es
Feedback
Eunoia | Sara Akbari

Eunoia | Sara Akbari

Ir al canal en Telegram

در هیچ واژه و نامی خلاصه نمی‌شوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم می‌کنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا‌_اکبری

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
619
Suscriptores
-124 horas
-67 días
-2630 días
Archivo de publicaciones
و ما به همین دل‌خوشی‌های اندک خوشیم...!

منجلاب اهل مهلت نیست؛ پیش از فرورفتن، بجنب! #انوش

من به آغاز زمین نزدیکم، نبض گل‌ها را می‌گیرم آشنا هستم با؛ سرنوشت تَرِ آب عادت سبز درخت… روح من در جهت تازهٔ اشیا جاری است، روح من کم‌سال است، روح من گاهی از شوق سرفه‌اش می‌گیرد، روح من بیکاراست، قطره‌های باران را، درز آجرها را می‌شمارد ‌روح من گاهی مثل یک سنگِ سر راه حقیقت دارد... #سهراب_سپهری

به خودت بگو صبح بخیر، چون تو هستی که باید نور صبح را بسازی. چشم که باز کردی و خورشید بر پلک‌هایت نشست، یعنی دنیا دوباره به تو
به خودت بگو صبح بخیر، چون تو هستی که باید نور صبح را بسازی. چشم که باز کردی و خورشید بر پلک‌هایت نشست، یعنی دنیا دوباره به تو فرصت داده است. برخیز! قدم‌هایت را محکم بردار، نفس‌هایت را با هدف پر کن و هر لحظه‌ی امروزت را چون دانه‌ای زرین در خاک زندگی بکار. تو فقط یک‌بار زندگی می‌کنی؛ پس امروزت را با خواب و خوردن هدر نده، بلکه با تلاش، یادگیری و حرکت، مثل نسیمی که درختان را سبز می‌کند، رشد کن و زندگی را شکوفا بساز. صبح بخیر، به خودت قول بده که امروز، یک قدم به روشنایی و بهترین نسخه‌ی خودت نزدیک‌تر شوی. ✍🏻|#انوش

آسمان کدر و سیاه است، ابرها دلگیر، آفتاب قهر کرده، زمین تشنه، گل‌ها پژمرده، دریاها بی‌آب، ماهی‌ها در مرز مرگ، پرنده‌ها خاموش… شب ماندنی و روز فراری، غم انباشته و شادی گمشده… این روزهایم بی‌تو چنین‌اند. نمی‌دانم وقتی باشی، جهانم چه رنگی خواهد گرفت؟ سیاه را دوست داشتم، اما اکنون، یادآور روزهای بی‌توست، پس حتی سیاه هم دوست داشتنی نیست… گاه‌گاهی خیال می‌کنم روزهایی را که از «بی‌تو» به «با تو» قدم می‌گذارم، اما این بازیِ بی‌تو بودن چنان دشوار و طاقت‌فرساست که نه می‌توانم برنده شوم، نه از دیگری یاری بجویم، نه حتی عقب برگردم و حذفش نیز ممکن نیست، چرا که با حذف، واژه‌ی «تو» نیز محو می‌شود. برایم مهم نیست پیشوند و پسوند چه باشد؛ همین که «تو» در میان باشد، یعنی هنوز دارمت، دست‌کم در رویاهایم… ✍🏻|#انوش

📝••یاداشت #لنگر‌گذاری_کن یکی از نزدیکانم که دوست ندارم نامش را ببرم همیشه می‌گفت: «من همه را دوست دارم، جز خودم.» دو بار با هم بحث کردیم. می‌گفت زن و فرزندم را دوست دارم؛ اگر آن‌ها خوشحال باشند، من هم خوشحالم. از آن آدم‌هایی بود که اگر یک بیسکویت می‌خرید، نمی‌خورد؛ می‌آورد برای اولادهایش. بار آخر به او گفتم: اول خودت! اول تو، بعد دیگران. گفتم: تو اگر شاد نباشی، اگر راضی نباشی، اگر حالِ دلت خوب نباشد، چطور می‌خواهی نیازهای عزیزانت را برطرف کنی؟ فرض کن از جان و تنت مایه می‌گذاری، اما باز هم گاهی همسرت یا فرزندانت به تو برچسب «بی‌پروا» را می‌زنند. این از کم‌کاریِ تو نیست؛ از ندیدنِ خودِ واقعی‌ات سرچشمه می‌گیرد. خودت را ببین، دوست بدار، به خودت احترام بگذار، اولویتِ خودت باش. بعد می‌بینی حتی اگر گاهی بی‌پروا هم باشی، دیگر دیده نمی‌شود، چون ریشه‌ات محکم شده است. در ابتدا خیلی استدلال کرد. آن‌قدر گفتم و گفتم تا در نهایت ساکت شد و فقط شنید. جالب این‌جا بود: شبِ قبل، در یک مهمانی دوباره همدیگر را دیدیم. اتاق پر بود از بزرگان و بحث، درباره‌ی ارزش انسان. ناگهان همان آدم، در میان حرف‌هایش، با صدایی رسا جمله‌ای را گفت که چند روز پیش بیش از بیست بار برایش تکرار کرده بودم: «انسان باید اول خودش را دوست داشته باشد، بعد دیگران را.» لبخندم آرام کش آمد؛ نه از غرور، بلکه از این‌که جمله‌ام (خودت را دوست بدار!)، بالاخره لنگر انداخته بود. او پذیرفته بود، فهمیده بود. و حالا، شروع کرده بود به فهماندن. لنگرگذاری یعنی ایستادن روی یک واژه؛ یعنی یک کلمه را آن‌قدر تکرار کنی، آن‌قدر از آن دور شوی و دوباره به آن برگردی، تا معنا دیگر فقط شنیده نشود، جا بگیرد. (در تاثیر‌گذاری حرف‌هایتان هم خیلی کمک می‌کند!) ✍🏻|#انوش

هر انسانی دنیای خودش را دارد؛ لایه‌ها، رازها، ترس‌ها… حتی نزدیک‌ترین‌ها هم نمی‌توانند آن را کامل بفهمند. درک کردن روح یک انسا
هر انسانی دنیای خودش را دارد؛ لایه‌ها، رازها، ترس‌ها… حتی نزدیک‌ترین‌ها هم نمی‌توانند آن را کامل بفهمند. درک کردن روح یک انسان دشوار است و همین پیچیدگی، هنر جهان است. من دیده‌ام آدمی را که در تاریکی روحش جولان می‌کند، اما از روشنایی سخن می‌گوید. و شاید، همین تضاد است که هر روح را منحصربه‌فرد و اسرارآمیز می‌کند. ✍🏻|#انوش

وقتی مدتی زیادی یک‌جا بمانی، دنیا را فراموش می‌کنی. نه این‌که خبرش را نداشته باشی، چون دیگر چیزی در تو تکان نمی‌خورد. دنیا می‌چرخد، آدم‌ها می‌روند، فصل‌ها عوض می‌شوند، سن می‌گذرد، آرزوها کمرنگ می‌شوند، سؤال‌ها خاموش می‌شوند، جرأت رفتن می‌میرد. و تو به ایستادن عادت می‌کنی. بدترین بخشِ ماندن؟ خستگی نیست، فراموشی‌ست. فراموش کردنِ این‌که روزی قرار بود جایی دیگر باشی. شاید هیچ چیز به اندازه‌ی ماندنِ طولانی انسان را از زندگی دور نمی‌کند. ✍🏻|#انوش

اولین رمانی که خواندم، اولین کتابی که عادت به پی‌دی‌اف کردم، اولین داستانی که بر دلم نشست، اولین روایتی که مرا به سوی نوشتن ک
اولین رمانی که خواندم، اولین کتابی که عادت به پی‌دی‌اف کردم، اولین داستانی که بر دلم نشست، اولین روایتی که مرا به سوی نوشتن کشاند! عشق آب حیات است در این آب درآ؛ داستان راحیل و شهریار. من پنج سال قبل خوانده بودمش باز هم هوس کردم بخوانم... برای شما نیز توصیه می‌کنم که عالی‌ست!😊 اولین کتابی که خوانده‌بودی کدام بود؟ اگر داری پی‌دی‌افش را بفرست؛ اگر نه اسمش را برایم بگو تا من هم فیضش را ببرم!

خیلی چیزها با رها کردن سرِ جای‌شان می‌نشینند؛ بعضی آدم‌ها، بعضی رابطه‌ها و بعضی زخم‌ها که فقط وقتی رهایشان می‌کنی یاد می‌گیرن
خیلی چیزها با رها کردن سرِ جای‌شان می‌نشینند؛ بعضی آدم‌ها، بعضی رابطه‌ها و بعضی زخم‌ها که فقط وقتی رهایشان می‌کنی یاد می‌گیرند خودشان خوب شوند. به هر چیزی که بیش از اندازه بچسبی، آهسته فرسوده می‌شود؛ حتی آرزوها، رویاها و هدف‌هایی که روزی امیدت بودند. هیچ‌چیزی! هیچ‌چیزی؛ نمی‌ارزد که برای نگه‌داشتنش از خودت کم کنی. به چیزها یا کسانی که دوست‌شان داری نچسب! دوست داشتن اگر راهِ رفتن نداشته باشد، می‌شکند. اصرار، گاهی خشن‌ترین و خراب‌کارترین شکلِ دوست داشتن است. جان‌گپ: گاهی رها کردن، تنها راهِ سالم دوست داشتن است؛ چون قانونِ اولِ خواستن، آزادی‌ست. ✍🏻|#انوش

فروشگاه لیدا را دیدی؟ اگر ندیدی، بیا و ببین… اگر دیدی، باز هم ببین که چه لباس‌های شیک و چشم‌نوازی آورده! خرید هم حضوری‌ست، هم آنلاین. زیبایی لباس‌هایش، کم از قصه‌ی سیندرلا نیست! https://www.youtube.com/@samim.clothing.store01 https://www.facebook.com/share/18Hhkr8rx9/ https://whatsapp.com/channel/0029Vb7jUKzLY6d4hDWCTh1P تماس: 0778730424

اگر بدانید که مردم هرگز به حرف‌های شما گوش نمی‌دهند و آن‌ها را قبول ندارند، هیچ‌گاه پرگویی نخواهید کرد! مگر اینکه وکیل، روان‌شناس و یا دکتر باشید و آن‌ها برای شنیدن صحبت‌هایتان پول خرج کرده باشند! پس، وقت خودتان را با حرف‌زدن یا بحث‌کردن با دیگران تلف نکنید! - جرج برنارد شاو

متنفرم؛ از آدم‌هایی که با نگاهِ گرم‌شان فریب می‌دهند. از خورشیدی که گرم نمی‌کند، نوری که تاریکی می‌آورد، بارانی که غرق می‌کند، برفی که سیاه می‌بارد. متنفرم؛ از سردیِ چندش‌آورِ دستی که دستت را می‌فشارد، از کلماتِ شیرینی که کامت را تلخ می‌کند، از لبخندهایی که دلت را می‌شکند، از قول‌هایی که بوی خیانت می‌دهد، از دروغ‌هایی که روحت را می‌خراشد. متنفرم؛ از «دوستت دارم»‌هایی که حالت را به هم می‌ریزد. من همه‌چیز را بلد شدم؛ تجربه کردم، دیدم. زندگی را، عطرها را، رنگ‌ها را، نگاه‌ها را، عهدها را، دل‌ها را، کوچه‌ها را… غم را، شادی را، تنفر را، دوست‌داشتن را، تحقیر را، تشویق را… اما آدم‌ها را نه...! آدم‌ها را نتوانستم بشناسم، هنوز میان آشنایان غریبه‌ام. دیگر در خیابان‌ها گم نمی‌شوم، اما میان آدم‌ها گم می‌شوم... ✍🏻|#انوش

او که صدا می‌زد؛ درخت زمستان بی‌صدا بر شاخه‌ها نَغمه می‌داد، آفتاب حتی در باران نفس می‌کشید و لبخند می‌زد، پرنده آهسته آهنگش را در شاخه‌ها پراکنده می‌کرد، خاکستر با یاد آتش می‌شد و باز می‌رقصید، و تاریکی کنار نام او نَرمی می‌کرد و می‌درخشید. ✍🏻|#انوش

سلام فرزند نورها و دورها و سرزمین شعرها و شورها! دوباره منم، شهروندِ شهر دودها، شرها و رنج‌ها. شاید از من خسته باشی؛ از حرف‌هایم، از گله‌هایی که تمامی ندارند و از چرت‌و‌پرت ‌نویسی‌هایی که بیشتر به درد سطل زباله می‌خورند. گاهی خودم هم خجالت می‌کشم که هر بار حالم بد است، هر بار قدِ یک دنیا شکوه دارم و در کیسه‌ی یادداشت‌هایم چیزی جز کشفِ درد نیست. شاید باورت نشود؛ اما دارم با دست‌های نافرمان برای تو می‌نویسم؛ نافرمان از منطقم، نافرمان از هر آنچه که نوشتن از احساسات آدمی را در بند می‌آورد. راستی، تو کی هستی؟ آیا واقعا وجود داری یا باز هم خیالِ یکی مثل منی؟ تو را هم کسی از فرطِ تنهایی آفریده یا واقعا به دردِ چیزی در این دنیا می‌خوری؟ نه، می‌دانم؛ تو هستی و باعرضه‌ای و نقطه‌ی مقابلِ من. تو دستت به زندگی رسیده است، جبرِ جغرافیا در جوانی موهایت را سفید نکرده، شاید هیچ‌گاه از خودت نپرسیده باشی: «چرا من؟» یا از حالِ بدتر به بد پناه نبرده باشی. تو تنها هم نیستی، نه؟ جمعیتی به وسعتِ قلبت در کنارت هستند و وقتی شادی بالایت می‌اندازند، در وقتِ غم نوازشت می‌کنند و گوش می‌شوند برای شنیدنِ قصه‌هایت. من اما تو نیستم؛ دقیق‌تر بگویم که من‌‌های زیادی تو نیستند. قبل‌تر گفتم تو هیچ‌گاه از خودت نمی‌پرسی «چرا من؟»؛ اما من هر روز از خدا می‌پرسم: چرا من؟ دیروز حتی چند باری بلندبلند گفتم: چرا من؟ «چرا من» حرف‌های زیادی پشتِ خودش دارد که دوست ندارم به هیچ‌کسی بگویم؛ حتی این کاغذی که احتمالِ رفتنش به سطل زباله بیشتر از فرستادنش به توست. تو گاهی از خدا بابتِ این دنیای عجیب و این هستیِ دردناک سوال می‌پرسی؟ فکر نکنم بپرسی؛ چون سؤال فقط پیشِ دردمندهاست. آدمی که از زندگی راضی است، خللی در وجودش و پیدایشش نمی‌بیند. دنیا برایش زیباست؛ چرا باید بپرسد «چرا من؟» یا «چرا دنیا این شکلی است؟» دنیا با همین شکل برای آن‌ها زیباست. اما پذیرشِ این جهان از توانِ من بیرون است. من بارها کوشیدم تن بدهم به این‌که جهان همان است که باید باشد؛ اما نمی‌توانم. من ضعیفم؛ ضعیف در پذیرشِ جهانی ظالم، پر از شر و ناامیدی؛ جهانی که عدالت ندارد، کودکانش گرسنه‌اند، عده‌ای در شرّند و عده‌ای در خیر، و هیچ توجیهی برای رنجِ آن‌هایی که در شر افتاده‌اند داده نشده است. می‌گویند زندگی عادلانه نیست؛ اما راهکاری هم برای ادامه دادنِ به این زندگیِ ناعادلانه پیشنهاد نمی‌دهند. تو پیشنهادی جز انگیزه‌های میان‌تهی برای من و «من»های دیگر داری؟ دوست دارم بدانم چرا حقِ زیستن ناعادلانه تقسیم شده است؟ یعنی بین یک جماعت و جماعت دیگر پیش آفریننده این هستی فرقی است؟ من نفهمیدم چرا واقعا دلم را خوش کنم به این‌که اگر زندگی ناعادلانه است، مرگ عدالت دارد و برای همه یکسان است. مرگی که پشتِ آن زندگی نباشد، هیچ عدالتی ندارد و من با میلِ باطنی، بلیتِ این عدالتی بی‌جان را پاره می‌کنم. چون هیچ‌گاه مرگِ یک کودک، یک جوانِ ناکام و یک دخترِ افغانستانی که چیزی از زندگی ندیده‌اند، با آدم‌هایی که شیره‌ی زندگی را کشیده‌اند و با آغوشِ باز به سمتِ مرگ می‌روند، یکی نیست.‌ در مورد «چرا من؟»های من، به کسی دیگر حرفی نزن و گله از این نظامِ دنیا را هم در قلبت دفن کن. چون من بیشمار فریاد زده‌ام و جوابی نیامده است؛ و می‌فهمم که هیچ جوابی هم نخواهد آمد. جهان همان است که است، و من باید با این حقیقت بسازم. سازش گفتم، یادم آمد که من با حقیقت‌های تلخ‌تر از این هم ساخته‌ام؛ اما باور کن که سازش ذره‌ی هم از درد نمی‌کاهد و آتش سؤال را هم در ذهنم خاموش نمی‌کند. #گیتی_آرین

یک‌ وقت‌های آن‌قدر پُرم از حرف که اگر شب تا صبح زبانم چون دستگاه چاپ قدیمی بی‌وقفه کار کند، باز هم تمام نمی‌شود، اما ترجیح می
یک‌ وقت‌های آن‌قدر پُرم از حرف که اگر شب تا صبح زبانم چون دستگاه چاپ قدیمی بی‌وقفه کار کند، باز هم تمام نمی‌شود، اما ترجیح می‌دهم سکوت کنم و در اوج انزوا بمانم. چون حرف نزدن راحت‌تر از توضیح دادن است، تنها ماندن بهتر از جنگیدن برای فهمیده شدن است و گذشتن ساده‌تر از تظاهر است. وقتی سکوت می‌کنم دیگر مکلف نیستم احساساتم را به دیگران به چند لهجه و زبان ترجمه کنم که باز آن‌ها ندانند. هرقدر که در جمع خودم را گُم کنم، همان‌قدر در تنهایی میابم. سکوت می‌کنم برای فرار نه، بلکه برای بازیابی خودم، برای آرامش خودم... چون این‌روزها تنها چیزی که کم دارم آرامش است. ✍🏻|#انوش

زندگی در طبیعت، چیز دیگری‌ست. طبیعت فقط منظره نیست؛ معلم است. یاد می‌دهد چگونه پس از ویرانی دوباره سبز بمانی، چگونه کار کنی، بسازی و سهمت را از حیات ادا کنی. بخشی از طبیعت بودن، یعنی پذیرفتن چرخه‌ی زایش و زخم؛ یعنی بازگشت به ریشه، به جایی که زندگی هنوز واقعی‌ست. طبیعت برای من یعنی حیات! یک خاطره کوتاهت را از طبیعت برایم بنویس!

عصر که شد، با وجود ترسی که داشتم، باز هم همراهش گاو دوشیدم و در تهیه‌ی ماست و قیماق کمک کردم. ترس، جایش را به آرامشی عجیب داد؛ مثل این‌که تماس با زندگیِ بی‌واسطه، آدم را دوباره تنظیم می‌کند.

به حویلی برگشتم. عروس کاکایم دیگدان را روشن کرده بود، یاد نداشتم ، اما شانه‌به‌شانه‌اش ایستادم و قابلی پختم. آن‌سوتر، خانم کاکایم تنور را جان می‌داد. یادم نمی‌آمد کی نان تنوری پخته بودم، اما دست‌هایم انگار حافظه‌ی دیگری داشتند؛ با کمک آن‌ها، نان هم پختم.

به ولسوالی پدری رفته بودیم. هرچند نسبت به سال پیش آبادی‌ها قد کشیده بودند، اما در گوشه‌وکنار، زخم‌های سیلاب هنوز تازه بود؛ دیوارهایی که خاموش فرو ریخته بودند و زمین‌هایی که خاطره‌ی خشم آب را در خود نگه داشته بودند. با این‌همه، طبیعت کار خودش را کرده بود، آرام، بی‌ادعا، اما سرسخت. سری به باغ پدربزرگم زدم. سیلاب انگار رمقی برای درختان نگذاشته بود، اما هنوز سبز بودند، هنوز ایستاده. از درخت بلند بالا رفتم و با دستان خودم میوه چیدم، لحظه‌ای که فهمیدم طبیعت، حتی پس از ویرانی، سخاوتمند می‌ماند. لذتی خام و اصیل داشت؛ لذتی که شهر هرگز یادم نداده بود.