es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

l'utopie

l'utopie

Ir al canal en Telegram

"Utopias are often only premature truths"

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
511
Suscriptores
+224 horas
+207 días
+5530 días
Archivo de publicaciones
#book در دفاع از فهم سخنرانی های آلبر کامو (1958_1936) Conférences et discours مترجم: محمد مهدی شجاعی انتشارات نشر چشمه با خو
+1
#book در دفاع از فهم سخنرانی های آلبر کامو (1958_1936) Conférences et discours مترجم: محمد مهدی شجاعی انتشارات نشر چشمه با خوانش تایماز رضوانی صفحه کتاب در گودریدز @l_utopie

The Heinz Diagnostic Framework.pdf16.07 MB

تو این ویدیو دکتر آندریاس هاینز، روانپزشک معاصر، سعی می‌کنه تعریف خودشو از اختلالات روانپزشکی ارائه بکنه؛ این‌که ما چطور می‌تونیم یک بیماری روانپزشکی رو تعریف بکنیم، چه تفاوت‌هایی با بیماری‌های سوماتیک داره، یا اصلاً این تفاوت وجود داره یا نه، و چه ابعادی باید وجود داشته باشه تا بتونیم به یک توافق نظر برسیم که یک پدیده رو بیماری در نظر بگیریم. پ.ن۱: هشتگ #keyfigures رو اضافه کردم. از اسمش معلومه چیه دیگه:) دکتر هاینز رو خصوصاً اگه به روانپزشکی محاسباتی علاقه دارید، دنبال کنید. کارهای جالبی تو این زمینه انجام دادن. پ.ن۲: من ویدیو رو به NotebookLM دادم و یک خلاصه‌ی اسلایدی ازش ساخت. شاید جالب باشه اینم ببینید. @l_utopie

ایده تمرین در منزل: نه جدی ولی اگه براتون جالب بود می‌تونید کلیدواژ‌ه‌های cerebrocentrism, embodied cognition, somatic markers theory رو سرچ کنید، مقاله‌ها و ویدیوهای خیلی خوبی برای شروع پیدا می‌کنید.

این یادداشت برای خودم خوندنی بود. گفتم اینجا هم بذارمش. نویسنده ( یعنی خانم آنا چیانیکا) فیلسوفه و زاویه دیدش زیستی‌عصبی یا حتی مبتنی بر شواهد نیست، ولی به موضوعاتی اشاره می‌کنه و سؤال‌هایی مطرح می‌کنه که ذهن آدم رو قلقلک می‌ده. یک سوال کلیدی پشت این نوشته است که همون اوایل متن مطرح میشه. اینکه چرا ما بخش‌های تحقیقاتی مثل Brain and Body داریم، ولی مثلاً Intestine and Body یا Liver and Body نداریم؟ چرا بخش و درمانگاه سایکوسوماتیک وجود داره، ولی مثلاً گاستروسوماتیک یا کاردیوسوماتیک نه؟ مسئله اینه هنوز هسته ایده دوالیسم تو نوروساینس باقی مونده. شاید به ظاهر از دوگانه‌‌گرایی ذهن و بدن دکارتی عبور کرده باشیم، باز هم رایجه که آگاهی، شناخت و عواطف رو محصولاتی ایزوله درون مغز تصور می‌کنیم. انگار مغز و بدن دو آبجکت جدای از همن که در بهترین حالت میشه گفت با هم ارتباطن، در حالی که وقتی درباره‌ی سیستم‌های دیگه صحبت می‌کنیم، این تمایز مشخص رو نداریم. جالبه ایده نوشته هم از جایی شروع می‌شه که نویسنده یه روز موقع ناهار جلوی مجسمه‌ی «متفکر» آگست رودن ـ همون مجسمه‌ای که دستش رو زیر چونه‌اش گذاشته و در حالت تفکره ـ وایمیسه و میگه : اگر این آدم گرسنه بود، اگر سردش بود، اگر دست یا پایش زخمی شده بود، باز هم همین‌طور فکر می‌کرد؟ اگر جواب منفیه، پس نمی‌توانیم تفکر رو صرفاً حاصل فعالیت مغز بدونیم. جلوتر، ایده‌هایی درباره‌ی مفهوم هومئوستاز و البته «سلف» (خود) مطرح می‌کنه؛ مثلاً این‌که دستگاه ایمنی وقتی «خود» رو از «غیرخود» تشخیص می‌ده، آیا این به معنی وجود نوعی مفهوم سلف در سطح سلول‌هایی غیر از نورون‌ها نیست؟ یا این‌که تک‌سلولی‌ها چطور مرز خودشون را از چیزی که خودشون نیست جدا می‌کنن؟ با توجه به پیشینه‌ای که از نگارنده گفتم، موقع صحبت درمورد سیستم ایمنی یا دوره جنینی غیر دقیق میشه و ادعاهاش رو نمیشه به راحتی قبول کرد. ولی خب همین مدل نگاه خارج از چارچوبش، درگیری‌های ذهنی جالبی ایجاد می‌کنه. @l_utopie

اینجوری مثلا

#نیازمندی‌ها😁 میگم که کانالی یا سایتی رو می‌شناسید که آرشیو کمیک‌ها رو با کیفیت بالا قرار داده باشه؟(cbz و cbr مثلا) تو libgen همه تن‌تن‌ها رو پیدا نکردم. کانالای ایرانی هم که سرسری تو تلگرام سرچ کردم فایل pdf کم‌حجم کتابا رو گذاشته بودن

توضیح کوتاهی درباره دامین‌ها و ابعاد آرداک (از صفحه پروژه تو سایتNIMH)

یادداشتی اینسل که تو سال ۲۰۱۰ برای معرفی پروژه آرداک منتشر کرد.

دکتر‌های اعصاب | پارت دوم: چیزی که شاید برای من از کل فصل‌های پیشین جالب‌تر بود، فصل ماقبل پایانی کتابه. این بخش به وقایع مربوط به نگارش و انتشار DSM-5 می‌پردازه؛ اتفاقاتی که در دوره ریاست لیبرمن بر APA رخ می‌ده و در همین دوره، اختلافی هم بین اون و توماس اینسل، رئیس NIMH، شکل می‌گیره. در سال ۲۰۱۳، توماس اینسل در واکنش به انتشار DSM-5 می‌گه:
Patients with mental disorders deserve better.
و این خبر خیلی زود مجامع علمی رو پر می‌کنه که:
In a humiliating blow to the American Psychiatric Association, Thomas R. Insel, M.D., Director of the NIMH, made clear the agency would no longer fund research projects that rely exclusively on DSM criteria
به‌عنوان خواننده‌ای که تو این جریان با زاویه دید اینسل هم‌راستا‌ترم، نحوه نگارش لیبرمن تو فصل‌های پایانی خیلی یادآور چیزی بود که قبل‌تر درباره مقاومت اساتید روانکاوی در برابر پذیرش DSM تعریف می‌کرد. انگار نویسنده اینجا (شایدبه دلیل تعارض منافع)، به همون «بدمنی» تبدیل می‌شه که خودش تو بخش‌های قبلی تقبیحش می‌کرد. البته که تفاوت رویکردی به‌خودی‌خود قابل قبوله؛ چیزی که از این جهت مهمه، تغییر لحن و نحوه نگارش فصل‌های آخره که بیشتر شبیه یک جور دست‌وپا زدن برای دفاع از سنت‌های پیشین و توجیه اون‌هاست تا چیز دیگه‌ای. لیبرمن تو این بخش، مفهوم فریم‌ورک پژوهشی و سیستم تشخیصی رو عامدانه یا سهوی به جای هم به کار می‌بره و بارها به مرد‌پوشالی‌ای کنایه ‌می‌زنه که RDoC اساسا ادعای بودنش رو نداشته. همین باعث میشه حداقل در ظاهر اینطور به نظر می‌رسه که هیچ‌وقت کارکرد و چشم‌انداز این پروژه رو به درستی درک نکرده.
...RDoC is not meant to serve as a diagnostic guide, nor is it intended to replace current diagnostic systems. The aim is to understand the nature of mental health and illness in terms of varying degrees of dysfunction in fundamental psychological/biological systems.
@l_utopie

از متن کتاب:
فروید بی‌شک همان رهبری بود که روانپزشکی در آرزویش میسوخت، کسی که با جسارت میتوانست این رشته را به قرن تازه رهبری کند و آن را به شکوه هم‌قطاران پزشکیش برساند. اما فروید در عوض روانپزشکی را بیش از نیم قرن به برهوت فکری کشاند، تا جایی که این حرفه نهایتا به دامن یکی از جنجالی‌ترین و بهتاورترین بحرانهایی افتاد که تخصص پزشکی به خود دیده است.زیگموند شلومو فروید در تازیخ روانپزشکی جایگاه ویژه‌ای دارد، چرا که هم بزرگترین قهرمان روانپزشکی است و هم اسفارترین دغلباز آن
اشپیتزر (مدیر پروژه DSM-III) فرایندی دو مرحله‌ای برای تشخیص بیماران وضع کرد که به همان شدتی که تازه بود، ساده هم بود: اول، تعیین وجود (یا غیبت) نشانه‌ای خاص و اینکه آن نشانه چه مدت است که وجود دارد؛ سپس، مقایسهٔ علائم مشاهده‌شده با مجموعهٔ معینی از معیارها برای هر اختلال. اگر علائم با معیارها جور در آمدند، آنگاه تشخیص موجه و درست است. همین. نه لازم است در ناخودآگاه بیمار به دنبال سرنخ‌هایی برای تشخیص بگردند، نه نیاز به تفسیر نمادهای نهفته در رؤیاهاست -فقط و فقط شناسایی رفتارها، فکرها، و تجلی‌های فیزیولوژیکیِ عینی.
روان‌نژندی مفهوم بنیادی نظریهٔ روانکاوی بود و برای کسانی که روانکاوی می‌کردند، اساس معنای بیماری روانی محسوب می‌شد. روان‌نژندی منبع اصلی درآمد در طبابت بالینی نیز بود، چون ایدهٔ ابتلای هرکسی به نوعی تعارض روان‌نژندی باعث می‌شد همیشه جریان مداومی از آدم‌های همیشه نگران به‌سوی کاناپه‌های دکترهای اعصاب و روان برقرار باشد. همان‌طور که می‌توانید تصور کنید، روانکاوان وقتی فهمیدند که اشپیتزر قصد دارد روان‌نژندی را از روانپزشکی حذف کند چقدر وحشت کردند.
@l_utopie

هر سی و چهل نفر با پای برهنه و بدن‌های نیمه‌عریان در اتاق‌های متعفن این بنا که حتی گلیم هم در کف آن‌ها نیست غرق در عوالم مخصو
+1
هر سی و چهل نفر با پای برهنه و بدن‌های نیمه‌عریان در اتاق‌های متعفن این بنا که حتی گلیم هم در کف آن‌ها نیست غرق در عوالم مخصوص خود به سر می‌برند.
بخشی از گزارشی که ۲۶ تیر ۱۳۲۸ در مجله‌ی فردوسی پس از بازدید از دارالمجانین تهران منتشر شده: اقامتگاه مجانین تهران از دو قسمت تشکیل شده: یکی همان باغ وسیع است که به علت نداشتن ساختمان کافی فقط ۶۰ نفر بیمار بی‌آزار در آن‌جا مسکن دارند، بقیه ۵۵۰ نفر مجنون در چند حیاط مخروبه در خیابان مخصوص اکبرآباد در نهایت سختی و مشقت به این زندگی... ادامه می‌دهند. دیوانگان خطرناک لخت و عور هر چند نفر در یک سلول در حیاط بزرگ مسکن داشتند و فکر کنید در اثر نداشتن جای مخصوصی که با میله‌های آهنی ساخته شده باشد دیوانگان چه بلاهایی را به سر هم می‌آورند. وضع این محل به قدری رقت‌آور و غیر قابل سکونت بود که حتی مجانین هم از ماندن در آن به تنگ آمده و به محض این‌که چشم‌شان به دکتر افتاد فریاد زدند: «تکلیف ما چیست؟ ما را کی از این‌جا بیرون می‌کنید؟ آخر این چه بی‌انصافی است؟!...» @l_utopie

پارت اول:
اگر چکش تنها ابزاری باشد که در اختیارتان هست، آن وقت همهٔ دنیا را مثل میخ می‌بینید.
دکترهای اعصاب، همون‌طور که از اسم و زیرعنوانش هم معلومه، کتابیه درباره تاریخ روان‌پزشکی؛ از زمانی که بیمارستان‌های روان‌پزشکی به معنای امروزی وجود نداشتند و دارالمجانین‌ها توی روستاهای دور از شهر، جایی بین بیمارستان و زندان، بهترین گزینه موجود بودند (مثل همین امین‌آباد خودمون)، تا درمان‌های عجیب‌وغریبی که درمانگرها بهشون پناه می‌بردند، انقلاب رویکردهای تحلیلی، ظهور فروید به‌عنوان پیامبری جدید، و در نهایت شکل‌گیری DSM و چالش‌هایی که در مسیر انتشار نسخه‌های مختلفش وجود داشت. چیزی که این کتاب رو برام جالب‌تر می‌کنه، شخصیت و کریر خود جفری لیبرمن به‌عنوان راویه. لیبرمن به عنوان یک روان‌پزشک و رئیس پیشین APA وقتی درباره افراد و اتفاقات روایت می‌کنه، مستقیماً باهاشون در ارتباط بوده، درگیر اون پروژه‌ها بوده یا از نزدیک در جریان کارشون قرار داشته که همین اونو تبدیل به یک راوی فعال (نه ناظر بیرونی) می‌کنه. به گفته خودش، روان‌پزشکی تو دوره دانشجویی رو با رویکرد فرویدی شروع کرده و در نهایت به جایی رسیده که از تغییرات بزرگ DSM-3 و حذف اتیولوژی‌های تحلیلی حمایت کرده.(مشابه مسیری که اریک کندل بزرگ در طول تحصیل روانپزشکی طی کرد) چرا ارزش خوندن داره؟ این خیلی مهمه که نقل‌قول‌ها، تئوری‌ها و اتفاقات، وقتی از بستر تاریخی خودشون جدا میشن، ممکنه احمقانه، بدیهی یا جاه‌طلبانه به نظر برسن. ولی وقتی دربستر زمانی و شرایط خودشون بهشون نگاه می‌کنیم، خیلی‌هاشون ملموس‌تر و قابل‌درک‌تر میشن. شیوه چینش خط زمانی و مدل روایت این کتاب، خیلی خوب فضای درک رو فراهم می‌کنه. درباره ترجمه: اسم ماندانا فرهادیان روی یک کتاب در این حیطه یعنی ترجمه خوبه. نیاز به بررسی بیشتر نداره واقعا. @l_utopie

#book Shrinks: The Untold Story of Psychiatry by Jeffrey A. Lieberman دکترهای اعصاب: داستان‌های ناگفته روانپزشکی نوشته جفری ل
+1
#book Shrinks: The Untold Story of Psychiatry by Jeffrey A. Lieberman دکترهای اعصاب: داستان‌های ناگفته روانپزشکی نوشته جفری لیبرمن ترجمه ماندانا فرهادیان نشر نو صفحه کتاب در گودریدز @l_utopie

من عملاً بدون استفاده از سرویس‌های speech recognition فلجم؛ چه اون موقع که از کیبورد گوگل استفاده می‌کردم، چه الان که همین ویس رو دارم به ChatGPT می‌گم که بنویسه. ولی خب وقتی موارد تک‌حیطه‌ای پیش میاد، هم اعتماد کردن به سرویس‌های غیرتخصصی سخت‌تر میشه، هم این‌که در نهایت چیزی که بدستتون می‌رسه، درواقع یک درفت از همه اون حرف‌های پراکنده‌ایه که گفتید. و دوباره باید برای مرتب کردن، دسته‌بندی و بازنویسی متن اولیه وقت بذارید. خب، این موضوع توی قضیه شرح حال پزشکی خیلی مهم میشه. ما یک شرح حال ساختارمند می‌خوایم و همیشه پروژه‌هایی که روی این موضوع تمرکز داشتن، برام جالب بودن. یکی از پروژه‌هایی که جدیداً لانچ شده و خیلی برام جالب بود، پروژه‌ایه که بچه‌های دانشگاه خودمون روش کار کردن، به اسم «وردست». نسخه اولیه‌ای که ساختن فعلاً یک MVP و در قالب بات تلگرام رایگانه و ظاهراً قراره بعداً هم ویژگی‌های بیشتری بهش اضافه بشه و هم در قالب اپلیکیشن یا با ادغام در ساختار بیمارستانی، استفاده‌های بیشتری داشته باشه. من چند بار سعی کردم به شیوه‌های مختلف امتحانش کنم؛ مثلاً drug history رو وسط present illness انداختم، یهو وسط گفتن نتیجه معاینه به سابقه بابای بیمار هم اشاره کردم :) یا بعضی اختلالات و علائم رو با تلفظ عامیانه‌شون گفتم. خلاصه سعی کردم راهکارهای مختلفی که به ذهنم می‌رسه رو تست کنم تا ببینم چقدر خروجی قابل اعتماده. و نتیجه این شد که نمی‌دونم بچه‌ها از چه بستر و workflowای برای ساخت سیستمشون استفاده کردن، ولی واقعاً خروجی قابل قبولی میده. هم آپشن‌های کمکی خوبی برای ساخت یک شرح حال بهتر داره، هم قسمت تشخیص افتراقیش خیلی کاربردیه. و این‌که می‌تونه از ویس خود شما یا ویس ضبط‌شده‌ی مصاحبه بیمار، یک شرح حال مدون بسازه و به صورت فایل متنی تحویل بده. دیگه تا همین‌جاش هم طولانی شد؛ لذا لینک بات رو می‌ذارم که اگر خواستید خودتون باهاش ور برید: @Vardastai_bot

photo content
+2

ماشین تجربه اندی کلارک، یکی از تأثیرگذارترین کتاب‌هایی بوده که اخیراً خوندم و جلوتر می‌گم چرا. اگه بخوام چکیده ایده‌ش رو خیلی خلاصه بگم، می‌شه این‌طوری گفت که در نگاه سنتی، دیدگاه ما به مغز و ادراک حسی بیشتر شبیه یک دوربین فیلم‌برداری بوده؛ این‌که حواس پنج‌گانه اطلاعات رو بدون دخل‌وتصرف جمع‌آوری می‌کنن و به مغز می‌فرستن تا تصویر و تفسیر نهایی در مغز شکل بگیره. اما کلارک اعتقاد دیگه‌ای داره. اون می‌گه که مغز ما همیشه در حال ترکیب اطلاعاته؛ اطلاعاتی که از قبل داره و اونچه که از حواس دریافت می‌کنه. و ترکیب این‌ها با هم، تجربه ما از جهان رو می‌سازه. در واقع، از دید کلارک، مغز ما یک ماشین پیش‌بینیه. به این شکل که به جای این‌که یک دریافت‌کننده منفعل داده باشه، یک سامانه‌ست که دائماً فرضیه‌ها و مدل‌های متعددی درباره جهان می‌سازه و با حضور در محیط، از اون نمونه‌برداری می‌کنه، داده‌های حسی رو دریافت می‌کنه، با پیش‌بینی‌ها و مدل‌هایی که از قبل ساخته مقایسه می‌کنه و برحسب اون‌ها، مدل‌های قبلی خودش رو به‌روزرسانی می‌کنه یا از بین چند مدلی که از قبل ساخته، بهینه‌ترین مدل رو انتخاب می‌کنه. کلارک سعی می‌کنه توی این چارچوب، اختلالات مختلف روان‌پزشکی رو توضیح بده یا حداقل ورودی به اون‌ها داشته باشه. مثلاً در مورد اسکیزوفرنی، توضیحی که کلارک داره (در واقع چیزی که من ازش فهمیدم) اینه که وزن‌دهی به خطاهای پیش‌بینی و خطاهای حسی دچار مشکل می‌شه. در نتیجه، یک محرک حسی کم‌اهمیت، غیرمنتظره و معنادار تفسیر می‌شه و فرد به طور مداوم مجبور می‌شه برای توجیه این محرک‌های سورپرایزینگ، معنادار و دارای وزن بالا، مدل‌های قبلیش رو اصلاح کنه و مدل‌های جدیدی بسازه که می‌شه همون هذیان‌ها و توهماتی که در شرح حال بیمار می‌بینیم. خب این‌ها دوباره روی تجربه‌های آینده‌ش تأثیر می‌ذارن و در واقع ما مدل‌های جدید و مدل‌های اصلاح‌شده‌ای می‌سازیم که هر چقدر جلوتر می‌ره، از واقعیت موجود دورتر می‌شه. چیزی که برای من جالب بود، این بود که جدا از خود کتاب، خوندنش، به‌خصوص برای ماهایی که زمینه زیست‌پزشکی داریم یا بچه‌هایی که زمینه روان‌شناسی دارن، باعث می‌شه با مفاهیمی درگیر بشیم و با کلماتی آشنا بشیم که یا به گوشمون نخورده یا اگه خورده، خیلی به این فکر نکردیم که چه ارتباطی با حیطه‌ی ما دارن. کلماتی مثل پردازش پیش‌بینانه، خطای پیش‌بینی، اصل انرژی آزاد، آنتروپی و عدم قطعیت، مدل‌های بیزین، وزن‌دهی و مقدار اثر و همین‌طور آشنایی با جریان‌های فکری و آدم‌هایی مثل کارل فریستون و آنیل سث که دائماً یک رفت‌وبرگشت فکری با اندی کلارک توی کارهاشون داشتن. برای خودم این شکلی بود که ذهنم رو قلقلک ‌می‌داد تا درباره‌شون بیشتر سرچ کنم، بعد خب تو این پروسه با مفاهیم جدید و کلیدواژه‌های جدید آشنا می‌شین، درباره اون‌ها سرچ می‌کنین و دوباره به کلیدواژه‌ها، مقاله‌ها و موضوعات جدیدی برمی‌خورین. این، به نظرم، مهم‌ترین چیزیه که باعث می‌شه این کتاب اندی کلارک یک کار خاص باشه؛ انگار دروازه‌های یک پارادایم نوظهور رو به روی ما باز می‌کنه که قبل از اون، به این شکل باهاش آشنا نبودیم. در مورد نسخه فارسی اگه بخوام بگم، چیزی که من خوندم افتضاح بود. یکی از معیارهای ترجمه خوب برای من اینه که برای فهمش مجبور نباشم برگردم و به متن اصلی رجوع کنم تا زبان مادریم رو بهتر بفهمم. توی این کتاب بارها این اتفاق افتاد. وقتی یک ترجمه باعث می‌شه انگلیسی(که خیلی هم توش خوب نیستم) کمک کنه فارسی رو بفهمم، یعنی اون ترجمه، برگردان خوبی از متن نبوده. حالا در مورد ترجمه‌های دیگه‌ش اطلاعی ندارم. پ.ن۱: چند تا تصویر و نمودار مرتبط هم توی اینترنت می‌دیدم و فکر کردم شاید برای درک بهتر مفاهیم کتاب جالب باشن. اون‌ها رو هم به علاوه صفحه آثار اندی کلارک و لینک سخنرانی دکتر مکری اینجا می‌ذارم. صفحه اندی کلارک در دانشگاه ساسکس ( برای دسترسی به لیست آثار و مقالات دیگه‌اش) سخنرانی دکتر مکری درباره ماشین تجربه ( یادتون نره پارت دوم هم داره) @l_utopie

#book The Experience Machine: How Our Minds Predict and Shape Reality by Andy Clark کتاب ماشین تجربه نقش مغز پیش بین در شکل د
+1
#book The Experience Machine: How Our Minds Predict and Shape Reality by Andy Clark کتاب ماشین تجربه نقش مغز پیش بین در شکل دهی تجربه انسان اثر اندی کلارک نشر ۳۶۰درجه صفحه کتاب در گودریدز @l_utopie