es
Feedback
a piece of your cake.

a piece of your cake.

Ir al canal en Telegram

🫖@herladyofcameliasBot /t.me/HidenChat_Bot?start=6375112375 'nothing just tea addiction [مرا به خانه‌ام ببر اگرچه خانه، خانه نیست]

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
228
Suscriptores
Sin datos24 horas
-27 días
-230 días
Archivo de publicaciones
4_6019357070040504926.mp31.68 MB

فتاده تخته سنگ آن‌سوی‌تر، انگار کوهی بود و ما این‌سو نشسته، خسته انبوهی. زن و مرد و جوان و پیر، همه با یکدگر پیوسته، لیک از پای، و با زنجیر اگر دل می‌کشیدت سوی دلخواهی به‌سویش می‌توانستی خزیدن، لیک تا آنجا که رخصت بود تا زنجیر. ندانستیم ندائی بود در رویا خوف و خستگی‌هامان و یا آوایی از جایی، کجا؟ هرگز نپرسیدیم چنین می‌گفت -«فتاده تخته سنگ آن‌سوی، وز پیشینیان یپری بر او رازی نوشته است، هرکس طاق هرکس جفت...» چنین می‌گفت چندین بار صدا، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می‌خفت. و ما چیزی نمی‌گفتیم. و ما تا مدتی چیزی نمی‌گفتیم. پس از آن نیز تنها در نگه‌مان بود اگر گاهی گروهی شک و پرسش ایستاده بود. و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی. و حتی در نگه‌مان نیز خاموشی. و تخته سنگ آن‌سو اوفتاده بود. شبی که لعنت از مهتاب می‌بارید، و پاهامان ورم می‌کرد و می‌خارید، یکی از ما که زنجیرش کمی سنگین‌تر از ما بود، لعنت کرد گوشش را و نالان گفت :«باید رفت» و ما با خستگی گفتیم :«لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز، باید رفت» و رفتیم و خزان رفتیم و تا جایی که تخته سنگ آنجا بود. یکی از ما زنجبرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند: -«کسی راز مرا داند که از این‌رو به آن‌رویم بگرداند.» و ما با لذتی بیگانه این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می‌کردیم و شب شط جلیلی بود پر مهتاب هلا، یک... دو... سه... دیگر بار هلا، یک... دو... سه... دیگر بار عرق‌ریزان، عزا، دشنام -گاهی گریه‌هم کردیم. هلا، یک، دو، سه، زینسان بارها بسیار چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی و ما با آشناتر لذتی، هم خسته هم خوشحال ز شوق و شور مالامال یکی از ما زنجیرش سبک‌تر بود، به جهد ما درودی گفت و بالا رفت. خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند ( و ما بی‌تاب ) لبش را با زبان تر کرد ( ما نیز آن‌چنان کردیم ) و ساکت ماند. نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند. دوباره خواند، خیره ماند، پنداری زبانش مرد. نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری، ما خروشیدیم: -«بخوان!». او همچنان خاموش -«برای ما بخوان!» خیره به‌ ما ساکت نگاه می‌کرد. پس از لختی در اثنایی که زنجیرش صدا می‌کرد، فرود آمد. گرفتیمش که پنداری که می‌افتاد. نشاندیمش. به‌دست ما و دست خویش لعنت کرد. -«چه خواندی، هان؟» مکید آب دهانش را و گفت آرام: «نوشته بود همان، کسی راز مرا داند، که از این‌رو به آن‌رویم بگرداند.» نشستیم و به مهتاب و شب و روشن نگه کردیم. و شب شط علیلی بود. تهران _ خرداد ۱۳۴۰ مهدی اخوان ثالث

ای جهان به کارِ من جز فسون چه کردی؟

4_5911054770977643410.mp312.48 MB

Repost from La vie en rose.
photo content

4_5866389241403017661.mp35.93 MB

4_333607405713625573 (1).mp36.11 MB

4_5958265012840564478.mp38.15 MB

4_5891156393653708162.mp31.80 MB

حکم گلوله آمد فرمان قتل امید سرو جوان و رعنا در خونه گرم غلتید او جان به کف گرفته با زخم‌های عریان پیچیده در تب درد در مسلخ خیابان با پلک‌های سنگین انگشت‌های لرزان بر سنگ فرش کوچه در احتضار پایان با آخرین نفس‌ها زیر گلوله باران امید او نمرده‌ست با خون نوشته ایران ایران امن و آباد ایران شاد و آزاد رویای جمعی ما باز از نفس نیفتاد سرو است از پی سرو افتاده بر تن باغ اینجا گواه تاریخ داغ است از پس داغ اما در این جهنم زیر گلوله‌باران امید ما نمرده‌ست با خون نوشتیم ایران ایران امن و آباد ایران شاد و آزاد رویای جمعی ما باز از نفس نیفتاد.

مگه فردا چی میشه ؟ تو میدونی.

4_5990062085956961495.mp34.50 MB

4_5897745053874395330.mp32.30 MB

photo content

گم شدگان برای همیشه lost forever.mp37.21 MB

4_5902361817300082495.mp34.99 MB

4_6015007664034022811 (1).mp31.85 MB

Repost from N/a
چقدر یک فرد می‌تونه بی‌شرف باشه که درد و ظلمی که الان به هم‌وطن هاش وارد شده رو نبینه، اما برای اعراب هزار و چهارصد سال پیش ضجه بزنه.

01 - Marzieh - Majnoone Tou.mp313.71 MB

این‌همه راه نیومدیم، که ببازیم به جهلِ تو. ای ستاره‌ی بزرگ، که حالا یک سیاه‌چاله‌ای!