es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

مخرب

مخرب

Ir al canal en Telegram

نقش اصلی پشت صحنه بود، من فقط تماشاچی ام. http://t.me/HidenChat_Bot?start=6617477537

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
362
Suscriptores
-224 horas
+77 días
-430 días
Archivo de publicaciones
چند روزیه اینجا شعر نذاشتم

شعر بخونم؟

sticker.webp0.16 KB

آدمی است دیگر

انگار عادت کرده ام

بنده دلم می خواهد شیون راه بیاندازم اما دلیلی ندارم

photo content
+3

نهایت تشکر و از شما و قلم فرهیخته تون دارم

در واقع حیرت زده شدم

باعث افتخار و خرسندی بنده است که در این مجموعه قرار دارم

Repost from N/a
گل‌های شیطانی - مرثیه‌ی آینه‌ها هنوز صدای تشویق در گوشم است -- از یک شبِ دیگر، جای دیگر -- وقتی وارد می‌شوم، انگار همان صدا فقط شکل عوض کرده و اینجا منتظرم بوده. سالن پر است. اما هیچ صورتی نیست. هر صندلی میزبانِ یک اندوه است -- اندوه‌هایی که لباس پوشیده‌اند، نشسته‌اند، شکلِ آدم دارند، اما پلک نمی‌زنند. هزار چشمِ خشک که هرگز بسته نمی‌شود. قرار است امشب برای همه‌ی اندوه‌های جهان اجرا کنم. با اولین حرکت، یکی‌شان گریه می‌کند. با دومی، یکی دیگر لبخند می‌زند. هر بار که یکی از آن‌ها راضی می‌شود، چیزی در من عوض می‌شود: دستم برای اندوهِ فقدان سنگین‌تر می‌شود، انگار استخوان دارد از داخل رشد می‌کند. گردنم برای اندوهِ گناه خم می‌شود، بیشتر از آنچه گردن باید بتواند خم شود. پاهایم برای اندوهِ ترس می‌لرزند، آن‌قدر که دیگر نمی‌دانم لرزش از ترسِ کیست. هیچ‌کس از من نمی‌خواهد بس کنم. پرده‌ی دوم، صحنه پر از آینه می‌شود. هر بار که می‌چرخم، نسخه‌ای دیگر از خودم را می‌بینم -- کودکی، پیرزنی، قربانی‌ای، جلادی، عاشقی، بیماری، و یک تماشاگر که فقط نگاه می‌کند. حتی او هم منم. پرده‌ی سوم، می‌فهمم صندلی‌ها خالی شده‌اند. اندوه‌ها یکی‌یکی جایشان را با من عوض کرده‌اند. حالا آن‌ها روی صحنه‌اند، و من، از میانِ سالن، به خودم نگاه می‌کنم که دارم می‌رقصم. و می‌فهمم -- دیر، خیلی دیر -- تمامِ عمرم را برای اندوه‌هایی رقصیدم که از اول مالِ من نبودند. یکی‌شان، در پایان، به سمتم می‌آید. صورت ندارد. اما صدایش را می‌شناسم -- سال‌هاست با من زندگی کرده. می‌پرسد: «اگر دیگر کسی از تو رنج نخواهد، چه چیزی برایت می‌ماند؟» جوابی ندارم. یا شاید دارم، ولی زبانم دیگر مالِ خودم نیست، مالِ همان اندوه‌هاست که سال‌ها ازشان قرض گرفتم. چراغ‌ها خاموش می‌شوند. وقتی روشن می‌شوند، سالن خالی‌ست. صندلی‌ها بی‌کس. اندوه‌ها رفته‌اند، انگار هرگز نبوده‌اند. روی صحنه، فقط یک کفشِ باله مانده -- قرمز، ولی نه از رنگ. از چیزِ دیگری. من دیگر آنجا نیستم.

Repost from N/a
و هر مرتبه که می‌پندارم از من چیزی دگر باقی نمانده، ویرانه‌ای تازه از میان خاکسترِ خویش سر برمی‌آورد؛ و من می‌مانم و این حقیقتِ شوم که بعضی زخم‌ها خود ویرانی را به ارث می‌برند.

نوشتن درموردت)))))))))))))

معاشقه؟ نه فقط می نویسیم

همین که بغلم کردی، تمام شب های بی خوابی، تمام دلتنگیهای بیصدا، در یک ثانیه آب شدند. حس کردم تمام خستگی دنیا از شانه‌هایم افتاد، چون تو بودی؛ تکیه گاه امنی که چند وقت بود دیوارهایش را گم کرده بودم.

آقا من جنبه ندارم بذارید غش کنم

ای وای

این نوشته ها رو فقط نویسنده من میتونه بنویسه و کاری کنه که رمقی در بدنت باقی نمونه

تو از باور بسیاری از قدیس های خدا پرست و آتئیست های خود پرست، برایم خدای این زمینی.