«ادبیاتِ عُصیان»
Ir al canal en Telegram
کــیمیاکــریمزاده دانشجوی زبان و ادبیات پارسی|نوازندهٔ سنتور @Isyanhearsyoubot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
331
Suscriptores
+324 horas
+57 días
+930 días
Archivo de publicaciones
بیدار موندم، تا آخرین بازیِ اسطوره زندگیم در خاک آرژانتین رو با عشق ببینم، حال عجیبی دارم، خوشحال، غمگین و هیجانزده از این پایان.
"برای لیونل مسی"
برق چشمای بقیه وقتی میفهمن چه رشتهای درس میخونم زیادی قشنگه>>>
مگهمیشه ایرانی بود و ادبیات فارسی دوست نداشت؟
مرا کشد"
گفتم که بیتو صبر کنم، لیک روز و شب
بیصبری از میانِ نفسها مرا کشد
چون رودِ بیقرار که جوید رَهی به بحر
دل از کمندِ زلفِ تو صدبار بر کشد
یکجرعه ده ز جامِ لبت تا رها شود
کز تشنگی به خاک هوس سر فروکشد
چون غنچه بیدلیل،دلمن به شوق تو
هر دم به آرزوی نفس، پرده وا کشد
از چشمِ مستِ تو خبر از رازِ دل شود
یک نیمنگاهت همه غمها ز ما کشد
آغوشِ گرمِ توست پناهی به روزِ سرد
بیتو نفس به دوزخِ هجران، جفا کشد
با هر نگاهِ تو دلِ من غرق حزن شد
عشق تو را به قبلهی دل، تا خدا کشد
چون شمع در شبانِ غمت آب میشوم
باشد که نورِ رویِ تو این غم رها کشد
بیتو جهان به کامِ من از زهر تلختر
حسرت مرا به دامنِ آه و نوا کشد
ای یار اگر دوباره نظر سوی من کنی
خورشید در حضورِ تو صد صبح وا کشد
شهریور۱۴۰۴، عصیان"
تو میگی چشماش خوشگله،
ولی حافظ میگه:
چه خوش صیدِ دلم کردی
بنازم چشمِ مستت را
ک کَس مرغانِ وحشی را
از این خوش تر نمیگیرد!
همراه خود نسیم صبا میبرد مرا
یا رب چو بوی گل به کجا میبرد مرا؟
سوی دیار صبح رود کاروان شب
باد فنا به ملک بقا میبرد مرا
با بال شوق ذره به خورشید میرسد
پرواز دل به سوی خدا میبرد مرا
گفتم که بوی عشق که را میبرد ز خویش؟
مستانه گفت دل که مرا میبرد مرا
برگ خزان رسیده بیطاقتم رهی
یک بوسه نسیم ز جا میبرد مرا
رهی معیری،بوسهینسیم
دوتا اهنگ همیشه و در هر شرایطی برام زیباترینن و نوستالژی...
اخرین بار از اِبی
و خونهی آرزو از معین.
