وادی عدم
Ir al canal en Telegram
پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
210
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
210
عشقت چو درآمد ز درم، صبر به در شد
احوالِ دلم باز دگرباره دگر شد
عهدی بُد و دوری که مرا صبر و دلی بود
آن عهد به پای آمد و آن دور به سر شد
تا صاعقهٔ عشقِ تو در جانِ من افتاد
از واقعهٔ من همه آفاق خبر شد
تا باد، دو زلفینِ تو را زیر و زبر کرد
از آتشِ غیرت دلِ من زیر و زبر شد
در حسرتِ روزی، که شود وصلِ تو «روزی»
روزم همه تاریک بر امّیدِ «مگر» شد
بد بود مرا حال، بر آن شکر نکردم
تا لاجرم آن حال که بد بود، بتر شد
هان ای دلِ خاقانی، خرسند همی باش
بر هرچه خداوند قضا راند، قدر شد
خاقانی
وادی عدم
210
تو که تنها امید ِانقلابی های تاریخی
تو که صد یاغی ِدلداده در کوه و کمر داری!
تو که سربازهای عاشقت در جنگ ها مُردند
ولی در لشکرت سربازهایی بیشتر داری
تو که در انتظار فتح یک آینده ی خوبی
بگو از حال ِمن در روزهای بد خبر داری؟
.
خبر داری که ماهی- قرمز ِغمگین مان دق کرد؟
خبر داری که سرما زد، درخت سیب مان افتاد؟
خبر داری تنم مثل اجاق مرده ای یخ کرد؟
تمام بوسه هایم، بی تو سُرخورد از دهان افتاد
خبر داری که بعد از رفتنت پرواز یادم رفت؟
دلم گنجشک ترسویی شد و از آشیان افتاد
.
نگاهم کن! منم! تنها درخت ِ"باغ بی برگی"
که با لطف تبرها دوستان ِمُرده ای دارم
منم سرباز پیر ِ"پادشاه فصل ها پاییز"
که در جنگ زمستان، "گوش سرما بُرده" ای دارم!
صدایت می کنم با "پوستینی کهنه بر دوشم"
دل اندوهناکی، "سنگ ِتیپاخورده"ای دارم!
.
نمی خواهم ببینم زخم های سرزمینم را
دلم خون است زیر چکمه های روس و عثمانی
زمستان می رسد با لشکری از برف، از طوفان
کجا مخفی شوم در این جهان ِرو به ویرانی؟
کجای سینه ام پنهان کنم عشق بزرگت را
که قلب کوچکی دارند شاعرهای آبانی!
.
برای من بگو خواب کسی را باز می بینی؟
کسی آیا کنارت هست در رویای بعد از من؟
بگو آیا برای کشف یک لبخند می میرند؟
چگونه دوستت دارند آدم های بعد از من؟
چگونه گریه ی دیروز را از یاد خواهی برد؟
به آغوش که عادت می کنی فردای بعد از من؟
.
کلاغ ِفربه از شاخ هزارم یادمان انداخت
که بالای درختان جای گنجشکان لاغر نیست
کف پاهایمان در ردّپای ترکه ها گم بود
بدون مشق فهمیدیم یک با یک برابر نیست
ازین تکرار در تکرار در تکرار غمگینم
اگرچه زندگی خوب است، اما مرگ بهتر نیست؟
حامد ابراهیم پور
وادی عدم
210
گر چه از شوق سفر، چون رود، سرشاریم ما
در طریق استواری مثل دیواریم ما
هیچ یاری لحظهی آوار با ما یار نیست
روی دوش خویش میافتیم اگر باریم ما!
مثل دیوانی که خلق آن را تفأّل میزنند
بین دستان گرفتاران گرفتاریم ما
مثل شمعی تا سحر با چشم گریان، در سکوت
بس که فکرشعلهور داریم، بیداریم ما
در زمین از ما کسی درکی ندارد؛ چاره چیست؟
گوییا در این غزل یک بیت دشواریم ما!
دردهای ما به غیر از ما ندارد محرمی
ساکن کوی طبیبانیم و بیماریم ما
حسین دهلوی
وادی عدم
210
اگر به قیدِ زندگی هزار بار مُردهای
اگر به رغم پُختِگی، شراب ِ نیم خوردهای
اگر در ازدحام ِ شب فقط سکوت میکنی
از ارتفاع ِ خوابها اگر سقوط میکنی
امان نمیدهی اگر به گریههای بیامان
اگر که فکر میکنی مزخرف است این جهان
اگر به مو رسیدهای... به پرتگاه ِ چَشم ِ خود
اگر هَراس داری از خرابههای خَشم ِ خود
اگر دو کوه میرسد به هم، در اوج ِ بیکسی
ولی تو هرچه میدوی به هیچجا نمیرسی!
مسببش تو نیستی
مسببش تو نیستی
تو بیطرفترین ِ این زمین ِ بیبرندهای
تو بازخورد ِ گریهای تو بازتاب ِ خندهای
تو داغدار ِ یک شب از دل ِ هزار و یک شبی
تو نیشخوردهای فقط... به اقتضای عقربی
تو که پناه بُردهای به ترسهای در کُمُد
نبُرده هیچکس تو را به سرزمینِ اَمن ِ خود
تو که بدونِ لُقمه بودهای میانِ زنگها
و لُقمه بود دستِ تو برای سیر کردن ِ
مُعلّم ِ شِلنگها
کُنون که مار گشتهای
در آستین ِ چیستی
مسببش تو نیستی
مسببش تو نیستی
یاسر قنبرلو
وادی عدم
210
از تو نشان گرفتم و دیدم نشان تویی
من بیهوا پریدهام و آسمان تویی
ای نقشِ تاک حک شده بر باغِ دامنت
هر جرعهی شراب به هر استکان تویی
تقویمها به شوقِ تو تکرار میشوند
بوی خوشِ بهار پس از هر خزان تویی
از ابتدای عشق تویی تا تمامِ عشق
هم ساربان تو هستی و هم کاروان تویی
در کورهراهِ حادثه دل در تو بستهام
طوفان گذشت، جلوهی رنگینکمان تویی
ای یار! ای ترانهی شبهای انتظار!
خوشتر ز شعرِ خواجه کدام است؟آن تویی
جویا معروفی
وادی عدم
210
پر از بهانه و بغضم ولی نمی بارم
چقدر گریه از این روزها طلبکارم
چقدر گریه به آغوش هم بدهکاریم
بیا که پیرهنت را به سیل بسپارم
نه انتظار رسیدن به هم، نه داشتنت
ببین چقدر غریبانه دوستت دارم
دلم گرفته تو باید بهانه ای بشوی
تمام زندگی ام را کنار بگذارم
حساب هفته و ماهش درست یادم نیست
تو را کنار خودم قرن هاست کم دارم
امید آمدنت را به خواب ها دادم
ولی به لطف خیالت همیشه بیدارم
بیا شبیه به پیراهنت بپوش مرا
که دکمه دکمه تنم را به عشق بسپارم
شبیه شیشه عطری که باز مانده درش
بجز خیال تو چیزی نشد نگه دارم
اگر حساب و کتابی در این جهان باشد
هزار بار تو را از خدا طلبکارم
اگر دوباره مسیرم به این جهان افتاد
مرا دوباره به آغوش عشق بسپارم
علی صفری
وادی عدم
210
شکایت پشه از باد | حکایتی از مثنوی معنوی
با توضیحات استاد عبدالجبار کاکایی
پشه آمد از حدیقه وز گیاه
وز سلیمان گشت پشه دادخواه
کای سلیمان معدلت میگستری
بر شیاطین و آدمیزاد و پری
مرغ و ماهی در پناه عدل تست
کیست آن گمگشته کش فضلت نجست
داد ده ما را که بس زاریم ما
بینصیب از باغ و گلزاریم ما
وادی عدم
210
امشب ستارههای مرا آب برده است
خورشیدوارههای مرا خواب برده است
نام شهابهای شهید شبانه را
آفاق مه گرفته هم از یاد برده است
از آسمان بپرس که جز چاه و گردباد
از چالش زمین چه بهخاطر سپرده است
دیگر به داد گمشدگان کس نمیرسد
آن سبز جاودانه هم انگار مرده است
ماه جبین شکستهی در خون نشسته را
از چارچوب منظره دستی سترده است
عشق آتشی که در دلمان شعله میکشید
از سورت هزار زمستان فسرده است
ای آسمان که سایهی ابر سیاه تو
چون پنجهای بزرگ گلویم فشرده است
باری به روی دوش زمین تو نیستم
من اطلسم که بار جهانم به گُرده است
حسین منزوی
وادی عدم
210
یک نفس با ما نشستی خانه بوی گُل گرفت
خانهات آباد که این ویرانه بوی گُل گرفت
از پریشانگوییام دیدی پریشانخاطرم
زلف خود را شانه کردی شانه بوی گُل گرفت
پرتو رنگ رخت با آن گُلافشانی که داشت
در زیارتگاه دل پروانه بوی گُل گرفت
لعل گُلرنگ تو را تا ساغر و می بوسه زد
ساقی اندیشهام پیمانه بوی گل گرفت
عشق بارید و جنون گُل کرد و افسون خیمه زد
تا به صحرای جنون افسانه بوی گُل گرفت
از شمیم شعر شورانگیز آتش، عاشقان
ساقی و ساغر، می و مِیخانه بوی گُل گرفت
علی آذرشاهی
وادی عدم
210
عشقها داماند و دلها صید و گیسوها کمند
بگذر و بگذار، دل در هرچه میبینی مبند
شادمانی خود غم دنیاست پس بیاعتنا
مثل گل در محفل غمها و شادیها بخند
با به دست آوردن و از دست دادن خو بگیر
رودها هر لحظه میآیند و هر آن میروند
گر ز خاک آرزو چون کوه دامن برکشی
هیچگاه از صحبت طوفان نمیبینی گزند
آسمانی شو که از یک خاک سر بر میکنند
بیدهای سربهزیر و سروهای سربلند
گفت: ما با شوق دلکندن ز دنیا دلخوشیم
گفتمش: هرکس به دنیا بست دل، دیگر نکند!
فاضل نظری
وادی عدم
