چیزی به ذهنم نمیرسه
Ir al canal en Telegram
۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
264
Suscriptores
Sin datos24 horas
+37 días
+630 días
Archivo de publicaciones
نمیدونم. حوصلم که سر میره اینو گوش میدم. خوندنِ درخشش خوب پیش میره. دوش میگیرم و همچو یک ایرانی بعدش که دارم از گرما میمیرم چای میخورم. افرادِ اینجا کم و کمتر میشن. من حرفام رو میزنم. پیژامه میپوشم و میرم جلوی پنکه. هرازگاهی هم از عکسِ روی طاقچه میپرسم حالت چطوره آقا نوری؟ نمیدونم. اینو گوش میدم. شمام اینو گوش بدید.
اگر خوب باشد، روی دیوارِ یک طویله هم بنویسیاش، خوانده میشود.
و اگر زرد باشد، تیترِ روزنامهها هم کنیاش، هیچ.
ویدیوی موجودی را دیدم که میخواستم عکسش را نیز اینجا بگذارم اما از قرار دادنِ تصویرش منصرف شدم.
میگوید نباید حسین را از حکومت ج.ا جدا کرد، چراکه حکومت در تلاش است کاری را بکند که حسین بهخاطرش به شهادت رسید.
اولاً، خودِ حسین بن علی در حافظهی تاریخی شیعه، نماد ایستادن در برابر قدرتی بود که از نظرِ او مشروعیتِ اخلاقی نداشت. کاری که جوانانِ اینروزه میکنند و موفق هم هستند 'اگر بگذارند زنده بمانند'. دوماً، قیامِ حسین هم برای گرفتنِ حکومت به هر قیمت نبود؛ بیشتر یک «نه» گفتن به بیعتِ اجباری و فسادِ ساختاری بود. تاریخِ کربلا را چه بدانیم و چه نه، پیچیدهتر از آن است که برای این حکومتِ نجس چکِ سفید باشد. معیارِ اصلی رفتار با مردم است. چه در یزیدیان و چه در حسینیان. ببینید شما دیگر چه و که هستید.
من را یادِ کابوسِ همیشگیِ راسکلنیکف میاندازد. خواب میبیند که با پدرش از کنارِ یک میخانه رد میشوند و جمعیتی مست دورِ یک گاری جمع شدهاند. اسبی پیر و لاغر را به گاری بستهاند؛ اسبی که واضحاً توانِ کشیدن بار سنگین را ندارد. صاحبش، مردی به اسمِ میکولکا، با خشم فریاد میزند که اسب باید شروع به دویدن کند. وقتی اسب نمیتواند حرکت کند، شروع به زدنش میکنند. نخست با شلاق. بعد دیگران نیز اضافه میشوند. با چوب، میله و هرچیزی که دستشان برسد. اسب تقلا میکند، نفسنفس میزند، زانوهایش خم میشوند، ولی باز بلندش میکنند، دوباره میزنند و به ادا و اطوارهای اسب 'بهقولِخودشان' قاه قاه میخندند.
راسکلنیکفِ کودک وسطِ خواب از دیدنِ این صحنه دیوانه میشود، گریه میکند، التماس میکند، به بالینِ اسب میرود، سر خونآلودش را میبوسد و سعی میکند جلوی اهالیِ مست را بگیرد. اما طبیعتاً نمیتواند. در نهایت، میکولکا با میلهای آهنی ضربهی آخر را میزند و اسب میمیرد.
کتاب را دادم بخواند. امیدوارم گربهی روی جلدش نیمهشب صورتش را چنگ نزند. هربار که پلک بزنی گربه به تو نزدیکتر میشود، مثلِ این فیلم کوتاههای یوتوب است که یوتوبرهای سبکهای ترسناک و امثالهم میسازند. میگویند جدی هستی؟ میگویم بله. بعد هم میپرسند رئال مینویسم یا نه. من هم که طبیعتاً جوابی به این حرفهای روانبخشگونه ندارم. راستی حالا که حرفش شد بگویم که روانبخش مدام خاطرنشان میکند اگر رئال مینویسی حتماً ابتدا فلسفهی اسپینوزا را بخوان. فکر میکنید بوکوفسکی اسپینوزا را خوانده بود و بعد عامهپسند را نوشت؟ من فکر نمیکنم.
بحثی نداریم. شما فکر کنید هیچچیزِ داستانهایی که مینویسم از واقعیت برگرفته نشده و هیچ ربطی هم به کسی ندارد.
حواسمان به اخراج شدنِ هفت دانشجوی "متحدِ" دانشگاهِ شریف و محدودیتِ تحصیلیِ چندسالهشان باشد. کاش تلاشهایی که کردهاند تا به شریف برسند را نیز فراموش نکنیم.
2:37
I was doin' fine without you
'Til I saw your face, now I can't erase
Givin' in to all his bullshit
Is this what you want? is this who you are?
I was doin' fine without you
'Til I saw your eyes turn away from mine
Oh, sweet darling, where he wants you
Said, "Come on Superman, say your stupid line"
اصولاً بعضی کتابها نابهجا منقطع میشوند. سرِ مرگِ آقارضا من یادم هست آناکارِنینا را میخواندم به ترجمهی آقای همدانی. آمدم اینجا و گفتم نمیتوانم ادامهاش دهم. حالا هم قضیه برای دورودورترِ نوشتهی روسرو همین است. باید بگذاریم از ماتم کمی بگذرد تا باز به کتابش ادامه دهیم و بازگردیم.
اما در خصوصِ کتابی که حالا شروع میکنم، من از آثارِ استفن کینگ شاید یک یا دو کتاب خواندهام و زیاد هم با سلیقهی شخصیام جور نبود اما عنوانی از او به چشمم خورد که تا دیدمش خریدم. عنوانی که سینماییاش را بزرگمرد، استنلی کوبریک ساخته است و فیلمیست که به غایت چشم را خیره میکند. پس، درخشش را شروع میکنم به ترجمهی فرزاد فربد از نشرِ چشمه.
من برای حسین و عزاداریاش شدیداً احترام قائلم، احترامم هم با چیزی از بین نمیرود؛ اما وقتی پرچمِ این ملیجکهایِ جمهوریِ کشورتان را سر درِ مراسم میزنید، یک آنکه کدورتِ بهپا شده را شدیدتر میکنید و باید از این کدورت بترسید. دو آنکه لجنِ کارتان را بیشتر و بیشتر با عزاداریها مخلوط میکنید و باید از این کثافات نیز بترسید. سخت بترسید، سخت و بسیار. عکس و بحثِ کسانی که بویی از حسین و اخلاقش نبردهاند، واردِ اینگونه مراسمها نمیشود و نخواهد شد. حتی اگر خودتان را بکشید و روزی دو عدد کتبیهی منقش به سخنرانی برای هیئتها بفرستید.
