: Romance ‐ Slice of life ‐ Dram ‐ angst
Trigger: toxic ex ‐ stalker ‐ manipulation ‐ depression ‐ trust issues ‐ panic attacks ‐ self harm
بعضی آدمها بعد از شکستن، دیگه دنبال خوشبختی نمیگردن؛ فقط یاد میگیرن چطور دردشون رو از چشم بقیه مخفی کنن و بعضیها اونقدر طولانی توی تاریکی زندگی میکنن که وقتی نور از راه میرسه، اولین واکنششون بستن چشمهاشونه ولی نه از نفرت، بلکه از ترس؛ ترس از اینکه مبادا اون نور هم مثل همهی چیزهای خوب زندگیشون، روزی خاموش بشه. اما بعضی وقتها، شروع بهار با یک اعتراف نیست، شاید بهار با یک «صبح بخیر» کوتاه، یک فنجون قهوهی نیمهتمام، یا اعتمادی که ساختنش از عاشق شدن سختتره، از راه برسه و به زمستون وجودشون پایان بده. و این داستان، داستان یه عشق آتشین مثل رمانهای کودکیهامون نیست، داستانی از جنس درد و التیامه، داستان دو آدمی هست که یاد میگیرن تکیه گاه باشن تا دو عاشقِ مجنون، داستان دو آدمی هست زخمهای هم رو در سکوت درمان میکنن. ⋆˚✿˖° 𝘢𝘯𝘰𝘯 #BloomAgain ───ʚ˚ɞ ─── @Auhypen 𓂃 ٠࣪ ִֶָ☾.
Repost from 𝖠𝗅𝗐𝖺𝗒𝗌➢
+4
با صدای آژیر پلیس،به سرعت به سمت یکی از کوچه های بن بست پا گذاشتند. "هیونگ،حالا چیکار کنیم؟چجوری از دستشون فرار کنیم" "یه نقشه ای دارم" بلافاصله گوشیشو در آورد و شماره ای گرفت.نیکی که با کنجکاوی به کارهای جیهوپ نگاه میکرد،با دیدن شخص سوم که با یک کیف بزرگ،به سمتشون میومد،شدت کنجکاویش بالا گرفت. "سلام لباسا رو آوردی" "سلام،آره" "خوبه،میتونی بری" پسر ناشناس،با تعظیم کوتاهی،از آنجا دور شد. "هیونگ،اون کی بود؟" "بعدا میگم،فعلا این لباسا رو بپوش" نیکی لباسی که جیهوپ به سمتش دراز کرده بود رو گرفت و آن ها را به تن کرد،بعد از پوشیدن لباسا،جیهوپ نقشه رو به پسر توضیح داد و بعد به بیرون از کوچه قدم برداشتند. در حال انجام کاری که جیهوپ گفته بود بودند،ناگهان پلیسی به آن ها نزدیک شد. "سلام،شبتون بخیر احیانا شما دو پسر نوجوون این اطراف ندیدید؟" " سلام خیر،ما تازه اومدیم" "متشکرم،خداحافظ" پلیس به سرعت سوار ماشینش شد و از آنجا دور شد. "وای هیونگ عجب نقشه ای بود" "آره عالی بود،بهتره از اینجا بریم اینجا دیگر امن نیست" نیکی سری تکون داد و با پسر بزرگتر به راه افتادند،غافل از اینکه از پشت سرشان خبر داشته باشند.𝐇𝐨𝐨𝐩𝐊𝐢𖥔
Repost from 𝘊𝘭𝘰𝘷𝘦𝘳 ✤
+8
⠀⠀⠀⠀ 。.* :☆゚🌖 ⠀⠀୨⠀゜ℳℴℴ𝓃 ℒℴ𝓋ℯ𝓇ㅤ۪
𝐓𝐡𝐞𝐲 𝐰𝐞𝐫𝐞 𝐭𝐰𝐨 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬 𝐢𝐧 𝐚 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝 𝐭𝐡𝐚𝐭 𝐡𝐚𝐝 𝐟𝐨𝐫𝐛𝐢𝐝𝐝𝐞𝐧 𝐭𝐡𝐞𝐢𝐫 𝐥𝐨𝐯𝐞. “𝐈 𝐰𝐢𝐥𝐥 𝐧𝐞𝐯𝐞𝐫 𝐥𝐞𝐭 𝐲𝐨𝐮 𝐠𝐨, 𝐦𝐲 𝐝𝐚𝐫𝐥𝐢𝐧𝐠” 𝐁𝐮𝐭 𝐧𝐨 𝐨𝐧𝐞 𝐤𝐧𝐞𝐰 𝐭𝐡𝐚𝐭 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐢𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐬𝐭𝐫𝐨𝐧𝐠𝐞𝐬𝐭 𝐟𝐨𝐫𝐜𝐞 𝐢𝐧 𝐚𝐥𝐥 𝐞𝐱𝐢𝐬𝐭𝐞𝐧𝐜𝐞. 𝐘𝐞𝐬—𝐭𝐡𝐞𝐢𝐫 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐰𝐨𝐮𝐥𝐝 𝐟𝐢𝐧𝐝 𝐢𝐭𝐬 𝐞𝐧𝐝, 𝐛𝐮𝐭 𝐚𝐧 𝐞𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞𝐲 𝐰𝐨𝐮𝐥𝐝 𝐛𝐮𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐢𝐭𝐡 𝐭𝐡𝐞𝐢𝐫 𝐨𝐰𝐧 𝐡𝐚𝐧𝐝𝐬.⠀⠀
