𝙺𝙰𝚁𝙴𝙽 🍁🍂
Ir al canal en Telegram
The pain or pleasure of what you do doesn't last, but the pride or shame does. Hidden chat : http://t.me/HidenChat_bot?start=2032277315
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
210
Suscriptores
+224 horas
Sin datos7 días
+230 días
Archivo de publicaciones
210
When I was just a little boy I asked my father, "What will I be? Will I be handsome, will I be rich?" Here's what he said to me "Que será, será Whatever will be, will be The future's not ours to see Que será, será What will be, will be" When I grew up and fell in love I asked my sweetheart, "What lies ahead? Will we have rainbows day after day?" Here's what my sweetheart said "Que será, será Whatever will be, will be The future's not ours to see Que será, será What will be, will be" Now I have children of my own They ask their father, "What will I be? Will I be pretty, will I be rich?" I tell them tenderly "Que será, será Whatever will be, will be The future's not ours to see Que será, será What will be, will be" Que será, será
Que Sera Sera — Pixies
210
آیا فلسفه به واقع راکد است ؟
چنین به نظر میرسد که علم همواره در حال ترقی است و فلسفه همیشه در حال جا زدن و عقب نشینی . اما این بدان علت است که وظیفه دشوار و خطیر پرداختن به مسائلی را که هنوز روشهای علمی قادر به ورود در آن نیست برعهده میگیرد . مسائلی مانند خیر و شر ، زیبایی و زشتی ، جبر و اختیار ، مرگ و زندگی . تنها زمانی یکی از این زمینه ها مستعد تحقیقات و پاسخهای دقیق شود ، آنگاه علم وارد میدان میشود . فلسفه تعبیرِ فرضیِ هر چیز ناشناخته است مانند ماوراء الطبیعه و یا کم شناخته شناخته مانند اخلاق یا فلسفه سیاسی است ، فلسفه همانند سنگریست در محاصره حقیقت ، و علم سرزمین فتح شده ؛ و آنچه پس از فتح شدن پشت سر می ماند مناطقی امن است که علوم و فنون در آن مناطق دنیای شگفت انگیز ما را با همه کم بود هایش شکل میبخشد ، آری ممکن است فلسفه ایستا و مبهوت به نظر رسد ، ولی فقط به این دلیل که ثمرات پیروزی را برای فرزندانش یعنی دانش های مختلف باقی میگذارد و خود سیر و سفر بی انتهایش را به سوی سرزمین های ناشناس و کشف نشده ادامه میدهد ، در حالی که خود مانند خدایان هیچ گاه قانع نیست .
- ویل دورانت
تاریخ فلسفه
210
Repost from فیزیک استاد شجاعی | کانال رسمی
شاید همیشه فرصت جبران نباشه...شاید همیشه کل خانواده رو نداشته باشی که تو موفقیت ها و شکست ها کنارت باشند...به سالهای بعد و تلاش مجدد فکر نکن ...همین امسال
تمومش کن ...
یادت نره چرا شروع کردی ...بخاطر چی شروع کردی...
میتونی مثل بچه لوس بشینی یه گوشه به غم هات فکر کنی...به عقب افتادگی هات فکر کنی...یا میتونی هر روز کمی جلو بری و قسمتی رو تکمیل کنی...
من میگم
قوی بودن رو تمرین کن ...
هرچقدر میتونی...
همه نباید رتبه زیر ۱۰۰ بشن!
شاید رتبه
تو ۱۰۰۰۰
بشه اما از همه موفق تر بشی...
موفقیت به رتبه نیست...به قوی بودنه...چقدر برای قوی بودن
تلاش کردی؟!
چندبار میتونی
با خاک یکسان بشی و چند بار می تونی بلند بشی؟!
زندگی تمرین قوی شدنه....
من شعار نمیدم...من بهت ثابت میکنم!
210
نمیدانست چرا آنقدر متفاوت به چشم دیدگان مینمود.
میتوانست روزها را در فرط سکوت، گوشهای کز کند و کتاب محبوبش را ورق بزند. میتوانست با بخار داغ فنجان قهوهاش، به دام عشق افتد و چنان مغلوب عطر خوشِ لالهها شود که خویشتن را به فراموشی بسپارد.
نمیدانست چرا آدمیان زندگی را چنین به کام خویش تلخ ساخته بودند؛ آن هم در روزگاری که مهر به گرمای روزهای سرد میپنداشت و شبانگاه را وعدهی فرجام میداد.
حیوانات را دوست داشت؛ پرندگان را، گربهها را، شاپرکها را که آزادانه در حیات هستی میرقصیدند… همهشان را دوست داشت.
کلاویهها برایش جلوهای خاص داشتند؛ موسیقی را دوست داشت.
ادراکش چنان مینمود که کوچکترین تغییر در لحنها و حتی کوچکترین تشویش در چهرهها، تا مغز استخوانش نفوذ میکردند. هرازگاهی گمان میکرد آن اندوه ناملموسی که آنچنان غوطهور در چشمان عزیزانش میجنبید، همچون تیغهای سرد در سینهاش فرو میرود… اما حتی به آن درد نیز عشق میورزید. زخم عزیزانش را دوست داشت.
انسانها در بند امور بودند، در بند کلمات در هم تنیده و نگاههای مبهوت… نگاههایی که فریاد ندامت از سخنهای ناگفته سر میدادند؛ اما او در کنجی از جهان، همچنان لذت شکوه عالم را میجست.
گاهی میایستاد و در خلوت خویش، به تماشای جریان هستی میپرداخت. هر نسیمی که از لابهلای شاخهها میگذشت را احساس میکرد و هر پرتوی گرم مهر را میان انگشتان کوچکش میستود.
دریافته بود که میتوانست زندگی را با تمام پیچیدگیها و تلخیهایش، به عشق بیاراید.
او کسی بود که با وجود تمام مشکلات و پلیدیهای دنیا، شعلهی امید همچنان در دلش میتابید و نفس میکشید… دل کوچک و نحیفش همچنان به شوق جهانی بهتر، میتپید و میتپید و میتپید…
