es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

چیزی به ذهنم نمیرسه

چیزی به ذهنم نمیرسه

Ir al canal en Telegram

۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
265
Suscriptores
Sin datos24 horas
+37 días
+830 días
Archivo de publicaciones
من بااستعداد بودم؛ یعنی هستم. بعضی وقت‌ها به دست‌هام نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که می‌توانستم پیانیستِ بزرگی بشوم. یا یک چیزِ دیگر. ولی دست‌هام چه‌کار کرده‌اند؟ یک جایم را خارانده‌اند، چک نوشته‌اند، بندِ کفش بسته‌اند، سیفون کشیده‌اند و غیره. دست‌هایم را حرام کرده‌ام. همین‌طور ذهنم را. _عامه‌‌پسند؛ چارلز بوکفسکی. ترجمه‌ی پیمان خاکسار.

هربار که سمفونیِ مردگان تمام می‌شود، دلم می‌خواهد بلافاصله به صفحه‌ی اول بروم و دوباره شروع کنم. اما خب؛ جهتِ استراحتی پس از داستانی سنگین، دو کتابِ دیگر را شروع کردم و چند صفحه‌ای خواندم و گذاشتم کنار. ابداً کتاب‌های بدی نبودند، صرفاً آنکه این روزها برای خواندنِ آن کتاب‌ها نبود. پس؛ امروز عامه پسندِ بوکفسکی را شروع کردم.

نمی‌تونی مردم رو وادار کنی که گوش بدن. اون‌ها باید خودشون، هروقت که زمانش رسید، سرِ عقل بیان؛ اون هم زمانی که [کار از کار گذش
نمی‌تونی مردم رو وادار کنی که گوش بدن. اون‌ها باید خودشون، هروقت که زمانش رسید، سرِ عقل بیان؛ اون هم زمانی که [کار از کار گذشته و] متعجب‌‌ان که چه بلایی سرشون اومده و چرا دنیا روی سرشون خراب شده. _فارنهایت ۴۵۱؛ ری بردبری.

بگذار بمانید و آزار ببینید. بگذار بمانید و بفهمید چیزی که برای شما هیچ بود، چه کارها که دستِ ما نداد. بمانید. آنقدر بمانید تا چشمان‌تان خون شود.

واسه زنده موندن باید یک‌سری آدم‌ها کشته بشن.

چه‌طور من شدم شبیهِ کافکا؟ کافکا به‌هرحال نان و آبش را داشت، نامزدش را داشت، کتاب‌هایش را اگر می‌خواست چاپ می‌کردند؛ ولی مسلول بود و مردنی! من برعکس؛ نه نان دارم، نه نامزد، و به‌خصوص نه خواننده؛ اما بدنم سی‌وهفت درجه حرارت دارد. جانِ سگ دارم. هزار و یک بلا سر خودم آورده‌ام و باز هم رو پا بندم. _ از افسانه تا واقعیت؛ صادق هدایت.

برای تو چه بگویم؟ بگویم لعنت می‌فرستم بر تک‌تکِ سلول‌های‌شان؟ بگویم چهره‌‌های لجن‌گرفته‌شان تنم را می‌لرزاند؟ برای تو چه بگویم؟ بگویم خسته‌ام و مرگ کاری نمی‌کند؟

کاش این فکرها توهمی پوچ نباشند، کاش نباشند، کاش نباشند، کاش نباشند. که تو نمی‌دانی... اگر این تصورات بی‌معنا و زاده‌ی مغزم باشند، چه بلایی به سرم می‌آید.

برای تو، و برای نقشه‌ی رنگی.

من می‌ترسم. از شما نه، از واکنشی که در چشمانِ شما خواهم دید. از اتفاقاتِ بد نه، از رخ‌ندادنِ اتفاقی که برایش امیدوارم. از اضطراب نه، از نگران نبودن برای چیزی. از آینده نه، از وقتی که نمی‌دانم چه رخ خواهد داد. از این‌ها بسیار می‌ترسم.

به شرطِ زندگی با من تخته‌نرد بازی کن و ابتدا چهار و شش بیاور که برای بستنِ یکی از خانه‌هایت کافی‌ست. سپس بازی‌ را با یک جفت شش ادامه بده و ابتدا دو مهره‌ی گوشه‌ی صفحه‌ات را به صفحه‌‌ی بعد بیاور. من هم تا دلت بخواهد گَل می‌اندازم جلوی پایت. تمامِ تک‌مهره‌هایم را بزن و لت و پار کن. بعد هم اگر تاس ریختم و مهره‌هایم دوباره آمدند داخلِ بازی در همان وهله‌ی اول مجدداً تمام‌شان را بزن. سپس نرم‌نرمک تمامِ مهره‌هایت را به خانه‌ برسان و دوتا دوتا تمام خانه‌هایت را ببند؛ مخصوصاً شش‌خان را. بعد مرا شش‌در کن، آنگاه من حتی نمی‌توانم دست به تاس بزنم. حتی اجازه ندارم تاس را از صفحه بردارم. اگر شش‌خانِ تو خالی شد و مهره‌‌هایت را بیرون ریختی و توانستم تاس بریزم هم، هر عددی آمد که می‌توانستم در آن جاگیر شوم، انکار می‌کنم: تاس را اشتباه انداخته‌ام. اصلا ببین مرا.. مرا سگ‌مارس کن. آن شیرین‌ترین باختم خواهد بود. و آنگاه تو بردی! آسان! تخته‌نرد به شرطِ زندگی را. پس خداحافظ.

1:25 بچه‌ها قرار است بیایند. وقتِ پلی کردنِ back to friends است.

نوشته‌های بسیاری از صبح تا شب شکل می‌گیرد اما به یک‌باره فراموش می‌شود. نمیدانم چرا. یا من آن منِ قبل نیستم، یا کلمات هوسِ بازی‌شان گرفته است.

برای من در این چند وقت. شب بخیر.

1:36 برای آن چراغِ پارکِ ابریشم که چند شب پیش دیدم چشمک می‌زند و امشب سوخت.

اینجا متروی تئاتر شهر است. روی به چپ که کنی خودِ تئاتر شهر را می‌بینی با بنای بزرگش که رنگِ خاک گرفته‌ست. دو ساندویچ بندری گر
اینجا متروی تئاتر شهر است. روی به چپ که کنی خودِ تئاتر شهر را می‌بینی با بنای بزرگش که رنگِ خاک گرفته‌ست. دو ساندویچ بندری گرفتیم و نشستیم اینجا. پاتوقِ سیگار‌کِش‌ها بود. دختران و پسرانِ جوان می‌آمدند و دودی را به بیرون می‌فرستادند. کاری نداریم چه بود و چه نبود؛ مثلِ اینکه حال‌شان خوش بود. پیاده راه افتادیم سمت انقلاب. بیژن هم بود. هوا هم خوب بود. آقایی نشسته بود و تکیه‌زده، نقاشی می‌کشید. رفتم جلو. پرسیدم پرتره‌ی کیست؟ گفت مولانا؛ و تعریف کرد که مولانا در اشعارش با پرندگان سخن می‌گفته‌ست و برای همین در نقاشی، بلبلی روی انگشتِ مولانا کشیده است. گفتم اسمِ شریف‌تان؟ و گفت نریمانِ مظفری. آقا حتی اسم‌شان هم هنرمند بود. رد شدیم و رفتیم. رسیدیم به مغازه‌ای که از آن صدا می‌آمد: جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه. دلم می‌گفت اینجا جای ماست. رفتم داخل و پنج یا شش کتاب از اکبر رادی خریدم. دخترها و پسرها را دیدم که اشعارِ عاشقانه می‌خواندند و می‌خندیدند، فهمیدم آنجا هم جای ما نیست. گویی جای ما تنها در همان کتاب‌ها بود، پس سریعاً برگشتیم و به همان کتاب‌ها پناه بردیم. تمام شد.

پیرم در آمد.