es
Feedback
Eunoia | Sara Akbari

Eunoia | Sara Akbari

Ir al canal en Telegram

در هیچ واژه و نامی خلاصه نمی‌شوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم می‌کنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا‌_اکبری

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
622
Suscriptores
-224 horas
-57 días
-2630 días
Archivo de publicaciones
#ردپای_معنا زمان حقیقت را پنهان نمی‌کند، پرده‌ی توهم را خیلی‌ آرام کنار می‌زند. #انوش

دم کشیدن، همیشه نفس‌کشیدن نیست، مکثی‌ست میان دانستن و فهمیدن. همیشه قرار نیست صفحات را یکی پس از دیگری ورق بزنی و با شتاب از میان کلمات عبور کنی. گاهی باید بایستی؛ درست همان‌جایی که یک جمله در ذهن‌ات طنین می‌اندازد، باید سکوت کنیم و اجازه بدهی واژه‌ها آرام‌آرام در جانت ته‌نشین شوند. سکون، یعنی اجازه بدهی اندیشه‌ای جوانه‌ بزند، پرسشی در تاریکی شکل بگیرد، ذهنی با یک مفهوم گلاویز شود و آدم، بی‌آن‌که بداند، مشغول ساختن معنایی تازه در خویشتن شود. دم کشیدن یعنی شنیدنِ صدای خودت در همهمه‌ای یک متن. یعنی به یک جمله خیره بمانی، از آن عبور نکنی، آن را سبک‌سنگین کنی، با آن موافق یا مخالف باشی، حتی به چالش بکشی‌اش، اما پیش از قضاوت، تلاش کنی بفهمی چرا نوشته شده و چه چیزی می‌خواهد در تو بیدار کند. کتاب را فقط نخوان، باید بگذاری کتاب تو را بخواند. باید میان سطرهایش مکث کنی، گاهی کتاب را ببند، به نقطه‌ای نامعلوم خیره شو و از خود بپرس: «اگر این حرف درست باشد، چه چیزی در نگاه من باید تغییر کند؟» ممکن است به پاسخی نرسی، اشکالی ندارد. همه‌ی اندیشه‌های عمیق قرار نیست به نتیجه برسند. بعضی پرسش‌ها فقط می‌آیند تا دیوارهای ذهن را ترک بیندازند و ما را وادار کنند طور دیگری ببینیم. چه با یک اندیشه موافق باشی و چه نباشی، نخست آن‌را بفهم. مخالفت، بدون فهم، تنها واکنشی‌ست عجولانه، اما فهمیدن، حتی پیش از پذیرفتن، نشانه‌ی بلوغ ذهن است. شاید به همین دلیل است که بسیاری از کتاب‌هایی را که خوانده‌ایم، به یاد نمی‌آوریم. چون فقط از روی کلمات عبور کرده‌ایم، نه در آن‌ها زندگی کرده‌ایم، نه پرسیده‌ایم، نه اندیشیده‌ایم و نه چیزی از آن‌ها را به محکِ ذهن و تجربه‌ی خویش زده‌ایم. خواندنِ بی‌مکث، شبیه نوشیدن آب و فراموش کردن طعم آن است. اگر کتاب را ببندی و هیچ چیزی در تو ادامه پیدا نکند، اگر جمله‌ای از آن تا ساعت‌ها بعد در ذهنت پرسه نزند، اگر محاکمه‌ای خاموش میان تو و اندیشه‌های نویسنده شکل نگیرد، اگر محتوای آن را با تجربه‌های خودت نسنجی و از صافیِ تأمل عبورش ندهی، احتمالاً بیشترِ آن، دیر یا زود، از حافظه‌ات کوچ خواهد کرد. کتاب‌ها برای شمرده‌شدن نیستند، برای دگرگون‌کردن‌اند. این‌که بگویی «هفته‌ای سه کتاب خواندم»، به‌تنهایی چیزی را ثابت نمی‌کند. گاهی یک کتاب را می‌توان در یک هفته خواند و هیچ تغییری نکرد و گاهی یک جمله را می‌توان یک ماه با خود حمل کرد و دیگر همان آدمِ پیش از خواندنش نبود. پس آهسته بخوان. مکث کن. پرسش کن. با واژه‌ها درگیر شو. بگذار بعضی جمله‌ها در تو ریشه بدوانند. چون ارزش خواندن، به تعداد صفحاتی نیست که از آن عبور می‌کنیم، به عمقی‌ست که آن صفحات در ما باقی می‌گذارند. #انوش

دم کشیدن!
دم کشیدن!

دم کشیدن، همیشه نفس‌کشیدن نیست، مکثی‌ست میان دانستن و فهمیدن. همیشه قرار نیست صفحات را یکی پس از دیگری ورق بزنی و با شتاب از میان کلمات عبور کنی. گاهی باید بایستی؛ درست همان‌جایی که یک جمله در ذهن‌ات طنین می‌اندازد، باید سکوت کنیم و اجازه بدهی واژه‌ها آرام‌آرام در جانت ته‌نشین شوند. سکون، یعنی اجازه بدهی اندیشه‌ای جوانه‌ بزند، پرسشی در تاریکی شکل بگیرد، ذهنی با یک مفهوم گلاویز شود و آدم، بی‌آن‌که بداند، مشغول ساختن معنایی تازه در خویشتن شود. دم کشیدن یعنی شنیدنِ صدای خودت در همهمه‌ای یک متن. یعنی به یک جمله خیره بمانی، از آن عبور نکنی، آن را سبک‌سنگین کنی، با آن موافق یا مخالف باشی، حتی به چالش بکشی‌اش، اما پیش از قضاوت، تلاش کنی بفهمی چرا نوشته شده و چه چیزی می‌خواهد در تو بیدار کند. کتاب را فقط نخوان، باید بگذاری کتاب تو را بخواند. باید میان سطرهایش مکث کنی، گاهی کتاب را ببند، به نقطه‌ای نامعلوم خیره شو و از خود بپرس: «اگر این حرف درست باشد، چه چیزی در نگاه من باید تغییر کند؟» ممکن است به پاسخی نرسی، اشکالی ندارد. همه‌ی اندیشه‌های عمیق قرار نیست به نتیجه برسند. بعضی پرسش‌ها فقط می‌آیند تا دیوارهای ذهن را ترک بیندازند و ما را وادار کنند طور دیگری ببینیم. چه با یک اندیشه موافق باشی و چه نباشی، نخست آن‌را بفهم. مخالفت، بدون فهم، تنها واکنشی‌ست عجولانه، اما فهمیدن، حتی پیش از پذیرفتن، نشانه‌ی بلوغ ذهن است. شاید به همین دلیل است که بسیاری از کتاب‌هایی را که خوانده‌ایم، به یاد نمی‌آوریم. چون فقط از روی کلمات عبور کرده‌ایم، نه در آن‌ها زندگی کرده‌ایم، نه پرسیده‌ایم، نه اندیشیده‌ایم و نه چیزی از آن‌ها را به محکِ ذهن و تجربه‌ی خویش زده‌ایم. خواندنِ بی‌مکث، شبیه نوشیدن آب و فراموش کردن طعم آن است. اگر کتاب را ببندی و هیچ چیزی در تو ادامه پیدا نکند، اگر جمله‌ای از آن تا ساعت‌ها بعد در ذهنت پرسه نزند، اگر محاکمه‌ای خاموش میان تو و اندیشه‌های نویسنده شکل نگیرد، اگر محتوای آن را با تجربه‌های خودت نسنجی و از صافیِ تأمل عبورش ندهی، احتمالاً بیشترِ آن، دیر یا زود، از حافظه‌ات کوچ خواهد کرد. کتاب‌ها برای شمرده‌شدن نیستند، برای دگرگون‌کردن‌اند. این‌که بگویی «هفته‌ای سه کتاب خواندم»، به‌تنهایی چیزی را ثابت نمی‌کند. گاهی یک کتاب را می‌توان در یک هفته خواند و هیچ تغییری نکرد و گاهی یک جمله را می‌توان یک ماه با خود حمل کرد و دیگر همان آدمِ پیش از خواندنش نبود. پس آهسته بخوان. مکث کن. پرسش کن. با واژه‌ها درگیر شو. بگذار بعضی جمله‌ها در تو ریشه بدوانند. چون ارزش خواندن، به تعداد صفحاتی نیست که از آن عبور می‌کنیم، به عمقی‌ست که آن صفحات در ما باقی می‌گذارند. #انوش

گهگاهی واژگانِ جملاتم رنگِ نویسا نمی‌گیرند؛ هرچه می‌نویسم، کلمات پیش از آن‌که بر کاغذ بنشینند، در گلویم خفه می‌شوند. انگار حملاتِ آلوده‌ای از سکوت، به جان واژه‌ها افتاده‌اند و نمی‌گذارند چیزی از من، جز چند سطرِ ناتمام، بیرون بریزد. طنین پژواک‌مندِ خاموشی، تمام اتاق را گرفته است؛ آن‌قدر که حتی نفس کشیدن هم صدایی ندارد. دیوارها به من نزدیک‌تر شده‌اند، سقف کوتاه‌تر و پنجره انگار سال‌هاست رو به هیچ‌کجا باز نمی‌شود. هیچ اثرِ رنگِ قالبی بر این روزها نمی‌ماند. هر رنگی که می‌پاشم، پیش از آن‌که جان بگیرد، در سیاهی این شب‌ها حل می‌شود. عقربه‌ها، اعدادِ روزگار را می‌برند و می‌آورند، اما زمان در من جلو نمی‌رود، این‌جا، چیزی سال‌هاست در یک لحظه‌ی خاموش گیر کرده است. روح‌مندانه به خاطراتم دست می‌کشم؛ به آن‌چه زمانی زندگی بود و حالا فقط ردی نهفته از زندگی‌ست. کتاب‌ها را ورق می‌زنم، شاید میان سطرهای‌شان خودم را پیدا کنم، اما کلمات، بی‌رحمانه از کنارم عبور می‌کنند. فروغِ بی‌دلوا می‌خواهم؛ نه آن نوری که فقط اتاق را روشن کند، نوری که از درونم عبور کند و به تاریک‌ترین قسمتِ روحم برسد؛ همان‌جایی که سال‌هاست چیزی را پنهان کرده‌ام، چیزی که حتی خودم جرئتِ نام بردنش را ندارم. نهفته‌ترین دردهایم، هنوز زنده‌اند؛ گاهی در سکوت، گاهی در یک نگاه و گاهی در واژه‌ای که بی‌هوا از میان نوشته‌هایم بیرون می‌افتد. نهیب می‌زنم به خودم: «بلند شو!» اما کدام من باید بلند شود؟ آن‌که سال‌ها جنگیده، یا آن‌که سال‌هاست خسته و بی‌صدا، گوشه‌ای از خودش را دفن کرده است؟ چشم‌هایم خسته‌اند؛ از دیدنِ روزهایی که شبیه هم می‌آیند و می‌روند. گاهی کنار آینه می‌ایستم و به صورتم نگاه می‌کنم، چهره‌ای که انگار سال‌هاست خودش را ندیده. در گوشه‌ی چشم‌هایم، خطوطی نشسته‌اند که نمی‌دانم حاصلِ گذر زمان‌اند یا حاصلِ جنگ‌هایی که هیچ‌کس از آن‌ها خبر ندارد. و باران که می‌بارد، نمی‌دانم چرا دلم می‌خواهد تمام پنجره‌ها را باز کنم، شاید قطره‌های باران بتوانند چیزی را از من بشویند که هیچ اشکی نتوانست. به دستانم نگاه می‌کنم؛ دستانی که روزی برای ساختن نوشته بودند، برای رنگ زدن، برای آغوش گرفتن، برای زندگی کردن... حالا اما گاهی سنگین‌تر از تمام جهان‌اند. نمی‌دانم این همه خستگی، زخمِ کدام جنگ است؛ جنگی که یک‌بار تمام شد و من هنوز از صدای گلوله‌هایش می‌لرزم، یا جنگی که دوباره آغاز شده و من هنوز نمی‌دانم در کدام سوی میدان ایستاده‌ام. شاید تمام این‌ها فقط یک آغوش می‌خواهد؛ یک آغوشِ امن، بی‌سوال، بی‌قضاوت، بی‌دلواپسی... و شاید نجات، همین باشد؛ کسی که بیاید، کنار تمام ویرانی‌هایت بنشیند و بی‌آن‌که بخواهد چیزی را تعمیر کند، آرام بگوید: «لازم نیست همیشه قوی باشی؛ گاهی فقط بمان... من این‌جا هستم.» #انوش

گاهی عشق خدا آن‌چنان به اعماق وجودم نفوذ می‌کند، به ژرف‌ترین و خاموش‌ترین نقطه‌ی قلبم، که دلم می‌خواهد کاش می‌شد او را می‌دیدم، محکم در آغوشش می‌کشیدم و هزاران بار برای تمام آن‌چه بی‌آن‌که بدانم، برایم رقم زده، شکرش می‌کردم. نه این‌که مشکلی ندارم، نه! نه این‌که آرامم و به تمام رؤیاهایم رسیده‌ام، نه! اتفاقاً گاهی آن‌قدر خسته‌ام که فقط خودِ خدا می‌داند درونم چه می‌گذرد. گاهی از شدت نرسیدن، از سنگینی انتظار و از راه‌هایی که پایان‌شان را نمی‌بینم، دلم می‌شکند. اما درست در همان لحظه‌ها، چیزی در اعماق وجودم آرام می‌گوید: «هنوز خدا را داری.» و همین برای من کافی‌ست که دوباره بلند شوم، اشک‌هایم را پاک کنم و ادامه بدهم. چه رازی‌ست در دوست داشتن خدایی که نمی‌بینمش، اما هر بار که دنیا مرا می‌شکند، حضورش را عمیق‌تر از همیشه در قلبم احساس می‌کنم؟ گاهی فکر می‌کنم شاید ایمان، همین باشد؛ این‌که با تمامِ زخم‌هایت هنوز بدانی دستی هست که رهایت نمی‌کند... دست خدا! #انوش

در دشوارترین و طاقت‌فرساترین روزهایم، این کلام ربم را زیر لب زمزمه می‌کنم: «إِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ مَا يَشَاءُ» هرچه خدا بخواهد، همان می‌شود و من به حکمتش، حتی آن‌گاه که نمی‌فهممش، ایمان دارم. مگر می‌شود خدا برای بنده‌اش بد بخواهد؟ شک ندارم، آن‌چه امروز دردم می‌دهد، فردا رحمتش را نشانم دهد. #انوش

#داستانک صدا از پشت درِ نیمه‌باز آمد. اول شبیه افتادن چیزی روی زمین بود؛ بعد، صدای آرامِ کشیده‌شدن صندلی روی فرش. همان‌جا ایستاد. خانه، بعد از سال‌ها، هنوز بوی مادربزرگ را می‌داد؛ بوی چوب خیس، گلاب و لباس‌هایی که مدت‌ها در صندوق مانده بودند. نور غروب از پنجره‌های خاک‌گرفته می‌گذشت و قاب‌های قدیمی روی دیوار را نیمه‌روشن می‌کرد. دوباره صدا آمد؛ این‌بار واضح‌تر. سه ضربه‌ی آهسته به چیزی چوبی. نفسش را حبس کرد و یک قدم جلو رفت. دستش را روی در گذاشت، اما در خودش چند سانتی‌متر بیشتر باز شد. اتاق خالی بود. یک تخت قدیمی، کمدی قهوه‌ای و صندلی مادربزرگ گوشه‌ی اتاق قرار داشت؛ همان صندلی‌ای که عصرها رویش می‌نشست و موهای دختر را می‌بافت. اما صندلی آرام‌آرام تکان می‌خورد. جلو رفت. روی میز کنار پنجره، چیزی توجهش را جلب کرد: یک ضبط‌صوت قدیمی. چراغ قرمزش روشن بود. با دست‌های لرزان دکمه‌ی پخش را زد. صدای مادربزرگ در اتاق پیچید: «اگر روزی برگشتی و این صدا را شنیدی، یعنی بالاخره شجاع شده‌ای...» نشست و برای اولین‌بار تصمیم گرفت نوار را تا آخر گوش کند. صدای مادربزرگ، ضعیف و خش‌دار، دوباره بلند شد: «اگر برگشتی، حتماً صدایش را شنیده‌ای... صدای دختری که هر شب پشت این در می‌نشست.» اخم کرد. هیچ دختری جز خودش در این خانه نبود. مادربزرگ ادامه داد: «اسمش را هیچ‌وقت نپرسیدم؛ چون هر بار که می‌پرسیدم، جوابش با صدای تو بود.» ضبط‌صوت ناگهان خاموش شد. بعد، از پشت سرش همان صدا آمد: «مامان‌بزرگ گفت نباید اسمم را بگویی.» خشکش زد. آرام برگشت. هیچ‌کس نبود. اما روی شیشه‌ی غبارگرفته‌ی پنجره، با انگشت نوشته شده بود: «من تو نیستم. تو ادامه‌ی منی.» دستش را روی نوشته گذاشت. شیشه گرم بود. و ناگهان، از آن سوی شیشه، دستی کوچک دست او را گرفت. دستش را با وحشت پس کشید. دست کوچک آن‌سوی شیشه ناپدید شده بود، اما جمله هنوز همان‌جا بود. چند لحظه فقط به آن خیره ماند. بعد چشمش به کمد قدیمی افتاد. درِ کمد را باز کرد. میان لباس‌های مادربزرگ، صندوقچه‌ای کوچک پیدا کرد. داخلش نامه‌هایی بود؛ ده‌ها نامه، همه با یک عنوان: «برای دختری که هنوز به دنیا نیامده.» اولین نامه را باز کرد. دست‌خط مادربزرگ بود: «دخترم، اگر روزی این خانه را ترک کردی، نگذار ترس، زندگی‌ات را برایت انتخاب کند. من تمام عمرم را با ترس از حرف مردم، از رفتن و از شروع دوباره گذراندم. تو مجبور نیستی اشتباه مرا تکرار کنی.» نامه را پایین آورد. صدای آن دختر دوباره از اتاق آمد: «حالا می‌فهمی چرا صدای من شبیه تو بود؟» به در نگاه کرد. هیچ‌کس آن‌جا نبود. فقط خودش بود و خانه‌ای که سال‌ها منتظرش مانده بود. نامه‌ها را در آغوش گرفت و برای اولین‌بار فهمید بعضی صداها از گذشته نمی‌آیند؛ از آینده می‌آیند، تا ما را از تکرار گذشته نجات دهند. در را بست. اما این‌بار نه برای فرار؛ برای این‌که بیرون برود و زندگی‌ای را شروع کند که مادربزرگش هیچ‌وقت جرئت شروعش را نداشت. #انوش

نام اثر: اتاق خواب هنرمند: ونسان ونگوگ ونسان با این نقاشی، دوباره تکه‌ای از تنهایی‌اش را قاب گرفت. رنگ‌ها روشن‌اند، اما چیزی
نام اثر: اتاق خواب هنرمند: ونسان ونگوگ
ونسان با این نقاشی، دوباره تکه‌ای از تنهایی‌اش را قاب گرفت. رنگ‌ها روشن‌اند، اما چیزی در این اتاق تاریک است، عیناً همان چیزی که ونسان تمام عمر می‌خواست پنهانش کند: تنهایی. گمان کنم می‌خواست این اتاق، پناه‌گاهش باشد؛ جایی برای خواب، برای آرامش، برای فرار کوتاهی از سروصدای جهان. اما گاهی آدم حتی در امن‌ترین اتاق هم نمی‌تواند از خودش فرار کند. و چه غم‌انگیز است که ونسان برای نشان دادن آرامش، به این همه رنگ نیاز داشت، چون آن آرامشی که در زندگی نیافته بود، مجبور شد آن را با دست‌های خودش روی بوم بسازد. وقتی به این نقاشی نگاه می‌کنم، چیزی درونم بی‌صدا می‌گوید: بعضی آدم‌های که نمی‌توانند در جهان آرام بگیرند؛ جهانِ آرامی برای ما به یادگار می‌مانند... مثل یک نقاشی، یک متنی، یک صدای، یک شعری یا هر چیزی دیگری. #انوش

نجیلا را حمایت کنید!

Repost from N/a
زنده‌ام بی تو اما نمی دانم چگونه و چرا؟ ورنه کسی مانند من بیزار از این قفس نیست ✍سروری

و یک چرای شما را پاسخ بدهم. چرا ایموجی باز نمی‌گذارم؟ چون دوستش ندارم‌ چرا کمنت باز نمی‌گذارم؟ چون رفقا، می‌بینید که یک سر و هزار سودا... رسیدگی نمی‌توانم و شدید دشمنِ بی‌نظمی‌ هستم‌. حتی من در گروه‌ها پیام نمی‌گذارم، تا جایی که بتوانم ترک می‌کنم. پس طبیعی‌ست، مگر نه؟

پس حتما باش، پیگیر باش، نه بودن‌های سرسری.😊

درمورد این بگویم؛ بیاد دارید او سبک قبلی را؟ ۱. همان تک جمله‌های که هر روز می‌گذاشتم، هر هفته یک عنوان، هر روز یک جمله. آن‌را از سر می‌گیرم‌. ۲. رمان عشق و نفرت را برای‌تان می‌گذارم. حالا بخش‌های جدید چیست؟ ۳. هر شب یک جمله، یک کلمه، تو بگو من می‌نویسم. این‌ را هم یک هفته کار کرده‌ بودیم، ولی این‌بار جدی‌تر و قشنگ‌تر پیش می‌رویم. ۴‌. قشنگ‌ترین بخشش این‌ست: برای تو می‌نویسم! برای کسی که نیست، هنوز نیامده، نمی‌دانم کیست، چی زمانی میآید، برای آدم نامعلوم. ۵‌. فیلم‌، کارتون و ویدیو‌های قشنگ و پر مفهوم می‌گذارم. ۶. نکته‌های زیبا و خاص روان‌شناسی می‌گذارم. ۷. کتاب‌های قشنگ معرفی می‌کنم. ۸. حتی اگر دوست داشتید مسابقات کتاب‌خوانی برگذار می‌کنم، برای برنده یک هدیه‌ای قشنگ از طرف انوش می‌دهیم.

راستی! از رفیقانِ همیشگی‌ام بی‌نهایت ممنونم، دستان پر مهرتان درد نکند که این‌قدر حمایت می‌کنید، لینک‌ و پوستر‌ها را نشر و استوری می‌کنید، با قلب نوشته‌هایم را می‌خوانید و باعث می‌شوید در بدترین حالت‌ها سرشار از انرژی مثبت شوم و با یک انگیزه‌ای خاص و قوی ادامه بدهم. برایم یارانِ همیشگی بمانید که بودن‌تان قوت قلب است. 🫶

خب این‌ همه مژده من برای‌تان دارم، تو برای من چه داری؟ نظری، نقدی، دیدگاهی، پیشنهادی، حرف و کلامی، حالا هر چی، به حد یک واژه الی یک صفحه تو بنویس من با جان‌و‌دل می‌خوانمش. نمی‌گویم بمان، می‌گویم حتما‌حتما بمان، این‌جا.👇 http://t.me/HidenChat_Bot?start=6535916001

هله! حسادت بدترین خصلت مومن است، پس نشرش کن و انوش را خوشحال بساز.

ساکنین دلم! نیامده‌ام حرفی بگویم و بروم، آمده‌ام برای‌تان مژده بدهم... مژده‌ای از دوره‌ها و پکیچ‌های جدید و عااالی! مژده از برنامه‌های جدید و عااالی! مژده از نوشته‌های قشنگ و عااالی! مژده از جدید‌ترین دوره‌های که تا به‌حال هیچ‌کسی برای‌تان ارائه نکرده! مژده از نشر رمان جدید که دیشب گفتم! مژده از سبک جدید مختص به خودم! پس تو بمان با من، ببین بخوان، اشتراک کن، فیض و لذتش را ببر، حمایت کن، و لینک کانال را آن‌قدر نشر کن که هیچ یک از همراهانت جا نمانند!☺️