چیزی به ذهنم نمیرسه
Ir al canal en Telegram
۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
264
Suscriptores
Sin datos24 horas
+37 días
+630 días
Archivo de publicaciones
میگویند دعا کنم. دعا کنم بروی و این جماعت از بندِ بدیهایت رها شوند؟ یا دعا کنم نروی و برگردی به همانی که بودی؟ 'میدانم موردِ دوم غیرممکن است'
من ترجیح میدهم دور بمانم و همچنین دانستههایم را هم دور نگه دارم. ترجیح میدهم روابطِ منقطعِ قدیمیام بازآوری و بهروزرسانی نشوند و همینطور ترجیح میدهم واردِ روابطِ جدیدی نیز نشوم. چه اشکالی دارد اگر آدم گوشهای بنشیند و زندگیِ خودش را بکند؟
اگر قرار باشد مثلِ آن شب برای شروعِ موجِ جدیدِ جنگ این را ارسال کنم، فکر کنم هرشب پایِ ثابتِ اینجا همین گیف است.
مادربزرگ وبستر تمام شد. آنقدر سرفصلِ نخستش کسل کننده بود که من هم با آن تمام شدم. اما در سه فصلِ بعدی توانست به بازی برگردد. داستانی عادی از یک خانوادهی غیرعادی بود. میگفت و با روایتی ساده میرفت جلو. بلکوود هیچکجا تلاش نمیکرد کاری کند که دهانِ مخاطب باز بماند. خیر، داستانی ساده بود و تصویرِ پایانیاش را بسیار دوست داشتم. دور و دورتر را شروع میکنم، اثرِ اولیو روسرو به ترجمهی پژمان طهرانیان از نشرِ افق.
آنقدر فشارِ زیادی روی مغز و قلب و شانههایم بود که تا خبرش را خواندم همه چیز به اندازهی زمانِ زدنِ یک بشکن اتفاق افتاد. من منفجر شدم. تکه تکه شدم. چیزی مثلِ پایانِ فیلمِ ready or not.
یکی از بهترین موسیقیهایی که اینجاست بیشک این است. امشب با پانتهآ دربارهاش حرف زدم. چه شعری.. چه صدایی.. و آتور به چه شکلی ذهن و ذهنیتِ خودش را در موسیقی نشان میدهد...
عمه لاوینیا عاشقِ جنگ بود. عاشقِ جنگِ زنان. به نظرش بهتر از این نمیشد. اینکه زنان در یونیفرمِ خاکیرنگِ ارتش بدلباس و بیریخت به نظر میرسند چرند بود. میگفت اگه بلد باشی چیکار کنی، اتفاقاً خیلی لوند و خوشلباس به نظر میرسی. اگه یهکم دقیق بشی میبینی کمر و بالاتنهی لباس حرف نداره. فقط کافیه خودت رو باور داشته باشی و بعد از پوشیدنش ژستِ خاصی بگیری و کار تمومه.
مسئلهای نبود که پدر من در جنگ کشته شد. عمه لاوینیا تنها عاشقِ جنگِ زنان بود.
_مادربزرگ وبستر اثرِ کرولاین بلکوود
ترجمهی نیما حُسن ویجویه؛ نشرِ بیدگل.
لیوان با یک قطره پر نمیشود و انسان هم با یک کلمه عصبانی نخواهد شد.
مسئله دربارهی انباشتگیست.
باید کمک کنید. باید دستم را بگیرید و بدنم را بلند کنید. من خودم به تنهایی خیلی زور زدم و نشد. چند نفری آمدند و خداوکیلی دستشان را هم دراز کردند به سمتم، اما باز هم نشد. درست گوش دهید. طبقِ برنامه پیش میرویم. دستِ راستم را سووشونِ دانشور بگیرد و دستِ چپم را سالِ بلوا. دعوا نکنید، آرنجِ راست برای سمفونیِ مردگانِ معروفی و آرنجِ چپ برای دودِ اوبخرو است. حواستان به معدهام هم باشد؛ آن را دادهام دستِ کمدی الهیِ دانته. زانوهایم کمی درد میکنند؛ پس لطفا زوربای یونانی زانوی چپ را حمل کند و آناکارِنینای تولستوی زانوی راست را. حواستان باشد با هماهنگی و آرام بکشید، شکستنیست. چشمهایم یکی برای نمایشنامههای اکبرِ رادی و دیگری برای مُرفینِ بولگاکف است. جنایت و مکافات لطفا سَرم را بپّا و دُن کیشوتِ عزیز لطفا گردنم را مراقب باش تا خدایناکرده قطعِ نخاع نشوم. قلبم در دستِ مرشد و مارگریتای بولگاکف است، نگرانش نباشید. مدیریتِ قفسهی سینه را هم سپردهام به تاکسیسواریِ سروشِ صحت. آرامش خود را حفظ کنید و گیج نشوید. آتشِ بدون دودِ ابراهیمی لطفا فضا را گرم نگه دارد و هریپاترِ رولینگ نیز با 'لوموس' کمی نور بیندازد جلویِ پایمان. آمادهاید؟ میشمارم. یک، دو، سه. دیدید؟ شما توانستید دوباره این تن را سرِ پا کنید و نگهش دارید.
هرقدر شبهای متعددی در یوتوب میچرخم بیشتر میفهمم که برای تجربهی دوبارهی RDR2 به مدتِ حتی یک ساعت، بیقید و شرط جانم را میدهم.
شالِ او را میگیرم و میپیچم دورِ گردنم. تمامِ روز هرکجا که میروم، بوی لوبیاپلوهای خانهی خانیآباد میآید. بوی پُلیور بافتنیِ سبزی که روز اولِ مدرسه به من هدیه داد. بوی سبزی خشککردن روی پارچههای سفید و به وسعتِ کلِ فرش. بوی رختخوابهای خنکی که شبهای تابستان روی پشتبام پهن میکرد. گاهی هم بوی روزی که مهدی مرد میآید، بوی دستهای ورمکرده و موهای لطیفش.
برمیگردم به خانه، شال را پس میدهم. من توانِ حملِ اینهمه خاطره را ندارم.
