es
Feedback
Eunoia | Sara Akbari

Eunoia | Sara Akbari

Ir al canal en Telegram

در هیچ واژه و نامی خلاصه نمی‌شوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم می‌کنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا‌_اکبری

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
621
Suscriptores
-224 horas
-57 días
-2630 días
Archivo de publicaciones
سلام علیکم خدمت استاد محترم امید که خوب صحت مند باشین

نوشته‌ بود؛ صبر بیش از حد هر ذوقی را از بین می‌برد!

اگرچه بال‌هایم قیچی شده، اما من هنوز تمرین پرواز دارم! #انوش

من آدم خیال هستم؛ خیال‌باف، خیال‌ساز، خیال‌پرور، خیال‌دوست و در خیال زیست می‌کنم. #انوش
من آدم خیال هستم؛ خیال‌باف، خیال‌ساز، خیال‌پرور، خیال‌دوست و در خیال زیست می‌کنم. #انوش

سیاه و سفید، تاریکی و روشنایی، خیر و شر؛ دو سوی یک حقیقت‌اند، لازم و ملزومِ یکدیگر. آدمی نیز در خود هم نور دارد و هم سایه؛ یک
سیاه و سفید، تاریکی و روشنایی، خیر و شر؛ دو سوی یک حقیقت‌اند، لازم و ملزومِ یکدیگر. آدمی نیز در خود هم نور دارد و هم سایه؛ یکی بی‌دیگری، معنایش را از دست می‌دهد. شبیه سنگ اوریم و تمیم؛ یکی نویدِ بخت است و دیگری رازِ سرنوشت. #انوش

وقتی در را باز کردم، همان لحظه فهمیدم چیزی در زندگی‌ام برای همیشه تغییر کرده است. آن انتظار جان‌گداز، آن صبر نفس‌گیر و آن تنهاییِ کشنده بالاخره به پایان رسیده بود. سال‌ها هر صبح با «شاید امروز» و هر شب با «شاید فردا» گذشته بود؛ تا جایی که دیگر حتی توانِ امیدواربودن هم نداشتم. کم‌کم از انتظار دست کشیده بودم؛ دیگر غذای مورد علاقه‌اش را نمی‌پختم، کتاب‌های مولانا را برای آمدنش نمی‌خریدم و لباس گل‌گلی آبی‌ام را نمی‌پوشیدم. کم‌کم یاد می‌گرفتم بدون او زندگی کنم؛ یا دست‌کم وانمود کنم که می‌توانم. صدای در آمد. قلبم برای لحظه‌ای ایستاد. باز هم خودم را به در رساندم، اما این‌بار به خودم گفتم حتماً پسرک همسایه است و چیزی می‌خواهد. در را باز کردم؛ چشم‌هایم پایین بود. انتظار داشتم کفش‌های کوچک پسرک را ببینم، اما پاهای استخوانی مردی مقابلم بود. دلم لرزید. این پاها را می‌شناختم. جرئت نمی‌کردم سر بلند کنم. مگر می‌شد بعد از این همه سال، خدا صدایم را شنیده باشد؟ یکی دو قطره اشک روی چپلی‌های سیاهش افتاد. چشم‌هایم دیگر طاقت نگه‌داشتن غم را نداشتند. صدایش را شنیدم. همان صدا؛ فقط مردانه‌تر، گرفته‌تر و شکسته‌تر. برای اولین‌بار با خودم گفتم شاید این فراق فقط مرا آزرده نکرده است. شاید او هم شب‌هایی را با دلتنگی من سر کرده باشد. بعد صدایم کرد: ـ نفسِ من! چشمانم را بستم و اجازه دادم صدایش در تمام رگ‌هایم جاری شود. سال‌ها بود این صدا را نشنیده بودم و حالا می‌ترسیدم اگر چشم باز کنم، دوباره ناپدید شود. دوباره گفت: ـ بمان... بگذار ببینم آرامگاهم را. بگذار ببینم چشمانت را. چشم گشودم. ته‌ریشش را دیدم، بعد چشم‌هایش را؛ همان چشم‌های قهوه‌ای که سال‌ها پیش در آن‌ها غرق شده بودم. زبانم قفل شده بود. هزار حرف در گلویم مانده بود؛ «کجا بودی؟»، «چقدر دیر کردی»، «دلم برایت مُرد»... اما هیچ‌کدام را نگفتم. فقط دستم را بالا بردم و آرام روی ریش‌هایش کشیدم؛ انگار می‌خواستم مطمئن شوم خواب نمی‌بینم. پوستش گرم بود. نفسش نزدیک بود. و بوی تنش همان بوی آشنای سال‌های دور. دیگر نتوانستم مقاومت کنم. خودم را در آغوشش انداختم و او مرا چنان فشرد که انگار می‌خواست تمام سال‌های ازدست‌رفته را یک‌جا جبران کند. سرم را روی سینه‌اش گذاشتم. قلبش می‌تپید. گرم بود. زنده بود. و همان‌جا فهمیدم بعضی آدم‌ها هرچقدر هم دیر برسند، باز درست در همان جایی برمی‌گردند که قلبت سال‌ها برایشان خالی نگه داشته است. و من، برای نخستین‌بار بعد از سال‌ها، دیگر از فردا نمی‌ترسیدم. #سارا

برایم یک جمله فرستادن که باید ادامه‌اش بدهم. این: وقتی در را باز کردم، همان لحظه فهمیدم چیزی در زندگی‌ام برای همیشه تغییر کرده است.

همین‌طوری که در انستاگرام می‌چرخیدم این آهنگ را دیدم. با این آهنگ جالب خیلی خاطره دارم؛ از طفلیت همین‌طوری عادتم داشتم خودم بخوانم خودم برقصم، حتی زمان‌های که بیادم نمی‌آید و یک سال دارم، اما فیلم‌هایم را دیده‌ام. نمی‌دانم شاید سه یا چهار سال داشتم که این آهنگ را هر روز در تلویزیون پخش می‌کرد و من هم از اول حفظش کرده‌بودم. هر جا می‌رفتم ورد زبانم بود و با همان لحن جالب کودکی تکرارش می‌کردم. یک مدتی کابل رفته‌بودیم و مادرم ازم خواست بخوانمش و خودش خندید. بعد او خاله‌ها و ماما‌هایم شرطی می‌کردند که اگر یکبار بخوانمش برایم خوراکی می‌گیرند. همه می‌گفت بخوان، اما هر بار که می‌خواندم پدرم قهر می‌شد می‌گفت: نخوانین سرش عادتش شد بیخی. حالا می‌فهمم چرا می‌گفت نخوانم.‌‌..😁

آدمِ کم‌توقعی بود؛ فقط، توجه می‌خواست! #دیبا

چیزی را برای بعد نگذارید بعداً قهوه سرد می‌شود بعداً علاقه‌ی خود را از دست می‌دهید بعداً روز به شب تبدیل می‌شود بعداً آدم‌ها بزرگ می‌شوند بعداً آدم‌ها پیر می‌شوند بعدها زندگی می‌گذرد بعداً پشیمان می‌شوید برای کاری که نکردید... وقتی فرصتش را داشتید.
👤توشیکازو کاواگوچی

بعد کنار بچه‌ها نشستم و منتظر ماندم. منتظر آمدن شوهرم. شوهر تکه‌تکه‌ام. مردی که نمی‌دانم کدام درد را از من پنهان می‌کند و کدام زخم را پشت آن لبخندهای خسته‌اش جا می‌گذارد. بچه‌ها شاد بودند؛ اما من در دل آشوب داشتم. چون گاهی آدم از آمدن کسی خوشحال است، اما هم‌زمان از دیدنش می‌ترسد؛ می‌ترسد مبادا از چهره‌اش چیزی بفهمد که دلش توان شنیدنش را ندارد. آن شب، من فقط منتظر سردار نبودم. منتظر بودم ببینم مردی که تمام تکیه‌گاه زندگی‌ام بود، هنوز چیزی از خودش برای تکیه دادن به من باقی گذاشته است یا نه. #سارا_اکبری

بعد کنار بچه‌ها نشستم و منتظر ماندم. منتظر آمدن شوهرم. شوهر تکه‌تکه‌ام. مردی که نمی‌دانم کدام درد را از من پنهان می‌کند و کدام زخم را پشت آن لبخندهای خسته‌اش جا می‌گذارد. بچه‌ها شاد بودند؛ اما من در دل آشوب داشتم. چون گاهی آدم از آمدن کسی خوشحال است، اما هم‌زمان از دیدنش می‌ترسد؛ می‌ترسد مبادا از چهره‌اش چیزی بفهمد که دلش توان شنیدنش را ندارد. آن شب، من فقط منتظر سردار نبودم. منتظر بودم ببینم مردی که تمام تکیه‌گاه زندگی‌ام بود، هنوز چیزی از خودش برای تکیه دادن به من باقی گذاشته است یا نه.

شاید برای همین بود که سال‌ها تمام دارایی‌ها را مثل آخرین امانت زندگی‌اش نگه داشت؛ انگار می‌ترسید اگر آن‌ها را از دست بدهد، آخرین چیزی را هم که از گذشته برایش مانده، از دست داده باشد. اما سرنوشت، با همه‌ی سال‌هایی که بی‌بی برای حفظ آن دارایی‌ها جنگیده بود، مهربان نبود. همه‌چیز از دست رفت. زحمات یک عمرش هدر رفت و از آن همه دارایی، برای سردار چیزی نماند؛ جز من، سه طفل و چهارمی که هنوز در بطنم بود. گاهی با خودم می‌گفتم شاید بی‌بی اگر امروز بود، از دیدن زندگی ما دلش می‌شکست. از دیدن سرداری که برای لقمه‌ای نان، دور از خانه آشپزی می‌کند؛ از دیدن زنی که هر شب با ترس به خواب می‌رود؛ و از دیدن کودکانی که هنوز نمی‌فهمند چرا مادرشان گاهی بی‌دلیل گوشه‌ای می‌نشیند، دست روی شکمش می‌گذارد و بی‌صدا گریه می‌کند. هفت سال از ازدواجم با سردار گذشته؛ هفت سالی که برای من بیشتر از آن‌که شبیه زندگی باشد، شبیه جنگی بی‌پایان است. من در تمام این سال‌ها فقط یک چیز را یاد گرفته بودم: گاهی آدم برای زنده ماندن، نه با دشمنانش، بلکه با همان خانه‌ای می‌جنگد که قرار بوده پناهش باشد. می‌دانم خسته است؛ هر دوی ما خسته‌ایم. خسته از این‌همه اتفاق، از این‌همه دغدغه، از این‌همه جنگیدن با زندگی. آدم چقدر توان دارد؟ چند جان دارد که هر روز یکی‌اش را ببازد و باز صبح که شد، از جا بلند شود و وانمود کند هنوز چیزی برای ادامه دادن دارد؟ من چند جان داشتم که همه را میان این آدم‌ها بخشیدم؟ پس خودم چی؟ یک نفر نپرسید زلال چه؟ یک نفر نگفت حال زلال چگونه است؟ زلال دیگر چقدر باید قوی باشد؟ این روزها دیگر چیزی از توانم نمانده بود؛ تحملم به صفر رسیده بود و دلم سخت، بیشتر از همیشه، یک همدم می‌خواست؛ کسی که فقط کنارم بنشیند، حرفی هم نزند، فقط باشد تا من بتوانم برای چند دقیقه سرم را به شانه‌اش تکیه بدهم و خستگی این سال‌ها را گریه کنم. اما کسی نبود. مادرم هم چند روز می‌شد که به دیدنم نیامده بود. سردار هم خانه نبود. مانده بودم من و سه طفل کوچک و چهارمی که در بطنم، بی‌خبر از تمام این تلخی‌ها، آرام‌آرام بزرگ می‌شد. خیلی ضعیف شده بودم؛ آن‌قدر که گاهی از پله‌ای کوتاه بالا رفتن هم نفس‌هایم را به شمار می‌انداخت. بیشتر از خودم، از طفل داخل بطنم می‌ترسیدم. می‌ترسیدم این همه گرسنگی و ضعف، این همه شب‌هایی که چیزی جز نگرانی برای خوردن بچه‌ها پیدا نکرده بودم، آسیبی به او رسانده باشد. بعضی شب‌ها آن‌قدر دستم خالی بود که فقط می‌توانستم یک لقمه برای بچه‌ها پیدا کنم و خودم را با آب و امید سیر کنم. اما این روزها چیزی دیگر هم ذهنم را می‌خورد. سردار. گمان می‌کردم چیزی را از من پنهان می‌کند. هر بار که می‌آمد، بیشتر از دفعه‌ی قبل لاغر و بی‌جان به نظر می‌رسید. صورتش تکیده‌تر شده بود، نگاهش خسته‌تر و شانه‌هایش خمیده‌تر. موهایش، ریشش، حتی ابرو و مژه‌هایش روزبه‌روز کم‌تر می‌شد. نمی‌دانم چه بر سرش می‌آید. سردار هنوز پیر نشده، اما موهایش چنان سفید شده که گاهی وقتی از پشت سر نگاهش می‌کنم، خیال می‌کنم مردی شصت‌ساله روبه‌رویم ایستاده است. صبح‌هایی که در خانه از خواب بیدار می‌شود، بالای بالشش پر از مو است. هر بار می‌دیدم‌شان، دلم فرو می‌ریخت. موهای سفیدش هم دیگر طاقت ماندن روی سرش را ندارند؛ انگار حتی آن‌ها هم از این همه خستگی به ستوه آمده‌اند. می‌دانم چیزی هست. چیزی که سردار نمی‌گوید. و من، با تمام نگرانی‌هایم، باز هم چیزی نمی‌پرسم؛ شاید چون می‌ترسم جوابش را بشنوم. امشب، بعد از یک هفته، دوباره به خانه می‌آید. همین که بچه‌ها فهمیده بودند پدرشان امشب می‌آید، از صبح انگار خانه برای‌شان عید شده بود. هر کدام کاری می‌کردند، سراغ دروازه را می‌گرفتند و هر چند دقیقه می‌پرسیدند: «مادر، پدر کی می‌آید؟» نزدیک شام بود. دلم می‌خواست امشب، دست‌کم برای چند ساعت، چیزی شبیه یک شب آرام داشته باشیم. برای همین از همسایه کمی آرد قرض گرفتم و از گوشه‌ی حویلی مقداری کندنه چیدم. می‌خواستم برای شام بولانی درست کنم؛ همان غذایی که سردار خیلی دوست داشت. شاید چیز زیادی نبود؛ اما برای من، آن شب تمام دارایی دنیا بود. می‌خواستم وقتی خسته و کوفته از راه رسید، بوی بولانی خانه را گرفته باشد و بچه‌ها دورش جمع شوند. می‌خواستم برای چند ساعت هم که شده، فقر، ترس، بیماری و تمام آن اتفاق‌های لعنتی پشت در بمانند. کارهایم را تمام کردم. با گِل‌سرشوی (همان چیزی که به جای شامپو استفاده می‌کردند) موهایم را شستم. صابون هم نداشتیم. با همان دست‌های خسته، بدنم را شستم و لباس‌هایم را عوض کردم.

شاید برای همین بود که سال‌ها تمام دارایی‌ها را مثل آخرین امانت زندگی‌اش نگه داشت؛ انگار می‌ترسید اگر آن‌ها را از دست بدهد، آخرین چیزی را هم که از گذشته برایش مانده، از دست داده باشد. اما سرنوشت، با همه‌ی سال‌هایی که بی‌بی برای حفظ آن دارایی‌ها جنگیده بود، مهربان نبود. همه‌چیز از دست رفت. زحمات یک عمرش هدر رفت و از آن همه دارایی، برای سردار چیزی نماند؛ جز من، سه طفل و چهارمی که هنوز در بطنم بود. گاهی با خودم می‌گفتم شاید بی‌بی اگر امروز بود، از دیدن زندگی ما دلش می‌شکست. از دیدن سرداری که برای لقمه‌ای نان، دور از خانه آشپزی می‌کند؛ از دیدن زنی که هر شب با ترس به خواب می‌رود؛ و از دیدن کودکانی که هنوز نمی‌فهمند چرا مادرشان گاهی بی‌دلیل گوشه‌ای می‌نشیند، دست روی شکمش می‌گذارد و بی‌صدا گریه می‌کند. هفت سال از ازدواجم با سردار گذشته؛ هفت سالی که برای من بیشتر از آن‌که شبیه زندگی باشد، شبیه جنگی بی‌پایان است. من در تمام این سال‌ها فقط یک چیز را یاد گرفته بودم: گاهی آدم برای زنده ماندن، نه با دشمنانش، بلکه با همان خانه‌ای می‌جنگد که قرار بوده پناهش باشد.

*** هفت سال از ازدواجم با سردار می‌گذرد؛ اما اگر از من بپرسید در این هفت سال روز خوشی هم داشته‌ام یا نه، نمی‌دانم چه جوابی بدهم. شاید تنها دل‌گرمی‌ام در تمام این سال‌ها، بودن سردار و فرزندانم در کنارم بود؛ همین سه طفل کوچک که با خنده‌های‌شان برای لحظه‌ای تلخی دنیا را از یادم می‌بردند و حالا چهارمین‌شان نیز در بطنم نفس می‌کشید. اما هیچ‌وقت نتوانستم روزهایی را که سروش تمام دارایی خان را به نام خودش زد و بعد با سوریا ازدواج کرد، از ذهنم پاک کنم. از همان‌جا انگار خانه‌مان فرو ریخت؛ با صدای خراب شدن دیوارها نه، آرام‌آرام، از درون. مادر و پدر را از خانه بیرون کرد. مادرش آن‌قدر زیر بار این مصیبت شکست که روانش تاب نیاورد و خودش را به دریا انداخت. سه روز تمام دنبالش گشتند تا سرانجام سردار با هزار زحمت جسدش را پیدا کرد. او مُرد؛ اما گناه مرگش برای من زنده ماند. هرچه اتفاق بدی افتاد، انگشت اتهام به سوی من برگشت. می‌گفتند بدقدمم، بدشگونم، آمدنم به این خانه با خودش بلا آورده است. انگار من بودم که سرنوشت را به هم ریخته بودم؛ انگار من بودم که دریا را به روی مادرش گشودم و املاک را از دست‌شان گرفتم. هیچ‌کس نپرسید زنی که خودش میان این همه آوار گیر افتاده، چگونه می‌تواند باعث و بانی ویرانی دیگران باشد؟ بعد از آن، سروش خانه‌ای کوچک و کهنه خرید و ما ناچار شدیم همراه خان در همان‌جا زندگی کنیم. خانه بیشتر از آن‌که پناه باشد، شبیه قفسی بود که هرکس سهم خودش را از رنج در آن به دوش می‌کشید. خان هنوز چهلم همسرش نرسیده بود که زن دیگری گرفت؛ انگار برای بعضی آدم‌ها مرگ همسرشان فقط خالی شدن یک جای خانه است، نه خالی شدن یک جهان. معصومه، زن تازه‌اش، نه‌تنها خشویم نشد؛ گاهی رفتارش با من از رفتار یک هم‌باق هم سنگین‌تر بود. هر روز چیزی برای شکستن داشت؛ گاهی با زبانش، گاهی با نگاهش و گاهی با همان سکوت‌هایی که آدم را بیشتر از فریاد می‌ترساند. مستوره با پسر کریم‌شاه ازدواج کرد. منوره با پسری از شهر فرار کرد و رفت. و زلال، که تازه خیال کرده بود از زخم‌زبان‌های خشو و ننو بی‌غم شده، ناگهان خودش را میان فقر، خشوی همباق و خسر دیوانه پیدا کرد. هرکس به گوشه‌ای از دنیا افتاد؛ اما انگار سهم من از این دنیا، ماندن بود؛ ماندن میان تمام ویرانی‌ها. سروش به سرور خان وعده‌هایی داد که هیچ‌گاه عملی نشد. بعد کاری کرد که زندگی سرور تباه شود و تمام اسناد و مدارکش را به آتش کشید؛ طوری که حتی در شهر هم دیگر نتواند برای خودش کاری دست‌وپا کند. سردار هم با آن سابقه‌ی فلج، دیگر توان انجام کارهای سنگین را نداشت. ناچار شد در مهمان‌خانه‌ای در شهر آشپزی کند و فقط هفته‌ای یک شب به خانه برگردد. همین بود که زندگی من، روزبه‌روز سخت‌تر شد. گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید زندگی از همان روز اول با من سر سازگاری نداشت. هر بار که خیال کردم رنجی تمام شده، رنج دیگری از پشت در ایستاده بود. هر بار که خواستم نفسی راحت بکشم، اتفاقی تازه گلوی زندگی‌ام را فشرد. سه طفل داشتم و چهارمی را در بطنم حمل می‌کردم. مادرم زندگی خوبی داشت و گاهی به دیدنم می‌آمد؛ برای بچه‌ها خوراکی می‌آورد، چیزی می‌خرید، دستی بر سرشان می‌کشید و چند ساعتی خانه را از بوی مادرانه پُر می‌کرد. اما آمدن مادرم برای من هم شیرین بود و هم ترسناک. چون هر بار که او می‌آمد، سرور خان خشمش را بر سر من خالی می‌کرد. با مشت و لگد نیمه‌جانم می‌کرد؛ آن‌قدر که گاهی بعد از رفتنش، ساعت‌ها فقط گوشه‌ای می‌نشستم و سعی می‌کردم درد استخوان‌هایم را از درد دلم تشخیص بدهم. اما دردناک‌تر از همه این بود که وقتی سردار می‌آمد، باز هم زبانم بند می‌آمد. نمی‌توانستم بگویم چه بر سرم آمده است. نمی‌توانستم بگویم پدرت مرا شکنجه می‌کند. نمی‌توانستم شکایت کنم؛ چون می‌ترسیدم زندگی سردار را هم مثل زندگی خودم به آتش بکشم. می‌ترسیدم میان پدر و شوهرم بماند و نداند دست کدام‌مان را بگیرد. پس سکوت می‌کردم. زخم‌هایم را زیر لباس پنهان می‌کردم و اشک‌هایم را پشت لبخندی که برای سردار و بچه‌ها می‌ساختم. گاهی فقط دلم برای بی‌بی تنگ می‌شد. کاش بود؛ شاید دست‌کم کسی بود که می‌توانستم سرم را روی شانه‌اش بگذارم و بدون ترس بگویم: «دیگر توان ندارم.» اما بی‌بی هم رفته بود. بعدها فهمیدم چرا در تمام آن سال‌ها اجازه نداده بود املاک و دارایی‌ها به نام سردار شود. تمام آن دارایی‌ها از پدر اصلی سردار به جا مانده بود؛ مردی که بی‌بی سال‌ها با خاطره‌اش زندگی کرده بود و مرگش را با چشم‌های خودش دیده بود. شبی، پدر سردار را به بی‌رحمانه‌ترین شکل به قتل رساندند و بی‌بی شاهد آن جنایت بود.

شب‌تان بخیر، شب‌تان زیبا؛ زیباتر از نقاشی شب‌های پر ستاره‌یی ون‌گوگ!🥱

جان و تن هزاران بار فدای آفریننده‌ای که ترا آفرید! #انوش
جان و تن هزاران بار فدای آفریننده‌ای که ترا آفرید! #انوش

من هر روز وقتی به مکتب می‌روم؛ اساتید می‌مانند از احوال‌پرسی با شاگردان خلاص نمی‌شوم. نه همراه‌شان خیلی محبت می‌کنم، نه خیلی نوازش‌شان می‌کنم نمی‌دانم چرا این همه شیفته هستند...؟

همه‌ی‌شان رمانتیک هستند، ولی یکی از میان‌شان صدا زده: ما نمیریم مثل اولادهای بی‌مادر چی کنیم سر لین بریم؟ و دیگری صدا زده: به کی بگویم اینه استاد شاگردکت نخبه شد!؟ و به گریه ادامه دادند.

هر همکاری را که می‌دیدم می‌پرسید: تو چه کردی با این کودک‌ها که این‌قدر جان‌فدا هستند برایت؟ یکی دیگر برایم گفت که وقتی من نبودم هیچ یک حاضر نشده در برنامه اشتراک کند، تمام روز درس نخواندن و اشک ریختن که حتی سرمعلم و مدیره نتوانسته آرام‌شان کند.