بیجواب!
Ir al canal en Telegram
https://t.me/MinaBiJavabbot خیالِ همصحبتی اگر بود:
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
349
Suscriptores
-1424 horas
+377 días
+15230 días
Archivo de publicaciones
354
موضوع درخواست شده: آتشآتش همیشه مرا یادِ انسان میاندازد؛ چیزی که میسوزد تا دیده شود، اما از لحظهای که شعله میگیرد، به مرگ خود نزدیک میشود. درونش رقصی هست میان درد و شکوه، میان سوختن و زنده بودن. من سالها کنار آتش نشستهام، نه برای گرم شدن، بلکه برای فهمیدن. و هر بار، چیزی در من فرو ریخته و چیزی دیگر از همان خاکستر برخاسته است. آتش زبان ندارد، اما فریاد میکشد. هر شعلهاش اعترافیست از جانِ خستهای که نمیخواهد خاموش شود و چه شبیه است به روحِ انسان؛ همیشه گرسنه، همیشه لرزان، همیشه در مرزِ نابودی و زایش. آتش نمیپرسد چه را بسوزاند؛ چوب یا رویا یا ایمان، فقط میسوزاند، چون طبیعتش این است که نماند و نگذارد هیچچیز بماند. گاهی حس میکنم خدا، وقتی انسان را آفرید، مشتی آتش در قلبش پنهان کرد تا هیچگاه آرام نگیرد. همین شعلهی پنهان است که ما را میکِشد به عشق، به گناه، به امید، به سقوط. و ما، در هر نگاه، در هر خواستن، در هر سکوت، اندکی از خودمان را در آن میسوزانیم. آتش زیباست، چون نمیترسد از مرگ. میداند پایانش خاکستر است، اما تا آخرین لحظه میرقصد، میتابد، و از دلِ تاریکی، روشنایی میسازد. کاش انسان هم چنین میبود؛ بسوزد، اما از خود نگذرد. •| مینا 💥
354
موضوع درخواست شده: دریادریا همیشه برایم چیزی بیش از آب بوده است. شبیه روحیست که خدا نیمهتمام رها کرده، تا ما در موجهایش گم شویم و خودمان را بیابیم. هر موج، فکریست که از اعماق تاریکی برمیخیزد، به ساحل میکوبد، و پیش از آنکه بفهمی از کجا آمده، فرو مینشیند. من ساعتها به آن نگاه میکنم، بیآنکه چیزی بگویم؛ انگار با من سخن میگوید، اما زبانی دارد که فقط دلِ شکسته میفهمد. دریا، حافظهی تمام کسانیست که خواستند فراموش شوند. صدای آنانی را دارد که در میانهی زندگی غرق شدند، نه در آب، بلکه در خودشان. و هر موجی که به ساحل میخورد، انگار اعترافیست که کسی در تاریکیِ جهان به گوش خدا رسانده. دریا گوش میدهد، اما قضاوت نمیکند. فقط برمیگرداند، تکرار میکند، با طنینِ بیپایانِ خودش. گاهی حس میکنم دریا همان چهرهی پنهان انسان است؛ آرام در ظاهر، اما در اعماقش طوفانی که هیچکس تابِ دیدنش را ندارد. دریا همیشه صادق است، چون چیزی برای پنهان کردن ندارد؛ حتی وقتی آرام است، در دلش موج میجوشد. کاش انسان هم چنین بود؛ شفاف، بینقاب، با زخمهایی که دیده میشوند، نه زخمهایی که لبخند پنهانشان میکند. دریا را دوست دارم، چون هرگز نمیخندد، اما همیشه زنده است. هر موجش، مثل نفسی است که از دلِ هزاران سکوت برمیخیزد. و من، هر بار که به آن نگاه میکنم، انگار به خودم نگاه میکنم، به وسعتی که از ترسِ خودش، تا ابد در تلاطم مانده است. •| مینا 🌊
354
موضوع درخواست شده: امید میخواست اما دیگر امیدی نداشت برای داشتن امیدامید میخواست، اما دیگر امیدی نداشت برای داشتنِ امید. مثل مسافری بود که به انتهای جاده رسیده، اما هنوز کفشهایش را نمیتواند دربیاورد، چون باور ندارد اینجا آخرِ راه است. در دلش هنوز صدایی میگفت شاید، شاید پشتِ این خاموشی، نوری هست، اما دستهایش دیگر قدرت بالا رفتن از دیوار را نداشتند. امید برایش مثل شمعی شده بود در اتاقی بدون هوا؛ نه میسوخت، نه خاموش میشد، فقط دود میکرد و چشمها را میسوزاند. گاهی نگاهش را به آسمان میدوخت، به ستارههایی که انگار با طعنه میدرخشیدند. میخواست به چیزی چنگ بزند، اما زمین زیر پایش مثل آینه شده بود؛ هرچه بیشتر تلاش میکرد، تصویر خودش را میدید؛ خسته، خمیده، بیباور. او دیگر امید را نه در آینده میجست، نه در دعا، نه در مردم. امید برایش تبدیل به موجودی خیالی شده بود، مثل پرندهای که زمانی در حیاط خانهاش میخواند، اما سالهاست صدایش فقط در ذهنش میپیچد. و گاهی، بیآنکه بداند چرا، لبخند میزد… از تلخیِ همین فهمِ ساده که حتی برای امید داشتن، باید اول باور داشته باشی که امیدی هست. •| مینا 🐦⬛
354
موضوع درخواست شده: دیدگاه های متفاوتما دو جهان متفاوتیم، و هیچ جادهای میان ما نیست که بتواند این تفاوتها را پر کند. من چیزها را با نگاه تیره و سنگین میبینم، با شک و وسواس و حسرتی که در رگهایم جاری است. او همهچیز را روشن و آسان میبیند، با لبخندی که مثل نور آفتاب از لای پنجره میریزد و تمام سایهها را میشوید. و ما، هر بار که میخواهیم همصدا شویم، ناگهان متوجه میشویم که حرفهایمان روی دو زبان متفاوت است، روی دو جهان متفاوت ساخته شدهاند. گاهی حس میکنم که دنیا در نگاه او آرام است، و در نگاه من طوفان است؛ و همین تفاوت، هم زیباست و هم دردناک. گاهی، وقتی کنار هم هستیم، نگاههای ما مثل دو رودخانهاند که قرار بود به یک دریا برسند، اما مسیرشان با سنگها و تپهها جدا شده و هیچ وقت نمیتوانند به هم برسند. تنها میتوانند کنار هم جریان یابند، با صدای متفاوت، با رنگ متفاوت، اما همزمان، در همان جهان محدود. و با این حال، همین تفاوتهاست که ما را زنده نگه میدارد. چون اگر همه چیز شبیه به هم بود، شاید دیگر حس نمیکردیم، شاید دیگر این جهان کوچک و پرآشوب را با تمام شدنش تجربه نمیکردیم. تفاوت دیدگاهها، مانند برف و خورشید، هر دو در یک روز بر زمین میریزند و هیچیک نمیتواند دیگری را نابود کند، اما هر دو زمین را شکل میدهند، هر دو ما را شکل میدهند، و گاهی، همین شکلگیری است که عشق و درک و تنهایی را در دل ما زنده نگه میدارد. •| مینا 🐦⬛
354
موضوع درخواست شده: عشق در نگاه اولنمیدانم چه بود، شاید فقط یک نگاه، اما در همان لحظه جهان از مدارش بیرون افتاد. مثل اینکه خدا برای یک ثانیه چشمانم را باز کرد تا چیزی را ببینم که هرگز نباید میدیدم. او آنجا بود، ساده، آرام، اما حضورش مثل صدای ناگهانیِ ناقوس در سحرگاه، درونم را لرزاند. همهچیز در من ساکت شد، و فقط آن نگاه، مثل نوری باریک در رگهایم دوید. میگویند عشق در نگاه اول خیال است، اما خیال، گاهی از واقعیت صادقتر است. در آن لحظه، من نه او را میشناختم و نه حتی نامش را، اما حس کردم عمرم تا پیش از آن بیدلیل بوده. گویی سالها زندگی کرده بودم فقط برای آن یک نگاه، برای لحظهای که همهچیز به سکوتی مقدس بدل میشود و قلب، از فرطِ فهمیدن، درد میگیرد. آن نگاه، مثل زخمیست که نمیخواهد خوب شود؛ نه میسوزد، نه میخنداند، فقط هست، آرام و پیوسته، مثل تپش قلب. از آن روز، هر بار که به چشمان کسی نگاه میکنم، در جستوجوی همان لحظهام؛ همان اضطرابِ شیرین، همان آشفتگیِ بیدلیل، همان حضورِ خاموشی که در یک نگاه، زندگیام را از من گرفت و در عوض، هیچ چیز به من نداد جز دلی که دیگر آرام نمیگیرد. •| مینا 🐦⬛
354
موضوع درخواست شده: دوستاش دارم ولی زمان و مکان برای من و او مناسب نبوددوستش دارم. این را با خودم میگویم، آرام، مثل زمزمهی برفی که روی شانههایم میریزد و هیچ کس نمیبیند. اما زمان و مکان، همیشه مثل دیواری از مهاند؛ بین ما، بیصدا، سنگین، غیرقابل عبور. گاهی حس میکنم اگر فقط یک لحظه، یک ساعت کوتاه، دنیا کمی نرم میشد، میتوانستم دستش را لمس کنم و نفسش را با خودم ببرم. دوست داشتنش مثل نگه داشتن پرندهای در دست است؛ میدانی که اگر محکم بگیری، میمیرد، اگر رها کنی، پرواز میکند و تو فقط نگاه میکنی. و من، همیشه بین این دو گیر کردهام؛ نه توان رها کردن دارم، نه توان نگه داشتن. گاهی شبها، وقتی همه جا ساکت است، او را در ذهنم میسازم. تصویرش روشن و درخشان است، مثل چراغی که نمیتوانم لمسش کنم، اما نورش تمام اتاقم را پر میکند. دوست داشتنش تلخ است و شیرین، مانند چای تلخ در فنجان شکستگی که هر جرعهاش قلبت را میسوزاند و در همان حال، گرم میکند. و من، در این مکان و زمان نامناسب، همچنان دوستش دارم. بیامید، بیپناه، اما پر از او؛ پر از صدایش، خندهاش، نگاهش… و همین پر شدن، گاهی دردناکتر از نبودنش است. •| مينا 🐦⬛
354
چالش‼️موضوع بديد من مینویسم! (حتی یک کلمه، یک موضوع، یک جمله، یک دیدگاه و…)
https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-jBms6wzpLH
354
تا خرخره از حرف پُرم، با که بگویم؟
این شهر پر از کور و کر و لال و نفهم است.
رضا احسان پور
354
زیاد میخوابید و میکوشید در بیخبری خواب آرامشی به دست آورد.
دُنِ آرام - میخائیل شولوخوف
