چیزی به ذهنم نمیرسه
Ir al canal en Telegram
۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
266
Suscriptores
+224 horas
+57 días
+1030 días
Archivo de publicaciones
این روزها از محسن نامجو بیشتر گوش میدهم، بیشتر انگور میخورم و قرصهایم سروقتاند. مادربزرگم ایستاده پای گاز و رب میپزد. شصت سال است که میایستد پای گاز و رب میپزد. میگوید از فاطمه شیرینی بگیر. صبح که بیدار شدم خبرِ خوشِ فاطمه را شنیدم که گویی از این پس با من یکجا درس میخواند؛ این میتواند کمی آن مکان را بیشتر قابلِ تحمل بنمایاند. انگورِ بعدی را میندازم در دهانم. وقتِ سلمانی هم دارم. نباید یادم برود. برنجِ شب را هم باید ساعتِ هفت بپزم. نبودِ تحصیل در یک زندگی، حتی برای مدتِ کوتاهی، آن زندگی را صفا میبخشد.
نِفرت مغزتو پوک میکنه؛
ایدئولوژی تو رو از تو میخوره.
لعنتی یه کمی عاشق باش!
این اکسیر، دردتو خوب میکنه..
میخواهم هیچ بازیای شروع نشود، هیچ داستانی. هیچ صدایی شروع به پخش نکند و هیچ روایتی شروع نشود؛ فقط چون نمیخواهم تمام شوند. نمیخواهم چیزی به یکباره تمام شود. از تمام شدن در یک آن خسته شدهام.
سریالِ روزیروزگاری ترکیبی هست از چهرههای خاکگرفته و موسیقیِ ناب و مزهی ایرانیبودن. لحجههای درستحسابی و دیالوگهای کهنه و شخصیتهایی موندگار. هنوز که هنوزه همه ازش لذت میبرن.
یک شب دلی به مسلخِ خونم کشید و رفت
دیوانهای به دامِ جنونم کشید و رفت
پسکوچههای قلبِ مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت..
یک آسمان ستارهی آتش گرفته را
بر التهابِ سردِ قرونم کشید و رفت...
من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بختِ نگونم کشید و رفت
تا از خیالِ گنگِ رهایی رها شوم
بانگی به گوشِ خوابِ سکونم کشید و رفت
شاید به پاس حرمتِ ویرانههای عشق
مرهم به زخمِ فاجعهگونم کشید و رفت
تا از حصارِ حسرتِ رفتن گذر کنم
رنجی به قدرِ کوچِ کنونم کشید و رفت!
دیگر اسیر آن منِ بیگانه نیستم؛
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت.
امشب پس از روزها و هفتهها به تو فکر کردم؛ با آنکه در تمامِ این روزها از غرقِفکرشدن فرار میکردم و پس از این نیز خواهم کرد. کاش حالِ تو خوب باشد. حداقل حالِ تو.. خوب باشد.
تاثیرِ آدمهای مختلف روی هم به حد و حدودِ ترسناکی رسیده؛ یا بهتر بگم، از حد و حدود گذر کرده.
بیل را بر زمین میزند. آفتاب صورتش را نیمسوز کردهست و از تارِ سبیلهایش قطرهقطره عرق میچکد. صبح که با تیغ تهریشهایش را اصلاح میکرده، چندجایی را از ته زدهاست و صورتش سرخ مینماید. میگوید: از این چیزها کم نمیبینیم. پدر فاضل بوده اما حالا فرزندش شده فاضلاب. میخندد و بیل بر شانه میگذارد. راه میفتد.
