es
Feedback
Eunoia | Sara Akbari

Eunoia | Sara Akbari

Ir al canal en Telegram

در هیچ واژه و نامی خلاصه نمی‌شوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم می‌کنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا‌_اکبری

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
619
Suscriptores
Sin datos24 horas
-57 días
-2830 días
Archivo de publicaciones
نوبت به ریکشای ما رسید، سرم را بلند کردم فکر کردم پول می‌خواهد چشم در چشم شدیم و اما او بی‌هیچ مقدمه‌ای، بی‌هیچ مکثی، لب‌های ظریفش تکان خورد و گفت: «چقه تو مقبول استی…» حرفش ساده بود به سادگی همان کوچه‌های خاکی، به کوچکی یک جمله‌ی کوتاه… اما در دل آن خستگی و آشوب، برایم چیزی شبیه معجزه بود. انگار کسی از میان تمام شلوغی‌ها دستم را گرفت و یادم آورد که هنوز نرمیِ نگاه‌ها زنده است.

در همین میان، دخترکی با لباس‌های کهنه، پاهای برهنه در سردی و چهره‌ای غبارگرفته، میان موترها می‌دوید از فرونر لُکس، با دستان کوچک و صدایی که به سختی شنیده می‌شد، صدقه می‌خواست.

بخاطر خرید عید به شهر رفته بودم خسته، دل‌گرفته و کلافه از هیاهوی بی‌امان کوچه‌ها. شهر، آن روز، انگار نفس نداشت دود، صدا، ازدحام همه با هم حالم را دگرگون کرده بود و من، میان این همه شلوغی، خودم را گم کرده بودم. همین که در ریکشا نشستم، سرم را آرام بر دروازه‌اش تکیه دادم، چشم‌هایم نیمه‌باز، اما سنگین بود. راه بندان کشدار شد مثل فکری که رهایت نمی‌کند.

خط‌نگار | روز دوم بعضی روزها؛ نمی‌نویسم چون نمی‌دانم چه بگویم، می‌نویسم تا بدانم چه مانده. #انوش

چقدر دل تامل طلبش، خواهان عشق جگرسوز اوست، که تخیلات از دلِ زخم آمده‌اش، به افق دوخته شده‌است. خشمش را فروکاست تا مثل او دلش را نشکند و بدین‌سان مهرش را زیر پا نکند. از بداهت کلامش دلگیر است، ولی مگر آدم عاشق عقل به سر دارد؟ در دل شهر شلوغ عاشق‌ها، عاشقانه‌هایش دود می‌شود، اما کاری نمی‌تواند چون او خودش را در یک خاطره‌ی دور جا گذاشته است... ✍🏻|#انوش

خط‌نگار | روز اول بعضی چیزها را باید نوشت، وگرنه در آدم می‌مانند. #انوش

هفت روز، هفت نفس. کدامش ماند؟ بعد از هفت نفس، حالا نوبت خط است. خط‌نگار هر روز، یک خط نوشتن؛ برای آن‌چه نفس، نتوانست بگوید.

تک‌نفس | روز هفتم هنوز نفس هست؛ همین یعنی هنوز ممکن است...
#انوش

تک‌نفس | روز ششم زخم‌های است که حتی نمی‌شود به دردش گریست.
#انوش

تک‌نفس | روز پنجم معمولی بودن، دشوارترین نقش است.
#انوش

تک‌نفس | روز چهارم امروز هم ماندم، همین کافیست!
#انوش

سلام و سلامتی همراهان انوش! بعد از چند روز برگشتم و تک‌نفس‌های که از این چند روز جا مانده‌اند را نشر می‌کنم.

تک‌نفس | روز سوم امروز فهمیدم؛ گاهی دوام آوردن بیشتر از پیروزی شجاعت می‌خواهد.
#انوش

تک‌نفس | روز دوم بعضی خستگی‌ها با خواب خوب نمی‌شوند.
#انوش

#بازتاب_واژه ◇ پارادوکس (Paradox) پارادوکس، واژه‌ای است که از ریشه یونانی «متضاد با عقیده» می‌آید و به وضعیتی یا گزاره‌ای اشاره دارد که در ظاهر درست و منطقی است، اما نتیجه‌ای عجیب، غیرمنتظره یا ناممکن می‌دهد. در فلسفه، منطق و ادبیات، پارادوکس ابزاری است برای به چالش کشیدن فرض‌ها، کشف عمق پنهان معنا و نشان دادن پیچیدگی زندگی. پارادوکس یعنی: دلتنگی‌ای که لبخند بر لب می‌نشاند، ترس و امیدی که همزمان در دل جاری‌اند، دلتنگی که به آغوش شادی نزدیک می‌شود و تلخی که شیرینی را معنا می‌کند. این تضادها نه ضعفند، نه مشکل؛ بلکه بخشی از عمق و زیبایی زندگی انسان هستند. آن‌ها نشان می‌دهند که تجربه‌های ما همیشه ساده و یک‌بعدی نیستند و گاهی دقیقاً در هم‌زیستی متضادهاست که معنا و زندگی شکل می‌گیرد. پذیرش پارادوکس‌ها به ما کمک می‌کند تا با تناقض‌های درونی و بیرونی زندگی کنار بیاییم، ترس و امید، خشم و عشق، امید و دلتنگی را هم‌زمان تجربه کنیم و در این تضادها رشد کنیم. زندگی واقعی، رنگ و معنا دارد، نه وقتی که همه چیز ساده و خطی است، بلکه وقتی که دل، ذهن و احساس ما در تضاد و تلاقی قرار می‌گیرند، زیبایی آشکار می‌شود. #انوش

تک‌نفس | روز اول هنوز نفس هست؛ پس نوشتن ادامه دارد.
#انوش

#خلق_ایده همراهان نازنین انوش، از امشب یک تجربه‌ی ساده داریم: تک‌نفس! هر روز یک جمله، به اندازه‌ی یک نفس، نه بیشتر. اگر حرف بود، می‌نویسم. اگر نبود، باز هم می‌نویسم! پ.ن: روزمرگی‌ها، یاداشت، تجربه و... این‌ها هم هستند!

سقفِ بی‌ستون آرام‌آرام به آبی ایمان آورده‌بود و حریرِ زردِ خورشید زرد و آبی را چنان به آغوش هم سپرده‌بود که واژه از توصیفش شرم می‌کرد. درختِ سبزفام سایه‌ای شد برای رهگذری که تمامِ شب را در هم‌نفسی با مالکِ روح و روان تا مرزِ رهایی از بربریت قدم زده بود. او با زبانی که تنها در سینه زمزمه می‌شود، در قرن‌های شب ناله کرده بود. قلبش؛ این واپسین سنگرِ مقاومت به اعتراف نشسته بود و ادعای ندامت می‌کرد، به حسرتِ روزهایی که درد، قامتش را شکست و نگاهش را از خالق ربود. اکنون پس از آن تاریکیِ لبریز از آب (اشک و باران) بامدادِ خورشید چون دعایی مستجاب‌شده، بارقه‌ی امید را در دلِ خسته‌اش روشن کرده. دیگر نمی‌جنگد؛ زیرا آموخته‌ است چگونه در تکرارِ این زیبایی آرام بگیرد، در انقیادِ عاشقانه؛ انقیاد به امرِ آفریننده‌ی بخشاینده... ✍🏻|#انوش

نشرش کنید عزیزان!