es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

چیزی به ذهنم نمیرسه

چیزی به ذهنم نمیرسه

Ir al canal en Telegram

۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
264
Suscriptores
Sin datos24 horas
+47 días
+530 días
Archivo de publicaciones
Freddie-Mercury-Love-Me-Like-There-s-No-Tomorrow-320.mp39.08 MB

هرکسی با من از موسیقیِ کلاسیک حرف زد، با دو کفشِ چرمِ قهوه‌ای واکس زده، پای را انداخته بود بر پای و لَم داده‌ بود به دسته‌ی مبلِ سلطنتی‌اش. با قاشقِ چای‌خوری‌اش شکرِ تهِ فنجانش را هم می‌زد و از تاثیرِ بتهوون روی روانِ آدمیزاد حرف می‌زد. از اینکه پس از حمام، هفته‌ای چهار وعده باید موتزارت گوش دهد. و از اینکه هروقت در پروژه‌های کاری‌اش گم می‌شود، باخ چطور شانه‌هایش را ماساژ می‌دهد. چیزی مثلِ حرف‌های مدیری که می‌گفت سباستین باخ بیش از پنج هزار اثرِ موسیقی تولید کرده است "او هزاروصدوبیست اثرِ شناخته‌شده دارد که کم هم نیست اما خب، متاسفانه نتوانسته توقعاتِ برخی را برآورده کند." صحبت بر سرِ این است که برخی از علاقمندان به موضوعی، آن‌قدر علاقه‌شان را اگزجره و وسواس‌گونه برای بقیه تعریف می‌کنند که مردم جای ذوق‌زده، زده می‌شوند. برخی فیلم‌بین‌ها آن‌قدر فیلم دیده‌اند که در یک ثانیه برای شما نامِ سه‌هزارو‌هشتادوسه فیلم را می‌آورند. خب دم‌شان هم گرم. اما گوش مردم تا جایی با شما همراه هست که فیلمی را کمی‌ عامه‌پسندانه‌تر پیدا کنید و درباره‌ی آن صحبت کنید. لازم نیست علاقه‌تان به فیلم‌های کوبریک را برای کسی که پنجاه کیلو آلبالو فیلمِ موردِ علاقه‌اش است توصیف کنید. لازم نیست وقتی کسی ذاتاً کتاب‌ها را دوست ندارد، با او از فلسفه‌ی پنهان شده در مسخِ کافکا حرف بزنید. موسیقی هم همین است. کسی کلاسیک دوست ندارد. یا از بی‌اطلاعی‌اش، یا از سلیقه‌اش. اگر از بی‌اطلاعی‌ست، مجددا لازم نیست آن فردِ متشخصِ چرم پوشیده‌ای که گفتم، اطلاعاتِ موسیقیایی‌اش را شوآف کرده و از روابطِ عمیقش با چایکوفسکی بگوید. "من چیزی از این آقا گوش نکرده‌ام، اما می‌دانم بامزه‌ترین فامیلیِ دنیا را دارند‌." لازم است فقط موسیقی‌ای ساده از شوپن بگذارد. اگر آن فرد همراهی کرد، که خب. توافق. تبریک. اگر دوست نداشت هم خب ندارد. بگذاریم مردم سجاد شاهی و حامد همایون‌شان را گوش دهند. بگذاریم تیلور سویفت و دریک‌شان را گوش دهند. القصه، من متوجهم که موسیقیِ کلاسیک فقط برای پخش شدن در آسانسورهای ایران ساخته نشده است. اما همان‌طور نیز متوجهم که چطور گاهی نمی‌توان نوعی از فرهنگ و سلیقه را به خوردِ مردم داد.

ما یک گوساله‌ی ماده داشتیم. از کرّگی من بزرگش کرده بودم. پوستش لطیف بود، دماغش صورتی و نرم بود و بوی شیر می‌داد. مردم بهم می‌خندیدند چون همه‌جا دنبالم می‌افتاد. ولی بعد مجبور شدیم بفروشیمش. توی اتاقِ زیرشیروانی زندانی‌ام کردند تا نیفتم دنبالش. آن روزها توی روستا کسی حوصله‌ی دیوانه‌بازی نداشت. بچه‌ها یک‌فصل کتک می‌خوردند و وظیفه‌شان حالی‌شان می‌شد؛ و اگر باز هم توی کَتت نمی‌رفت، با مشت می‌زدند توی سرت. شاید الان توی روستا اوضاع فرق کرده و مردم صبورتر شده باشند، من خبر ندارم. به هرحال حسابی توی کله‌ام زدند و در را به رویم قفل کردند، ولی توانستم از آنجا در بروم. می‌دانستم اگر گوساله را فروخته باشند، توی ایستگاهِ قطار پیدایش می‌شود، پس دویدم سمتِ سکو، ولی قبل از اینکه برسم او را برده بودند توی واگن، پیشِ حیواناتی که سایرِ کشاورزها فروخته بودند. داشت توی واگنِ بار مفلوکانه ماغ می‌کشید، تا دیدمش جیغ زدم و صدایش کردم. هنوز در را نبسته بودند و تا مرا دید از آن ارتفاعِ بلند پرید پایین. بچه‌ها واقعاً کودن‌اند. وقتی صدایش می‌زدم نمی‌دانستم دارم چه‌کار می‌کنم. افتاد روی دو پای جلویش و هر دو پایش خرد شد. خبر کردند کولی‌ها بیایند و همان‌جا خلاصش کنند. پدربزرگم داشت فحش می‌داد و نفرینم می‌کرد که کاش به‌جای حیوانِ باارزش خودم می‌مردم. همان‌جا قصابی‌اش کردند و وزنش کردند. جلوی چشمم حیوان را کشتند و تکه‌تکه کردند. نپرس چه احساسی داشتم، ولی از این ماجرا درس بگیر که عاشقِ دلباخته‌ی کسی نشوی، چون دیر یا زود بخاطرش عذاب می‌کشی. بهتر است کلاً عاشقِ کسی نباشی، چون دراین‌صورت دیگر محبوبت قصابی نمی‌شود و از آن‌طرف سرنوشتت بیرون پریدن از واگنِ بار هم نخواهد بود. _در؛ اثرِ ماگدا سابو. به ترجمه‌ی نصراله مرادیانی؛ نشرِ بیدگل.

ما یک گوساله‌ی ماده داشتیم. از کرّگی من بزرگش کرده بودم. پوستش لطیف بود، دماغش صورتی و نرم بود و بوی شیر می‌داد. مردم بهم می‌خندیدند چون همه‌جا دنبالم می‌افتاد. ولی بعد مجبور شدیم بفروشیمش. توی اتاقِ زیرشیروانی زندانی‌ام کردند تا نیفتم دنبالش. آن روزها توی روستا کسی حوصله‌ی دیوانه‌بازی نداشت. بچه‌ها یک‌فصل کتک می‌خوردند و وظیفه‌شان حالی‌شان می‌شد؛ و اگر باز هم توی کَتت نمی‌رفت، با مشت می‌زدند توی سرت. شاید الان توی روستا اوضاع فرق کرده و مردم صبورتر شده باشند، من خبر ندارم. به هرحال حسابی توی کله‌ام زدند و در را به رویم قفل کردند، ولی توانستم از آنجا در بروم. می‌دانستم اگر گوساله را فروخته باشند، توی ایستگاهِ قطار پیدایش می‌شود، پس دویدم سمتِ سکو، ولی قبل از اینکه برسم او را برده بودند توی واگن، پیشِ حیواناتی که سایرِ کشاورزها فروخته بودند. داشت توی واگنِ بار مفلوکانه ماغ می‌کشید، تا دیدمش جیغ زدم و صدایش کردم. هنوز در را نبسته بودند و تا مرا دید از آن ارتفاعِ بلند پرید پایین. بچه‌ها واقعاً کودن‌اند. وقتی صدایش می‌زدم نمی‌دانستم دارم چه‌کار می‌کنم. افتاد روی دو پای جلویش و هر دو پایش خرد شد. خبر کردند کولی‌ها بیایند و همان‌جا خلاصش کنند. پدربزرگم داشت فحش می‌داد و نفرینم می‌کرد که کاش به‌جای حیوانِ باارزش خودم می‌مردم. همان‌جا قصابی‌اش کردند و وزنش کردند. جلوی چشمم حیوان را کشتند و تکه‌تکه کردند. نپرس چه احساسی داشتم، ولی از این ماجرا درس بگیر که عاشقِ دلباخته‌ی کسی نشوی، چون دیر یا زود بخاطرش عذاب می‌کشی. بهتر است کلاً عاشقِ کسی نباشی، چون دراین‌صورت دیگر محبوبت قصابی نمی‌شود و از آن‌طرف سرنوشتت بیرون پریدن از واگنِ بار هم نخواهد بود. _در؛ اثرِ ماگدا سابو. به ترجمه‌ی نصراله مرادیانی؛ نشرِ بیدگل.

دفعه‌ی بعد، دفعه‌ی بعد است. الان، الان است.

Aemia - Zendebad.mp32.70 MB

اکیداً از هر ارتباطِ جدیدی خودداری می‌کنم. چه با افرادِ جدید و چه با افرادِ قدیم. ترجیح می‌دهم چیزی را شروع نکنم که می‌دانم نمی‌توانم درست آن را به پایان برسانم. بله، ناتوانی‌ام را هم اذعان می‌کنم. من نمی‌توانم، و این دقیقاً چه اشکالی دارد؟ چه اشکالی دارد اگر پشتِ صندلیِ خودت بنشینی و کسی نباشد که به او سلام کنی؟ یا کسی به تو سلام نکند؟ چه اشکالی دارد؟ اگر کمی از روابطِ انسانی‌ای که مثلِ یک طناب می‌پیچند به ساقِ پای‌مان فاصله بگیریم، آسمان به زمین می‌آید یا زمین به آسمان؟ اگر آدمِ جدیدی را نبینیم، چی؟ اگر تنها باشیم، چی؟ من ترجیح می‌دهم بروم دورِ دریاچه رکاب بزنم. ترجیح می‌دهم یک بستنی قیفی بگیرم و هیچ اهمیتی به آب شدنش توی دستم ندهم. ترجیح می‌دهم خیلی کارها را بکنم که نمی‌توانم، اما حداقل می‌توانم از برخی‌ها که هر حرف‌شان هزار معنی دارد و توقع دارند تو هر هزار معنی را تحلیل کنی، دور بمانم. عصبانی‌ام؟ بله. بگذار عصبانیتم بریزد روی زمین. "تازه عزیز، اگر در تحلیل‌هایت کمی شکست بخوری، یقه‌ات را کیپ می‌چسبند و پشتِ سرِ زیبایت بد هم می‌گویند." پس من ترجیح می‌دهم دورِ دورِ دور بمانم. موفق هم بوده‌ام. دمم هم گرم. دور و دورتر؛ تا جایی که شکلِ نقطه‌شده‌ی‌‌شان را هم نبینم. آن‌ها هم همین احساس را درباره‌ی من دارند؟ خب الحمدلله. حالا دوری‌مان به توانِ دو رسید.

روی بر خاکِ عجز، می‌گویم هر سحرگه که باد می‌آید: «ای که هرگز فرامُشت نکنم هیچت از بنده یاد می‌آید؟» _حضرتِ سعدی؛ گلستان در بابِ درویشان: حکایتِ سوم.

شب بخیر

01 Bronski Beat - Smalltown Boy.mp311.65 MB

امروز در قطعه‌ی صدودوازده، رفتم سرِ مزارِ جاویدنامان دانیالِ مرادی زاده و سید مهدیِ حسینی. مهدی در مزار با پدرش و خانمی که هم‌فامیلی‌شان است، دفن شده و با مزارِ دانیال تنها سه مزار فاصله دارد. روی مزارِ دانیال، نوشته فرزندِ نرگس. گویا نامِ پدر جایی روی مزارِ این پسرِ گل نداشته است. عکسِ مهدی کنارِ پدرش است. یک پیرمردِ ریش‌سفیدِ مهربان. مهدی هم در عکس می‌خندد. شنیده بودم نان‌آورِ خانه بوده و به مادرش فوتش را تا چند ماه خبر نداده بودند. اما مادر می‌فهمد. هرکاری کنید، می‌فهمد. دلایلِ علمی هم دارد اما اینجا جایی برای توضیحش نیست. جایی که دو جوان با تیرِ قدرتمندانِ غیووور پرپر شده‌اند، جایی برای حرف از عقل و منطق نیست. فهمیدم دانیال عاشقِ موتور بوده، عکسِ رویِ مزارش هم عکسی‌ست که به گفته‌ی خواهرش مورد علاقه‌اش بوده. نشسته روی موتور و عینکِ دودی‌اش را داده جلو و جدی به دوربین نگاه می‌کند. از آن پسرها بوده که مادر جان میداده دامادی‌اش را ببیند. نمی‌دانم. واقعاً نمی‌دانم. من گفتم خدا باعث و بانی‌ مرگ‌شان را لعنت کند. مادرم گفت فقط دعا کن خدا به مادرشان صبر دهد. چیزی در دنیا از این سخت‌تر نیست. باز مرگ را می‌گوئیم خدا داد و می‌پذیریم. این را چی؟ با این چه‌کار باید کرد؟

Lou Reed - Perfect Day.mp38.67 MB

http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN امروز اعصابِ نوشتن در من نیست. شما بنویسید. حرفی، سخنی، چیزی.

ایران مهربان نیست. هرکاری خواستید بکنید، بکنید.

آنقدر خوابم نمی‌برد که نشستم و پروژه‌ی زبانم را برای بارِ سوم بازنویسی کردم. این بی‌خوابی چیست که زندگی را از ما گرفته است؟ کاش چند ماهِ دیگر که در سربالایی‌ای به‌نامِ کنکور، با دنده‌ی سنگین رکاب می‌زنیم و سُر می‌خوریم هم، خواب همین‌طور آرام گوشه‌ی اتاق بنشیند و کاری به من نداشته باشد. می‌بینی؟ صحبت‌های عادی‌مان هم شده درباره‌ی کنکور. کِی می‌شود که این لجن از زندگیِ ما کنده شود و برود؟

سوتو و پالت کمتر حرف می‌زدند. خصوصاً پالت که هرچه می‌گذشت کم‌حرف‌تر می‌شد. داشت به سرعت وزن کم می‌کرد و یک‌مرتبه روزی از بینِ ما رفت. تا آن‌موقع دیگر پالت را خیلی خوب می‌شناختم. مجالسِ قهوه‌خوریِ امرنس ما را به هم نزدیک کرده بود و احساس می‌کردم همه‌ی ما در مرگِ او نقش داریم. حتماً به قصدی که در سر داشت اشاراتی شده بود و ما متوجهش نشده بودیم. غیبش نزده بود که کارها را سخت‌تر کند. حتی این‌کار را توی خانه نکرده بود، خودش را توی باغچه از شاخه‌ی درختِ گردو حلق‌آویز کرده بود تا مجبور نباشیم در را بشکنیم. جالب‌تر از همه اینکه کلاهی روی صورتش کشیده بود تا کسی را به وحشت نیندازد؛ بااین‌همه اما این منظره همچنان وحشتناک بود، آویزان از درخت و با کلاهِ مهمانی‌اش که کشیده بود روی صورتش. _در؛ اثرِ ماگدا سابو. به ترجمه‌ی نصراله مرادیانی؛ نشرِ بیدگل.