مخرب
Ir al canal en Telegram
نقش اصلی پشت صحنه بود، من فقط تماشاچی ام. http://t.me/HidenChat_Bot?start=6617477537
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
385
Suscriptores
+724 horas
+257 días
+1730 días
Archivo de publicaciones
384
خدا فقط برای آن هایی وجود دارد که در پی معجزه اند، اما در اینجا ، در زیر این آسمان خون بار خدا چشم هایش را بسته است، خدا به خواب رفته است،چشم پوش بسته است به این جنایت به این رذالت تا کجا باید خون داد تا کجا باید مرد تا کجا باید بالای چوبه دار سماع رفت تا بیدار شود؟
384
یک چیزی دلم را ریش می کند، انگار ماهی هزارساله سینه ام بال جنباندن را ندارد، بزرگ شده اس و نمیپرد.
384
کمی شارژ برقی داشتم تا موبایلم ریغ رحمت را سر بکشد ،و در این بین، به یکی از زوال های بشری بر خوردم و با این امر از خواب پریدم.گاها زنگ موبایل را پاسخ نمیدادم اما ای نبار بدون هیچ معطلی و عزم راسخ شده پاسخ دادم و صدا را تشخیص ندادم، اما بعد با جمله «با من حرف بزن دارم توهم میزنم »مواجه شدم.دست و پایم را جمع کردم، سعی کردم چیزی بگویم، دلش را به چیزی خوش کنم و بتواند به چیزی چنگ بیندازد، اما وهم زده را به چه دل خوش می کردم ؟ تنها می توانستم خیال خام خودم را خوش کنم که زنده میمانند، هنوز صدایم گرفته بود ،بم دار بود، تازه بیدار شده بودم ،نمیتوانستم صدایم را نازک کنم و با لطافت حرف بزنم تا بداند تنها نیست و به جای مطمعنی تماس گرفته است، اما صدایم به گونه ای بود انگار از چیزی طلبکار بودم. متحملا در خودکشی اش تاثیر میگذاشت ، سکوت کردم ، آخ و تف کردم ،صدایم کمی قابل تحمل شده بود ، سر صبحی بود دیگر . داشتم می گفتم ، می ترسید، می گفتم کجایی و این شهر نبود اینجا نبود تا بتوانم طناب پوسیده ام را بیندازم و اورا از منجلاب بالا بکشم طنابم به شهری که کنون سکونت یافته نمیرسید، با کلماتی که من کنارتم و تنهایت نمیگذارم سعی میکردم دل خودم را خوش کنم تا از مردنش پیشه بگیرم ، و شانس آوردم که دیار فانی را سر نکشید و اخیش نگفت ، اما برای آدم های ناخوشی مثل ما خودکشی به مثابه و درد و فقدان، تنها دلخوشیمان است ، تنها راه برای رهایی اما از بد شانسی مان نمی میریم ، و از بد شانسی او بود که نمرد.
384
من ابله بودم، یک احمق تمام عیار، گمان می کردم دوستانی که دور خودم جمع کردم بدون حتی بیان یک کلمه ای مرا می فهمند، دوستان؟ هه! کدام دوست؟ حتی نمی شود به ان ها لقب انسان را اعطا کرد ،اما چرا این ها را سرزنش می کنم هنگامی که می توانم به خودم لقب دوست بدهم، می دانم، می دانم، مقصر منم. مقصر انتظاراتی است که از یک بشر دوپا دارم. مگر این موجود دوپا به غیر از خوردن و خوابیدن و حرف مفت زدن هنر دیگری هم دارد که من چنین انتظاری دارم؟ هرچه باشپ انتظارات من است که من را از پای در میاورد و مسبب می شود دیگران را ملامت کنم اما بنده سرتاپا خطاکار منم.باور کنید اگر می شد اصلا در این اجتماع، در این اجتماع مبتذل و لرزان، قدم از قدم برنمی داشتم. نه اینکه من به هم نوع از خود نیاز داشته باشم که یک تحقیر و خیانت به خود است که به چنین موجودی نیاز داشته باشی. و نه خیال اینکه خودم را والا تر از این موجود دوپا بدانم من هم همانند این ها قوز بالای قوز هستم و هیچ تفاوتی با یک دیگری نداریم اما دلم می خواست، همه چیز جور دیگری باشد، باب میل من نه اما بر خلاف میل من هم نباشد. فقط چیزی باشد که دلم را به آن خوش کنم بی دوز و کلک.
384
این مغز من نیست که به من فرمان می دهد، این یک جور احساسی از سوی توست که بر من غلبه کرده و تمام منطقم را زیر سوال برده است.
384
این روزها ،یک طوری میگذرد، نمیدانم چطوری، اما یک طوری میگذرد که در ضخامت مرگ ،و نرمی زندگی قدم میگذارد، چطور بگویم، یک مهممل در سهاوت، در خویش پنداری و عجز می گذرد، اینطور بگویم که فقط میگذرد، به منوال حرمان میگذرد، بی حائز نه ، نمیدانم، اشفتگی است، مثل گنگ بودن کودکی که تجاوز را دیده و گوشه چشمش جا خشکانده ، یک طور هایی اینطوری است، می فهمید؟ من سردرگم نیستم، فقط روز هایم، روزهام یک جوری شده است ، ورم کرده است، و ادامه میدهد به نمو، اما نمی ترکد، حرفم را می فهمید؟ نمی دانم چرا دل نگران فهمیدن شما هستم اما مهم است، اینکه جایی، در گوشه این شقاوت، کسی مرا آنگونه که من میخواهم بفهمد، اما چندان فرقی نمی کند، همین که بفهمید به حد نیاز و لزوم بس است مگر نه؟ روزهایم را می گفتم، سنگی به سختی به بالای کوه با تن نحیفی است ، بی ثمر است، اما هیچگاه به جواب نمیرسم که روزهایم چگونه است، من فقط نمیدانم ، نه آشفته ام ، نه غمگین و نه حتی دلمرده، فقط نقاب را برداشته ام و بی نقاب مصلوب به پوچی ام، مودت گرفتنم با نقاب و تزویر، شاید حقم است که روز هایم را به این گونه سپری کنم، محکوم نیستم، مثل یک مرگ خود خواسته اس، اما این ، بدتر از مرگ است، می دانید که بدتر از مرگ شاید در واپسین سایه مرگ قدم زدن است، مرگ یک بار است ، یک همیشگی مطلق ، اما این بار متفاوت است، روز های به گرته آموخته ام به تکرار می مانست ،به گردی که نه مقصد دارد و نه مبدا، فقط رفتن داشت، و برگشتن به جایی که رفته بودی.
