es
Feedback
اتاقی از آنِ خود

اتاقی از آنِ خود

Ir al canal en Telegram

@fgoli68 اتاقی از آنِ خود، نام یک رمان، نوشته ویرجینیا وولف است.

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
198
Suscriptores
Sin datos24 horas
-27 días
-630 días
Archivo de publicaciones
وقتی چیزی مرا رنج میداد، در مورد آن با هیچ کس حرفی نمیزدم، خودم در موردش فکر میکردم، به نتیجه میرسیدم و به تنهایی عمل میکردم. نه اینکه واقعا احساس تنهایی بکنم، نه... بلکه فکر میکردم که انسان ها در آخر، باید خودشان، خودشان را نجات بدهند... #هاروکی_موراکامی خودتان ، خودتان را نجات دهید ! @rroga 🌱

وقتی میام خونه‌ی مامانم!
وقتی میام خونه‌ی مامانم!

ای پنجه بَر دَر سینه را دل را از او بیرون بکش

آدم خلیفه‌ی تنهای خدا روی زمین است امپراطوری که گاهی باید برگردد به آخرین سلاحش « و سلاح او گریه است»

کتاب‌ها ذهن ما رو می‌خونند!
کتاب‌ها ذهن ما رو می‌خونند!

چه توان کرد؟ که سعیِ من و دل باطل بود

همون بهتر که شما مغز متفکرها از ایران رفتید. رفتید و ایران رو زودتر از اینها ویران نکردید!

یکی داستان است پر آبِ چشم....
یکی داستان است پر آبِ چشم....

دل که آیینه شاهیست غباری دارد از خدا می‌طلبم صحبت روشن رایی

کامنت‌هاتونو باز کنید. به خدا فحش نمیدیم 😥🥲

قبلا ها دست خودم نبود. با آدمها، مدل خودم رفتار می‌کردم. حالا نه که مدل خودشان رفتار کنم، نه، هنوز هم خودم هستم ولی دیگر این خودِ قبلی تغییر کرده است. اوایل به دنیا آمدن بچه، در پاسخ به شکایت‌هایی که از بی‌توجهی دیگران داشتم، تراپیستم گفت: تو نمی‌توانی چیزی که دیگری ندارد را از او بخواهی! راست می‌گفت. هنوز هم یاد حرفش می‌افتم. دیگر از همه‌ی آدمها چیزهایی مثل معرفت، شفقت، مهربانی را نمی‌خواهم. از آدمها چیزی که ندارند را نمی‌خواهم. اصلا خیلی وقت است دیگر از آدمها چیزی نمی‌خواهم!

صدیقه این موضوع رو توی کانالش مطرح کرده و من کلی حرف درباره‌ش دارم ولی حال نوشتنش رو ندارم. از طرفی نگرانم حرفام به درستی فهمیده نشه. اگه دوست داشتید شما هم نظرتونو بنویسید. اصلا بنویسید چی شما رو از دین متنفر کرده؟

یک بحث‌هایی هم اتفاق میفتد این روزها که من واقعا متعجبم از خواندن و شنیدنش! کسی توی لینکدین نوشته بود این روزها که بلند می‌شوید سحری می‌خورید روزه بگیرید شنیدن صدای اذان شما را یاد چیزی نمی‌اندازد؟ سحری‌تان بوی خون نمی‌دهد؟ یکی که اتفافا این یکی دوست خودم هم هست نوشته بود ریدم توی اسلامتان و ریدم توی آن یکی اسلا‌م‌تان که می‌گویید این، آن نیست! در جمعی همه داشتند می‌گفتند بعد از کشتار دی‌ماه به وجود خدا شک کرده‌اند و به نظرشان اگر خدا و عدالتی وجود داشت هیچ‌کدام این‌ها اتفاق نمی‌افتاد. این نوع نگاه ما به مسائل نتیجه‌گیری‌هایمان تعریف‌مان از مفاهیمی مثل عدالت و... عجیب نیست؟ به نظرم آن قدر عجیب است که کنار هم قرار دادن همین سه اتفاق برای این که بشود دوباره به آن فکر کرد کافی‌ست و دیگر نیاز نیست چیزی در ادامه‌اش نوشت. صدیقه‌نوشته‌ها https://t.me/abrakaneh

یارب! تو مرا به نفس طناز مده با هر چه به جز توست مرا ساز مده من در تو گریزان شدم از فتنهٔ خویش من آن توام مرا به من باز مده سحر ششم

از ساعت ده و ربع تا یازده شب داشتم بچه را می‌خواباندم. روش من اینطوری است که همه چراغ‌ها را که قبلا کم کرده‌ام، خاموش می‌کنیم و توی تختش کنار هم می‌خوابیم. من چشم‌هایم را الکی می‌بندم و او آنقدر به تاریکی زل می‌زند و دستهایش را آنقدر به سمت صورت و لب‌های من دراز می‌کند تا از بودنم خاطرجمع شود و به خواب رود. راستش از اول هم اهل قصه‌ی قبل خواب نبودم، هرچند زمانی از خودم قصه‌هایی سرهم می‌کردم و چون شخصیت‌های داستان‌ها خودش یا بچه‌های همسایه بودند خوشش می‌آمد. برای کتاب خواندن قبل خواب، نور لازم است و من هیچوقت نفهمیدم چطور می‌شود هم چراغ روشن باشد هم بچه بخوابد. از آن آباژورهای خوشگل توی فیلم‌ها که پدر و مادر قبل بیرون رفتن از اتاق، خیلی شیک خاموشش می‌کنند هم نداریم. این روش در این یکی دو سال برای ما کارگر بوده است چون عقیده دارم برای به خواب رفتن، هیچ چیزی به اندازه‌ی خاموشی و تاریکی لازم و ضروری نیست. ماه رمضانی، زیست شبانه‌مان خیلی طولانی‌تر از ماه‌های دیگر شده است. همسر تا پاسی از شب سر کار است و بچه هم نسبت به همیشه دیرتر می‌خوابد. تازه از این ساعت‌ها است که خانه برای من می‌شود و می‌توانم سراغ اتاق تازه تاسیسم بروم که البته فعلا بیشتر در تصرف بچه است. آن قدر از این فضای جدید استقبال کرده که دلم نیامد او را از نشستن پشت میز و انجام نمایشی امور اداری و خرید و فروش محروم کنم. هرچند هنوز هم اذعان دارد که آنجا، اتاق مامان است و ادعای مالکیت نکرده است. تلفن قدیمی خانه‌ی مادرم را هم آورده و روی میز گذاشته تا امور اداری‌اش لنگ نماند. یک کارت خوان قرمز هم همیشه کنار دستش دارد که نگفته رمز را حفظ است و با خودش تکرار می‌کند! دوتایی آنجا را پاتوق کارهای فرهنگی‌مان کرده‌ایم. در طول روز کتاب می‌خوانیم، نقاشی می‌کشیم یا به مشتری‌های خیالی کتاب می‌فروشیم. هر شب، بعد خوابیدن بچه، دفتر نقاشی و کتاب قصه و مداد رنگی‌ها و شمعی‌ها را جمع می‌کنم. به رفت و آمد ماشین‌های پشت پنجره نگاه می‌کنم و دلم می‌خواهد شب آنقدر کش پیدا کند تا من بتوانم به اندازه‌ی تمام روزی که برای خودم نبوده‌ام، ساعتی برای خودم باشم. اما شب‌های زیادی مثل امشب، زور خستگی و خواب بیشتر است.

Repost from دست‌خط
پیرمرد رفته. سکوت خانه را بازپس گرفته‌ام، البته اگر همسایه بالایی را در نظر نگیریم که از صبح دریل دستش گرفته و هرجای خانه می‌نشینم بالای سرم را سوراخ می‌کند. درختان بیدمجنون برگ ریز داده‌اند. دیروز که از آتی‌ساز عبور می‌کردم شکوفه هم دیدم. اسفند غمگین و عجول و شرمنده و گرمی است. صبح وقت برگشتن از مدرسه، زنی را دیدم که تا کمر از پنجره‌ای در طبقه‌ی چهارمی بیرون بود به ساییدن دیوانه‌وار شیشه‌ها. تی‌شرت سیاه به تن داشت و موهاش را با کیلیپس جمع کرده بود. ریشه‌های موهاش سفید و سیاه و رنگ‌پریده بود. باقی موهاش قهوه‌ای و نارنجی، جوری که انگار از آخرین رنگ کردن موهاش چهل و چند روزی گذشته باشد. ماشینی روبروی من از پارکینگ بیرون می‌آمد و این دست راننده به آن دستش می‌گفت گه‌ نخور و من ایستاده بودم تا از زنده بیرون آمدن از پارکینگ فارغ شود تا بتوانم رد شوم. زن را نگاه می‌کردم که با یک دست درگاه پنجره را چسبیده بود که نیفتد و با دست دیگر تند و تند بر شیشه دستمال می‌کشید. گوشت زیر بازوش می‌لرزید و فکر می‌کردم عنقریب است شیشه‌ی پنجره از فشار دستش بشکند. یادم نبود در اسفند خانه‌تکانی می‌کنند و دلم می‌خواست تا آخر همان‌جا بایستم و نگاهش کنم که چطور لکه‌های آلودگی و فریادهای مثله‌شده و خون و خاک را از پنجره پاک می‌کند و چطور پنجره را برق می‌اندازد تا نور به داخل بتابد. در اسفند سبزه هم سبز می‌کنند که شبیه رقصیدن است بر مزار. عید برای عیددیدنی خانواده‌ام باید بروم که نه بلیت دارم، نه برنامه. هیچ اسفندی این‌همه گیج و ویلان نبوده‌ام. زمستان هیچ سالی به این شدت عبور نکرده. امروز از خودم و بچه عکس گرفتم و از پیری‌ای که در این یک‌ماه و خرده‌ای بر من واقع شده به وحشت افتادم. سعی کرده بودم در عکس لبخند بزنم و نتیجه شبیه کسی است که به زور خودش را نگهداشته تا گریه نکند. به آینه رجوع کردم. پیری، فروریختگی و عزا حقیقت داشت. نگاه نکرده بودم، ندیده بودم. برخاستن سخت است. سخت‌تر از آن متقاعد کردن دمادم خود است به برخاستن و ادامه دادن راه بی‌صاحب.

اواخر دوره قاجاریه آنقدر اوضاع از هر لحاظ که بگویی آشفته بود که جامعه ایرانی از روشنفکر تا مردم کف خیابانش از کودتای رضاخانی استقبال می‌کردند. تعارف نداریم. از روند مدرنیزاسیون ایرانی آن زمان، استقبال فراوانی شد به امید اینکه پایانی باشد بر چشم‌های تراخمی و صورت‌های زرد و کله‌های شپش‌زده و پاهای برهنه دوره قاجار. ولو اینکه ارتش مدرن رضاخانی دوروز هم در برابر حملات مقاومت نکند. ولو ایران یکی از بزرگترین مرگ‌های دسته‌جمعی بر اثر قحطی‌ را در دوره پهلوی بچشد. ولو اینکه بی‌حجابی اجباری شود. ولو اینکه شخص اول مملکت بیسواد باشد. ولو اینکه "حکومت پهلوی تنها حکومتی در ایران باشد که دست‌نشانده یک کشور خارجی بوده باشد و تنها حکومتی باشد که به طور داوطلبانه از حاکمیت بخشی از قلمرو خود دست کشیده باشد." واقعیت این است که قاجار و پهلوی هردو روی هم چیزی حدود دو سوم خاک ایران را به فنا دادند و در این بین سهم قاجار بسیار بیشتر است. اما شرفی که قاجاریان دارند این است که نبردهای بسیاری کردند و به‌هرحال زورشان به روسیه و انگلیس نرسید (شاید الان هم زورمان نرسد) ولی پهلوی هرچه ازش خواستند را با کمال میل و بدون یک ذره اخم به دشمن زیاده‌خواه واگذار کرد. این چیزی است که نه تنها تاریخ‌نگاران که هنرمندان و نویسندگان دوره پهلوی در گفتنش کوتاهی کردند. از نظر من واگذاری ایران در دوره پهلوی بسیار ننگین‌تر از شکست‌های جنگی قاجاریه است. کافی است واکنش دردمندانه شاهان ایران و روزنامه‌نگاران و مردم و علمای قاجار را در از دست دادن ملک ایران با همین واکنش‌ها در دوره پهلوی مقایسه کنید. من خوب گشته‌ام. یک کلمه دردمندانه از هنرمندان، سیاستمداران و روزنانه‌نگاران دوره پهلوی برای واگذاری ملک ایران نیافته‌ام. جز یک دوتا دوبیتی درباره بحرین و بس! از بس که خسته بودند از قاجار و از بس که قاجار "بدنمایی" شده بود برایشان. اینها را نوشتم برای آنها که اعتقاد دارند حکومت پهلوی آنقدر قوی شده بود که غرب و انگلیسی‌ها ترسیدند و آیت‌الله خمینی را سرکار آوردند! نه! غرب نیازی نداشت! غرب هرچه از ما می‌خواست را بدون کوچکترین مقاومتی دریافت می‌کرد. ادامه دارد #تکرار_تاریخ #حافظه_تاریخی #نزهت_نویس #نزهت‌_الملوک @Nozhatolmolouk

3046: پرونده دی‌ماه ۱۴۰۴ قسمت ششم: شاهزاده قجری یا شاهزاده پهلوی؟ تعارف نداریم. از بخش عظیمی از ما اگر بپرسند "تصورت از حکومت قاجار چیست؟" یک‌عده زن‌باره مریض و خوشگذران و غرق در مکر حرمسراها به ذهنمان می‌آید. شاهان بی‌کفایتی که با هر عطسه یک بخش عظیم از خاک ایران را به فاک فنا دادند. این تصویر آنقدر در ذهن همه ایرانیان پررنگ است که یکی از حملاتی که به علی حاتمی می‌شد (می‌شود) این است که چرا در فیلم‌هایش اینقدر نگاه نوستالژیک و شریفی به دوره قاجار دارد؟! یکی دیگر از نقدهای ما به قاجار عهدنامه‌های گلستان و ترکمانچای است. عهدنامه‌هایی که طی آنها بخش‌های بزرگی از سرزمین‌های تحت حاکمیت ایران جدا شد. عهدنامه‌هایی که برای‌ ما با پیشوند "ننگین" تکرارش کرده‌اند. اما برویم ببینیم شاهان قاجار چقدر از خاک ایران را به فنا دادند: هرات، گرجستان، منطقه قفقاز و تا حدودی خاناتی در مناطق کردنشین غرب کشور. بخش‌هایی هم البته در تعیین خطوط مرزی و غالبا بدون جنگ از دست رفت. در حکومت پنجاه ساله پهلوی هم طی معاهده سعدآباد که بین چهار همسایه یعنی ایران رضاشاهی، عراق، ترکیه و افغانستان بسته شد، همه جیز به سود سه کشور همسایه و با ضرر کامل ایران تمام شد. ترکیه قسمتی از ارتفاعات آرارات را که دارای موقعیت سوق الجیشی بود به دست آورد؛ خط مرزی ایران و عراق هم به زیان ایران تعیین شد چون رضاشاه منابع نفتی غرب ایران و اداره کامل رود اروند را به عراق واگذار کرد و پذیرفت که بابت عبور کشتیهای نفتکش از آبادان مبالغ هنگفتی به عراق بپردازد؛ افغانستان هم با امضای این پیمان از تلاش احتمالی حرکت ناسیونالیستی ایران برای بازگرداندن مناطق تاجیک نشین این کشور در امان ماند. به‌علاوه اینکه چهار کشور، پیمان عدم تعرض به یکدیگر و یاری رساندن به هم در تجاوزات خارجی را امضا کرده بودند که اتفاقا عراق، چند سال بعد خاکش را در اختیار انگلیس گذاشت برای حمله نظامی به ایران. در پهلوی دوم هم که ایران، حاکمیت جزیره بحرین یا استان چهاردهم ایران را با بیش از ۶۰۰ حلقه چاه و موقعیت بسیار ممتاز در خلیج فارس به خودش واگذار و بحرین به عنوان یک کشور مستقل شناخته شد. هردو حکومت قاجار و پهلوی البته با حرکات تجزیه‌طلبانه داخلی هم مواجه بودند که با آن به‌شدت برخورد کردند. احتمالا الان می‌خواهید بگویید خب بابا! می‌دانیم می‌خواهی چه بگویی! می‌خواهی بگویی جمهوری اسلامی تنها حکومتی بوده که خاک نداده. ولی راستش من می‌خواهم چیز دیگری بگویم و برای گفتنش باید یکبار دیگر برگردم به دوره قاجار و عهدنامه‌های ننگینش. شاهان قاجاری کم امتیاز به خارجی‌ها ندادند و صدراعظم‌هایشان کم در بستن معاهده ننگین هنگام جنگ خیانت نکردند. اما دودمان قاجار برای حفظ خاک ایران کم هم جنگ نکردند! تصور ما این است تمام خاک عظیم ایران در دوره قاجار، با مذاکره و مصالحه واگذار شد درحالی‌که قاجاریه برای حفظ هرات، مناطق قفقاز و گرجستان، خطوط غربی کشور، دریاهای جنوب و حتی بندر خرمشهر بسیار جنگید. اما دوره‌ای بود که "بازی بزرگ" در جریان بود. بازی بزرگ یعنی رقابت شدید بین روسیه و انگلیس بر سر نفوذ در آسیای غرب و جنوب غرب و میانه. این بود که از شمال، روس‌ها سربسرمان می‌گذاشتند، از جنوب هم انگلیس، عثمانی هم که در مرزهای غربی آزارمان می‌داد و در شرق یعنی افعانستان و بلوچستان تحت حاکمیت ایران، باز هم انگلیس و روس با هم مبارزه داشتند. ما از همه طرف محصور بودیم. مثلا وقتی فتحعلی‌شاه می‌خواست ناارامی‌های هرات را آرام کند، روس از سمت قفقاز جنگی را آغاز کرد. یا وقتی محمدشاه قاجار به هرات لشکرکشی کرد تا آن را پس بگیرد، نیروی دریایی قوی انگلیس، جزیره خارک و بخشی از جنوب ایران (بوشهر) را اشغال کرد و محمدشاه عقب نشست. در اوایل دوره ناصری و تدبیرهای امیرکبیر، هرات و بزرگانش تن به پیروی از حاکمیت ایران دادند ولی با کشته شدن امیر، انگلیس تلاش‌هایش را برای بازپس‌گیری قندهار و هرات آغاز کرد و به کمک میرزاآقاخان نوری خائن، پیمان دست برداشتن بدون قید و شرط ایران از حاکمیت هرات را امضا کردند. دودمان قاجار برای حفظ بخش‌های زیاد دیگری از ایران جنگیدند. جنگ با عثمانی برای حفظ بخش‌هایی از کردستان و بندر خرمشهر، جنگ با انگلیس برای حفظ جنوب و خلیج فارس و جنگ با روسیه برای حفظ قفقاز و گرجستان و... جنگ‌هایی که علیرغم پیروزی‌های اولیه، سپاه ایران در برابر توپخانه مجهز ارتش روس شکست خورد و مجبور به تن دادن به عهدنامه‌های ننگین گلستان و ترکمانچای شد. عهدنامه‌هایی که زخم‌های بزرگی بر روح و روان شاهان و بزرگان قاجاری از جمله عباس میرزا گذاشت. عهدنامه‌هایی که شاید ما هم هنوز که هنوز است وقتی یادشان می‌کنیم دندان خشم روی هم فشار می‌دهیم. آنجایی که من می‌گویم تاریخ‌نویسان و ادیبان و هنرمندان دوره پهلوی، تاریخ را وارونه نوشته‌اند همین‌جاست. تعارف نداریم.

جالبه هر کتابی رو باز می‌کنم، به جمله یا پاراگرافی می‌رسم که با وضع امروز ما همخونی زیادی داره! سرگذشت ما، سرگذشت ویژه‌ای نیس
جالبه هر کتابی رو باز می‌کنم، به جمله یا پاراگرافی می‌رسم که با وضع امروز ما همخونی زیادی داره! سرگذشت ما، سرگذشت ویژه‌ای نیست! این روزا دارم «نه فرشته نه قدیس» رو می‌خونم.

مرگ هیچوقت در چشمم تا این اندازه عریان و بی‌‌محابا نبود. داشتم واقعیتی را زندگی می‌کردم که پیش از این، دیدنش را حتی در فیلم‌ها و سریال‌ها، طاقت نمی‌آوردم. اگر کسی می‌آمد و از اجساد به جامانده از جنگ جهانی اول و دوم فیلمی منتشر می‌کرد، چه کسی می‌توانست به زندگی ادامه بدهد؟! همین شد که از آن روز دیگر فیلمی را ندیدم. یاد نوشته‌های حامد اسماعیلیون افتادم وقتی تابوت‌ همسر و دخترش را تحویل گرفته بود که به کانادا منتقل و در آنجا دفن کند. او نوشته بود من حتی توی تابوت‌ها را نگاه نکردم، چون آنقدر سبک بود که بعید می‌دانم اصلا چیزی داخلش باشد. اما او این تابوت‌های خالی را از فراز قاره‌ها و اقیانوس‌ها با خودش به خانه برد! شاید نمی‌خواست از خودش بپرسد آدمی که چیزی از او باقی نمانده است، چه فرقی می‌کند کجا دفن شود. او هنوز آنها را در وجودش داشت. چرا باید آن تصویر پرشور را با دیدن حقیقت وحشیانه، لگدکوب می‌کرد ؟! من از عریان بودن این رنج‌ها، به قصه‌ی زنی که بی‌خبر از ثانیه‌ی بعدش،  روی خط‌کشی عابر پیاده‌ی میدان تجریش رد می‌شد، پناه می‌برم. یک ثانیه بعد قیامت شد و تکه‌های ماشین و آسفالت در هوا شناور شدند. زن از مهلکه فرار کرد و به گمانم جان سالم به در برد. فیلم برای من یک نقطه‌ی امید گذاشته بود. می‌دانم سخت است ولی باید به جان‌هایی که از تمام این مهلکه‌ها جان سالم به در برده‌اند فکر کنیم. به تمام آدمهایی که از یک قدمی مرگ، زنده برگشته‌اند! ما اول برای زنده بودن و سپس، زنده ماندن، چاره‌ای نداریم جز آنکه از دل تاریکی و سیاهی به تمام این تصاویر چنگ بیندازیم! من باید این شیشه‌ی ترک خورده را به هر زحمتی هست نگه‌دارم!