es
Feedback
«ادبیاتِ عُصیان»

«ادبیاتِ عُصیان»

Ir al canal en Telegram

کــیمیاکــریم‌زاده دانشجوی زبان و ادبیات پارسی|نوازندهٔ سنتور @Isyanhearsyoubot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
350
Suscriptores
-324 horas
+77 días
+630 días
Archivo de publicaciones
از ستمِ روزگار، پناه بر شعر از جورِ یار، پناه بر شعر از ظلمِ اشکار، پناه بر شعر
عباس‌کیارستمی"

در بند تکلف مشو،آزاد بِزی!
پدرشعرفارسی>>>

با داده قناعت کن و با داد بزی در بند تکلف مشو، آزاد بزی در به ز خودی نظر مکن، غصه مخور در کم ز خودی نظر کن و شاد بزی
رودکی،رباعیات"

تقدیر، که بر کشتنت آزرم نداشت بر حسن و جوانیت دلِ نرم نداشت اندر عجبم ز جان‌ستان کز چو تویی جان بستد و از جمال تو شرم نداشت
رودکی،رباعیات"

نامت شنوم، دل ز فرح زنده شود حال من از اقبال تو فرخنده شود وز غیر تو هر جا سخن آید به میان خاطر به هزار غم پراگنده شود
رودکی،رباعیات"

در منزل غم فگنده مفرش ماییم وز آب دو چشم دل پر آتش ماییم عالم چو ستم کند ستمکش ماییم دست خوش روزگار ناخوش ماییم
رودکی،رباعیات"

ای نالهٔ پیر خانقاه از غم تو وی گریهٔ طفل بی‌گناه از غم تو افغان خروس صبح گاه از غم تو آه از غم تو! هزار آه از غم تو!
رودکی،رباعیات"

سی و هشت رباعی از ایشون هست، که ما امشب پنج تا از این سی‌و‌هشت رباعی رو باهم میخونیم🤍

پدرِ شعرِ فارسی، پدرِ ما . شاعرِ ایرانی تبار و پارسی‌گوی ما،زاده قرن سومه. رودکی عزیزدلِ شعر فارسیه. البته که باید ممنونِ امیر نصر سامانی باشیم که در دربار تمام ایرانیِ خودش به رودکیِ ما بها داد و محبوبش کرد . اما در همچین روزگاری، باید قدردانِ رودکی‌ و رودکی‌های وطن که همیشه اولین قدم سخت به سوی تغییر رو برمیدارن، باشیم. تخلص رودکی به دلیل زادگاهِ ایشون در تاجیکستان امروزی و ایرانِ قدیم هستش .

قندِ شیراز🤍

خبر گر از دل آشفته ما یار ما می شد دلش راضی به آزار دل ما کی کجا می شد دگر ما را چه دردی در جهان می بودی آن دلبر به زخم ما اگر مرهم به درد ما دوا می شد به ساحل کشتی ما را خدا آورد از دریا وگرنه این هنر هرگز کجا از ناخدا می شد به ما چندی است بی مهر است آن مه رو چه خوش بودی اگر اندر میانمان باز هم صلح و صفا می شد نخواهد شد خبر ازحال ما دلدار ما هرگز بلی آگه شود گر عاشق و بی دل چو ما می شد کجا شهزاده را باشد به دل غم از گدا زاده خبر خوش از گدا می شد گدا گر پادشا می شد نماندی آرزوئی در دلش دیگر در این عالم بلند اقبال را ازوصلت ار حاجت روا می شد
بلند اقبال،غزلیات"

پیراهنِ صبری که به تن دوخته دارم خواهم که چنان چاک زنم کز برم افتد....
بلند اقبال

چقدر این غزل قشنگ بود و به دلم نشست=)

هر قطره خونی که ز چشم ترم افتد نقشی است که از لعل لب دلبرم افتد گر دست دهد روی و لب دوست تمنا دیگر نه به فردوس و نه به کوثرم افتد مأیوسیم از بخت چنان است که گر یار باشد به برم کافرم ار باورم افتد پیراهن صبری که به تن دوخته دارم خواهم که چنان چاک زنم کز برم افتد از تیغ جفای تو گر افتد سرم از تن عشق تو و سودای تو کی از سرم افتد کاهد دل من همچو کتان در بر مهتاب رویت چو به یاد دل غم پرورم افتد نیشی که ز شست تو مرا به بود از نوش زهری که ز دست تو به از شکرم افتد تحسین ملک العرش کند بر من و طبعم هر گه که ثنائی به لب از حیدرم افتد
بلند اقبال،غزلیات"

در جوانی نه همی کرده غمت پیر مرا کرده عشق رخ تو صورت تصویر مرا ز ابرو ومژه گرفته است چرا تیر وکمان گر نخواهد که کندترک تو نخجیر مرا وصل دلبر دل من خواهد وبیند همه هجر پیش تقدیر خداوند چه تدبیر مرا غم ندارم ز بدونیک وکم و بیش که نیست غیر تسلیم ورضا چاره ز تقدیر مرا دامن آلوده نیم من ز ریا و ز ربا گو به زاهد نکند این هم تکفیر مرا گفتم ای دل ز چه دیوانه شدی گفت از آن که دهی جای در آن زلف چو زنجیر مرا با همه زیرکی وهوش و بلنداقبالی آخر آن ترک درآورد به تسخیر مرا
بلند اقبال،غزلیات"

از پریشانی من گر خبری بود تو را به من و حال دل من نظری بود تو را زنده گردم زِلحد رقص کنان برخیزم بعد مرگ ار به مزارم گذری بود تو را به شبیه قد و رخسار بت من بودی به سرای سروچمن گر قمری بود تو را یا که چون طره او مشک ترت بود ثمر یاخرامیدن و پای دگری بود تو را دل چون آهن آن سیم بدن نرم شدی اگر ای آه دل من اثری بود تو را بخت خوابیده من چشم گشودی از خواب ای شب هجر گر از پی سحری بود تو را چون من خون شده دل بود بلند اقبالت گر به دل عشق بت سیم بری بود تو را
بلند اقبال،غزلیات"

16 - Oshagh - Banan (320).mp36.31 MB

خراب انکس که آبادت نخواهد .

چقدر از زمان خودت جلوتر بودی... فروغِ زیبای من .
چقدر از زمان خودت جلوتر بودی... فروغِ زیبای من .

حالا چرا؟=) آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگ‌دل این زودتر می‌خواستی حالا چرا عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت این‌قدر با بخت خواب‌آلود من لالا چرا آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا شهریارا بی‌حبیب خود نمی‌کردی سفر این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا
شهریارم،غزلیات"