«ادبیاتِ عُصیان»
Ir al canal en Telegram
کــیمیاکــریمزاده دانشجوی زبان و ادبیات پارسی|نوازندهٔ سنتور @Isyanhearsyoubot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
331
Suscriptores
+324 horas
+57 días
+930 días
Archivo de publicaciones
ما را ز مه عشق تو سالی دگر آمد
دور از ره هجر تو وصالی دگر آمد
در دیده خیالی که مرا بد ز رخ تو
یکباره همه رفت و خیالی دگر آمد
بر مرکب شایسته شهنشاه شکوهت
بر تخت دل من به جمالی دگر آمد
شد نقص کمالی که مرا بود به صورت
در عالم تحقیق کمالی دگر آمد
بر طبل طلب میزدم از حرص دوالی
ناگاه بر آن طبل دوالی دگر آمد
از سینه نهال امل از بیم بکندم
با میوهٔ انصاف نهالی دگر آمد
بر عشوه ز من رفت به تعریض نکالات
آسوده به تصریح نکالی دگر آمد
در وصف صفا حیدر اقبال به چشمم
بر دلدل دولت به دلالی دگر آمد
سنایی"
-همایون شجریان
بد خواه کَسان هیچ به مقصد نرسد
یک بد نکند تا به خودش صد نرسد
من نیکِ تو خواهموتوخواهی بدِ من
تو نیک نبینی و به من بد نرسد.
«با این نوا غمین شوید!»
-عصیان.
غرور"
ای دل، ز سرِ غرور مَشتاب چنین
کز بادِ تکبّر نرود کس به برین
آن کس که به کبر، تختِ افلاک رود
چون مور شود ز پای طوفان ببرد
خود را چه شمردهای؟ غُبار رهی!
گر باد شود، شوی ز جا آنگَهی
این چرخ ندیدهست به جز یک نَفَس
بیدار شو از خواب غرور و هَوَس
دشمن جان باشد آن خصم خرد
کز او دل و دین و خرد بَرکَنَد
چون کوه نماید، ولی اندر درون
چون کاه شود ز باد طغیان، زبون
ای نفس، مپندار که جاوید بُوَد
آن شوکت و جاهت که چو تندَر رود
عصیان،۲۵شهریور۱۴۰۴ حوالیعصر،کنج همیشگی"
دانشجوهای تنها رشتهای که حین انتخاب واحد بسیار خوشحال و سرشار از ذوق و انگیزهان، رشته ادبیات فارسی هست. آخه شما فرض کن دروسی که باید پاس کنی، کلیله و دمنه، شاهنامه، اشعار سنایی، گلستان و بوستان سعدی، تاریخ بیهقی، دیوان ناصرخسرو، خاقانی، نظامی، عطار و حافظ باشه،
میفهمی که چی میگم؟=)
زیر سایهی بیدِ مجنون،
دختری نشسته، آرام و محزون،
سفیدیِ پوستش چون مهِ ماه،
در سیاهیِ گیسوانِ بیپایانِ راه
گیسوانی فرفریچون شبِ طوفانی،
روی شانهاش ریخته، افسانهخوانی،
چشمانش پر از قصههای نگفته،
لبهایش بسته، دلش پر از شکفته
قلم در دست، بر کاغذی خاموش،
میریزد آههای دلِ پرخروش،
هر واژهاش زخمی، هر سطر آهی،
از تنهاییِ خویش، میسازد نگاهی
چون گل، شکفته اما بیبهار،
زیباست ولی تنها، بیقرار،
زیر بید، در سکوتی غمانگیز،
مینویسد شعرِ خودش، بیگریز.
میان زیباییاش، اندوهی پنهان،
چون ماهی تنها در دلِ طوفان،
و باد که لای گیسوانش میچرخد،
غصههای دلش را به شب میبرد...
یکیو باید داشت مثل کوبارسی
که حتی گزارشگر در وصفت بگه،
"وقتی کنارِ کوبارسی باشی، هر اشتباهی قابل جبرانه".
بعد از این اتفاق، سنایی تقریباً زندگیاش رو عوض کرد و دیگه مداحی درباری نکرد. رفت دنبال عرفان، زهد و سلوک معنوی. نتیجهٔ این تغییر مسیر چند تا کار مهم بود.
حدیقةالحقیقه: مهمترین و مشهورترین اثرش؛ اولین مثنوی عرفانی جدی به زبان فارسی. خیلیها میگن مولوی و عطار ازش الهام گرفتند.
سیرالعباد الی المعاد: دربارهٔ سفر روح انسان به سوی خدا.
طریقةالطریقه و چند دیوان غزل و قصیده که مضمونشون اخلاقی و عرفانیه.
خلاصه که
سنایی با این تغییر مسیر، از یک شاعر درباری تبدیل شد به پایهگذار شعر عرفانی فارسی. راهی رو که بعداً عطار و مولوی ادامه دادند، سنایی شروع کرد.=)🤍
این داستان نمادیه از اینکه حقیقت میتونه از جایی بیاد که انتظارشو نداری، و وقتی دلت آماده باشه، حتی یک تذکر ساده میتونه تو رو از خواب بیدار کنه و به راه درست بکشونه!
سنایی شاعر در زمان غزنویان مدح پادشاهها میگفت و دنبال دربار بود. یه روز داشت میرفت که قصیدهای رو به سلطان برسونه. وسط راه از کنار یه گلخن (حمام یا گرمخانه) رد شد. تو اونجا یه دیوانهٔ معروف به اسم «لایخوار» بود که تهماندهٔ شراب میخورد.
این لایخوار داشت با ساقیاش حرف میزد و به شوخی (یا از سر بیاعتنایی) میگفت: «قدحی پُر کن به کوری چشم سلطان» و بعد هم همین رو دربارهٔ سنایی گفت: «قدحی هم پُر کن به کوری سنایی شاعر» و اضافه کرد که اگر سنایی واقعاً فهم داشت، به کاری مشغول میشد که به درد خودش و آخرتش بخوره، نه مدح پادشاهان.
سنایی این حرف رو شنید، خیلی به دلش نشست و تکون خورد. فهمید راهش اشتباهه، از مدح شاهان دست کشید، دیوان مدحهاشو دور ریخت و راه عرفان، زهد و عبادت رو پیش گرفت.
خلاصه بگمکه،
یه دیوانهٔ بهظاهر بیاعتنا با حرفاش باعث شد سنایی از دربار و مدح شاهان دست بکشه و بره دنبال عرفان و سلوک معنوی.
بندهٔ یک دل منم بند قبای ترا
چاکر یکتا منم زلف دو تای ترا
خاک مرا تا به باد بر ندهد روزگار
من ننشانم ز جان باد هوای ترا
کاش رخ من بدی خاک کف پای تو
بوسه مگر دادمی من کف پای ترا
گر بود ای شوخ چشم رای تو بر خون من
بر سر و دیده نهم رایت رای ترا
تیر جفای تو هست دلکش جان دوز من
جعبه ز سینه کنم تیر جفای ترا
بار نیامد دلم در شکن زلف تو
گر نه به گردن کشم بار بلای ترا
بنده سنایی ترا بندگی از جان کند
گوی کلاه ترا بند قبای ترا
سناییِ ماه"
هرچه نیکویی در من است از مهرِ مادر است و هرچه اصالت است از نامِ پدر، دعای خیرت نثار وجودشان.
صبح به خیر همسیارهای.
بالاخره امروز رسید...
آخرین امتحان ترم دو رشته ادبیات فارسی، دانشگاه خوارزمی، به تاریخِ ۲۲شهریورماه سال ۱۴۰۴.
از کسی کز زهرِ تزویرش نشاند نیش در
گر هزاران بار خندد، باز مگذارَش به بَر
خُلقِ پنهان را نپوشد رنگ و روی نیکنما
مار را، گر پوست نو شُد، باز هم باشد خطر
خندههای نرمشان، گاهی بُوَد زهرِ نهان
صحبت و عهد و وفایش، نقش بر دیوارمان
چون بهظاهر رهنمایند و به باطن چاهکَن
راه را با سنگ و دامی در کمینی زان گَمان
آدمی باید که چشمش تیز باشد بر فریب
دل به هر لبخند و مهرِ بیریا، نارد قریب
دوست را در امتحانِ سخت باید آزمود
تا بدانی زود، از دشمن کجا شد آن نصیب
قدرِ آن یاری بدان کز راستگویی
زنده است
گرچه کم باشد، ولی در صدق خود
پاینده است
دورکن از خویش، آنان را که در لب مهر و در
سینهشان پر نیش و خنجر، کارشان
درنده است
عصیان،۲۰شهریور۱۴۰۳ حوالیِگرگومیش"
