es
Feedback
اتاقی از آنِ خود

اتاقی از آنِ خود

Ir al canal en Telegram

@fgoli68 اتاقی از آنِ خود، نام یک رمان، نوشته ویرجینیا وولف است.

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
198
Suscriptores
Sin datos24 horas
-27 días
-630 días
Archivo de publicaciones
ده دفعه خواستم یه چیزی به این متن اضافه کنم و بچه نذاشت! بعدا ادیتش میکنم اگه یادم نره!

👇👇
👇👇

اگه بچه داشته باشید، حتما گذرتون به مراکز بهداشت افتاده. البته نمیدونم کسی بدون بچه هم به مرکز بهداشت مراجعه میکنه یا نه! در هر حال دیروز که خانوم بهداشت، زنگ زد که برای بینایی سنجی پسرم بریم، تصمیم گرفتم بعد مدتها بریم. بازم نمیدونم همه‌ی مراکز بهداشت اینطورن یا نه، ولی وقتی وارد ساختمونشون میشی انگار پا به دهه هفتاد گذاشتی! فضا، آدمها، کاغذهای روی دیوار و گرافیک‌ها و حتی شعارشون هم هنوز در دهه هفتاد مونده! هربار هم که میرم در کنار بررسی‌هایی که از بچه انجام میدن ( یه چند تا سوال از مادر بچه میپرسن و سرشون رو تکون میدن و یه سری تیک توی سیستم میزنند که سیستم‌ها هم واسه دهه هفتاده!) ، با خودم هم یه گفتگوی مختصری میکنند که مطمئن بشن سرطان یا افسردگی و نازایی ندارم و در کنارش به بچه‌داری هم تشویق می‌کنند. به این شکل که دیروز خانمه، در حالیکه پشتش به من بود گفت، بچه‌ت بیست سال دیگه بزرگ میشه و میره پی زندگیش و تو و شوهرت تنها می‌مونی، بعدش دو تا کاغذ بهم داد و گفت مطالعه کنم. می‌خوان با همون هزینه‌های دهه هفتاد به صورت کاملا اقتصادی، خانواده‌ها رو تو اوج یه بحران اقتصادی فراگیر به فرزندآوری تشویق کنند‌. کاری که همیشه کردند! با چندتا کاغذ و بروشور و احتمالا بنر و شعار!

خیلی دنبال چنین مطلبی می‌گشتم.‌ چون واقعا زندگی بدون تمرکز، کار راحتی نیست و این یکی از سختی‌های بچه‌داری هست که ندیدم کسی تا حالا در موردش صحبت کرده باشه! ممنون از مامان ثریا و کانال خوبش 🥰

Repost from خِشت اول
برای یک مادر به صورت میانگین هر ۳ دقیقه یک بار مزاحمت ایجاد می‌شود. یعنی بالای ۴۰۰ بار در روز! کاری که این مزاحمت‌ها با مغزش می‌کنه واقعا شوکه کننده‌ است. هر یک دونه "مامان" "می‌تونی فقط...؟" "...م کجاست؟" مثل یک زنگ خطر کوچیک به دستگاه عصبیش ضربه میزنه هر مزاحمت تمرکزش رو بهم می‌ریزه. مغزش رو غرق در کورتیزول میکنه و آرامشش رو ازش می‌گیره. این دیگه فقط حواس پرتی نیست بلکه فرسودگی عصبی است. محققین دانشگاه کالیفرنیا پی ‌بردن که مغز بعد از هربار پرت شدن حواس به ۲۰ دقیقه زمان برای تمرکز کامل احتیاج داره. حالا اینو ضرب در ۴۰۰ بار در روز بکنید حالا می‌تونیم درک کنیم که چرا یک مادر حس میکنه افکارش نیمه تموم میمونه. ذهنش پراکنده نیست درواقع بیش از حد پر شده. تا ۹ صبح؛ ●حدود ۱۰۰ سوال ازش پرسیده شده ●پنج بحران کوچیک رو حل کرده ●لیست ذهنی کارهایی که باید می‌کرده رو چند بار شروع کرده. ذهنش هیچوقت آروم نمیگیره حتی وقتی که بدنش آروم به نظر میرسه. عصب شناسان بهش میگن جابه‌جایی شناختی. هربار که تمرکزش از "پیدا کردن کفش‌ها" به "ارسال ایمیل" و به "صحبت کردن با معلم" گردش میکنه، ذهنش بیشتر از عضلات یک دونده ماراتون انرژی می‌سوزونه. این بزرگ نمایی نیست زیست شناسیه. در طول روز این مزاحمت‌های مزمن سیم‌کشی عصبیش رو عوض میکنه. مغز هرچیزی که تکرار بشه رو تقویت میکنه پس مغزش آماده باش رو بجای استراحت اولویت قرار میده. پس دیگه هیچوقت خاموش نمیشه حتی در سکوت، افکارش خاموش نمیشن. برای همینه که چیزهای کوچیک رو فراموش میکنه برای همینه که وقتی خونه ساکته تپش قلب میگیره برای همینه که بعد از هیچکاری نکردن هم احساس خستگی میکنه. مغزش در این حالت گیر کرده اون فقط به کمک احتیاج نداره به فضا برای کامل کردن افکارش احتیاج داره به اینکه انقدر تنها باشه تا ذهنش دست از پیشبینی کردن صدا کردن اسمش توسط دیگران دست برداره این خودخواهانه نیست خود مراقبتیه. چیزهایی که کمک میکنه مغز درمان بشه: سکوت، حمایت، ثبات "بگو چی احتیاج داری؟ "استراحت کن من حواسم هست" عشق در یک ذهن خسته اینطور معنا پیدا میکنه اون احتیاج نداره که کار کمتری بکنه احتیاج داره که بار کمتری به دوش بکشه اینکه بدونه اگه برای یک دقیقه کاری نکنه دنیاش از هم نمیپاشه. دفعه بعدی که دیدی در افکارش گم شده بیرون نکشش بذار همونجا استراحت کنه این همون جاییه که آرامش دوباره آغاز میشه (منبع: Lecenter.ir در اینستاگرام) #فلسفه_در_اشپزخانه #پست۶

«حدود ۲۰ سال از آن ظهر جمعه در تاکسی‌مان که به سمت استودیوی ضبط در خیابان ویلا می‌رفتیم می‌گذرد. دقیقا یادم است که موسیقی داخ
«حدود ۲۰ سال از آن ظهر جمعه در تاکسی‌مان که به سمت استودیوی ضبط در خیابان ویلا می‌رفتیم می‌گذرد. دقیقا یادم است که موسیقی داخل تاکسی که دل مرا از لحظاتی قبل ربوده بود روی پل کریمخان رسید به آواز همایون که «نبسته‌ام به کس دل» را خواند… تمام موهای بدنم سیخ شده بود و اشکم -که بهانه‌ای از قبل داشت- با چاشنی آن ارکستر و آواز، سرازیر شد. پاهایم شل شده بود. دوست داشتم تمدید شود. دوست داشتم به استودیو نرسیم. اصلا ما می‌خواهیم چی‌چی ضبط کنیم؟ شاهکار و فصل‌الخطاب اینجاست. از آن‌جا من فن همایون شدم» دقیقا من هم توی یه پاترول سفیدرنگ، وقتی سوم دبیرستان و در حال رفتن به اردوی دانش‌آموزی خبرنگاری بودم، برای اولین بار «نبسته‌ام به کس دل» رو شنیدم. بعدش تازه به اسم همایون شجریان رسیدم و توی کاست‌های برادرم، آلبوم نسیم وصل رو پیدا کردم و شد آنچه شد! من هم فن همایون شدم.

محسن نامجو یه نامه‌ی طولانی برای همایون شجریان نوشته که من فقط یه بخشش رو اینجا میارم: می‌دانید تعریف من از همایون چیست. اگر مثال سینمایی بزنم او ال پاچینوست، اگر مثال از ماشین بزنم او مازراتی است، در حالی که من و بقیه در امر آواز، یک سری سمند و تویوتا کرونا و … هستیم که کمی از هم بهتریم. بگذارید تواضع نکنم، من نمی‌توانم توانایی‌های تکنیکالم را با بقیه مقایسه کنم چون من زیست‌ام زیست یک مجنون موسیقی نیست. از یک اجرا تا اجرای بعد ممکن است دست به سازم نزنم، اما دیوانه‌ی شعر و ادبیات و سینما هستم. لذتی که از دیدن و یادگرفتن از هنرهای تجسمی می‌برم چند برابر موسیقی است. در ماشین‌ام در مسیرها، تنها وقتی همسرم هست موزیک پخش می‌شود. اگر خودم تنها باشم می‌روم سراغ قصه‌ها و پرونده‌های صوتی. در خانه اگر غمگین شوم کمتر با سه‌تار درمانش می‌کنم. حال آنکه بی‌اغراق بگویم آن‌قدر ساختن ملودی برای من اتوماتیک شده که امکان ندارد ساز را بردارم و یک ملودی ساخته نشود. امکان ندارد به موزه بروم و بعد از یک ربع به خودم نیایم که الهام فضا ملودی‌ای را در ذهنم نشانده… پس من نمی‌توانم ادعایی در سه‌تارنوازی داشته باشم. هر کس در این سال‌ها با استدلال این‌که «نامجو سه‌تار بلد نیست» مرا لایق این توجه ندانسته واقعا از نظر من حق دارد. چون او عمرش را در تمرین صرف کرده و من همان وقت را صرف علایق فرهنگی دیگر کرده‌ام… اما آواز تنها عرصه‌ای است که از ۱۲ سالگی در آن استخوان خرد کرده‌ام. به راحتی می‌توانم ضعف و قوت همه خوانندگان را تحلیل کنم اما همایون شجریان ورای تحلیل است. اگر همایون و محمدرضا در سال‌های آخر دهه ۴۰ و دهه ۵۰ دو رقیب چهل ساله بودند، از من قبول کنید که محمدرضا حذف می‌شد. همایون نت ر تا سل بالا را در چند کنسرت یک تور، بعضی اوقات ۳-۴ بار درهفته اجرا می‌کند، در حالی که استاد شجریان فقط دوبار و  فقط در ضبط استودیو به آن نت‌ها دست انداخته است. یک بار در مناجات ربنا و یک بار در تصنیف «صبح است ساقیا» در آلبوم دستان. من و امثال من سیصد سال هم عمر کنیم به پای حنجره‌ی همایون نمی‌رسیم . در قطعه‌ای که براساس «نصرت فاتیح علیخان» خوانده -ایده از سهراب پورناظری- یک بار دیگر دقیق شوید. مهم‌ترین خواننده‌ی جنوب شرقی آسیا را مثل یک مار قورت می‌دهد. با آوازش در زیر و بالای آن آواز معروف، حرکت می‌کند طوری که آدم حسرت می‌خورد که همه آن غربی‌ها که از استاد هندی اسطوره ساختند، چرا نسخه‌ی همایون را نشنیده‌اند؟ او در میان‌سالی‌اش از هر لحاظ از میان‌سالی پدر جلوتر است… 

اولین باری که این فیلم رو دیدم، ۱۲ سالم بود. تنها صحنه‌ای که از فیلم یادم مونده بود، مهراوه شریفی‌نیا بود که بعد فرار از خونه، با دوستش توی پارک قرار میذاره. اگه بخوام دقیق‌تر بگم، تنها صحنه‌ای که یادم مونده بود، صورت آرایش کرده‌ی مهراوه بود که اون موقع به نظر من دوازده ساله خیلی خوشگل بود. حالا که فیلم رو دوباره دیدم، به همون آرایش و همون صحنه دقت کردم. چیزی که توی این زمانه، شاید اصلا جلب توجه نمی‌کنه ولی نوع آرایش و سایه‌ی دودی پشت چشم‌ها و رژلبش برای اون زمان، زیاد و جذاب بود! فیلمی که اون زمان دیدم، درباره‌ی دخترهای فراری بود و فیلمی که حالا در میانه‌ی دهه سی زندگیم می دیدم، درباره‌ی گلاب آدینه، مادر خانواده بود! فیلم عوض نشده بود بلکه این من بودم که طور دیگه‌ای برداشت می‌کردم و دنیا رو از جهت تازه‌ای می‌دیدم! اینکه چطور یک زن میانسال توی یه خانواده، علاوه بر اشتغال، وظیفه‌ی رفع و رجوع کردن مشکلات بچه‌ها رو داره و علاوه بر امور خونه، یکی زندگی بچه‌ها رو هم مدیریت میکنه! چنین نقشی چقدر برای ما دهه شصتی‌ها آشناست. نقش مادری شاغل که وظیفه داره خانواده رو در کنار هم نگه‌داره! به یکی غذا میده، دختر کتک‌خورده‌ش رو با شوهرش آشتی میده، برای یکی سند جور میکنه و اون یکی رو از چنگ طلبکاراش، فراری میده! حالا گلاب آدینه‌ها کجان؟! احتمالا درگیر عمل زانو یا کمردرد شدند یا هر ماه باید برای دردهای روان‌تنی‌شون، توی نوبت ام آر آی بایستند!

Repost from N/a
"هنوز جادویی" از آن کتاب‌هاست که وقتی همراه بچه خواندیم با خودم گفتم کاش من آن را نوشته بودم‌. کتاب همان چیزی را می‌گوید که م
"هنوز جادویی" از آن کتاب‌هاست که وقتی همراه بچه خواندیم با خودم گفتم کاش من آن را نوشته بودم‌. کتاب همان چیزی را می‌گوید که من شش، هفت سال قبل یاد گرفتم و مدل نگاه و تفکرم را درباره‌ی رشد، توانمندی، استعداد و تلاش تغییر داد. همان نگاهی که کمک می‌کند تا تلاش و تمرین برای کودک ارزشمند باشد و بخواهد برای رسیدن به نتیجه‌ی دلخواهش علیرغم شکست‌های پشت سرهم راه دیگری را امتحان کند. همان نگاهی که می‌گوید اگر موفق نشدی "هنوز" فرصت داری و "هنوز" می‌توانی به تلاشت ادامه دهی! نگرش پویا در برابر نگرش ایستا به کودک کمک می‌کند دستاوردهایش را معطوف به تلاش و تمرین بداند نه هوش و استعداد و شکست‌هایش را به عنوان بخشی از مسیر یادگیری بپذیرد و با آموختن دوباره از شکست‌ها از نو مسیر را آغاز کند. "هنوز جادویی" برای من نسخه‌ی کودکانه‌ی کتاب "طرز فکر" نوشته‌ی خانم کارل دوئک است که خواندنش را به شما هم توصیه‌ می‌کنم. #هنوز_جادویی #انتشارات_مهرسا #طرز_فکر #کارل_دوئِک #مادر_کتابخوان #کودک_کتابخوان #کتاب_دوست_بچه_ها #کتاب_کودک #کتاب_خوب_بخوانیم

عطیه همیشه بهترین کتاب‌های کودک رو معرفی میکنه و خودم چندباری برای خرید کتاب، ازش راهنمایی گرفتم و همیشه هم راضی بودم و پسرک هم کتاب‌ها رو دوست داشته. اگه دوست دارید لیستی از کتابهای کودک خوب و به روز داشته باشید حتما به کانالش سر بزنید.

از اول، بهونه و ناله و داد که من میخوام بتمن درست کنم! چند تا چوب اضافه‌تر بهش دادم بتمن رو درست کرد 🥴
از اول، بهونه و ناله و داد که من میخوام بتمن درست کنم! چند تا چوب اضافه‌تر بهش دادم بتمن رو درست کرد 🥴

گاهی همه چیز خیلی برام سخت میشه مامان. امشب که در آبمیوه رو برات باز کردم و دستت دادم، به این فکر کردم که چه زود بزرگ شدی و ب
گاهی همه چیز خیلی برام سخت میشه مامان. امشب که در آبمیوه رو برات باز کردم و دستت دادم، به این فکر کردم که چه زود بزرگ شدی و به جای شیشه‌ی شیر، حالا می‌تونم نوشیدنی آناناس با تکه‌های میوه برات بخرم و تو هم با لذت بخوری. گاهی نگاهت می‌کنم و می‌بینم یه لبخندی رو صورتته. خیلی دوست دارم بدونم به چی می‌خندی، خیلی دوست دارم یه شکلکی دربیارم که تو بخندی. همین سختی‌ها رو راحت میکنه. همین که تو بخندی.

می‌خواستم یه تحلیلی بنویسم از آخرین سکانس «زیر پوست شهر» ولی چه فایده! محسن قاضی مرادی مرحوم، یه جایی در مورد دخترش که نقشش رو باران کوثری توی فیلم بازی میکنه میگه: این دکترم بشه، آخرش باید گوه بچه بشوره! اون همه مدال گردن زن‌ها انداختید که تحصیلات دانشگاهی دارن، که حق طلاق رو گرفتند، که از نظر مالی استقلال دارند. ولی آخرش همشون تنهان. زن‌های امروزم مثل گلاب آدینه‌ی فیلم، همونقدر تنها، همونقدر دست‌تنهان! خیلی چیزا به زن‌ها دادین ولی آخرش تنهایی‌شون رو نتونستید ازشون بگیرید!.

از دریچه‌ام نگاه می‌کنم جز طنین یک ترانه نیستم جاودانه نیستم جز طنین یک ترانه جستجو نمی‌کنم در فغان لذتی که پاک‌تر از سکوت سا
از دریچه‌ام نگاه می‌کنم جز طنین یک ترانه نیستم جاودانه نیستم جز طنین یک ترانه جستجو نمی‌کنم در فغان لذتی که پاک‌تر از سکوت ساده‌ی غمی‌ست. آشیانه جستجو نمی‌کنم در تنی که شبنمی‌ست روی زنبق تنم

خدا منو ببخشه، برای بچه کارتون گذاشتم خودم نشستم «زیر پوست شهر» می‌بینم و کیف میکنم! واقعا چیزی از اون سینما باقی نمونده!

به‌قول علی بزرگیان «آدم وقتی زیاد معاشرت نکنه، وقتی می‌خواد معاشرت کنه، یادش نمی‌آد از کجا باید شروع کنه. مهم‌تر؛ چه‌جوری پیش ببره. روشن شدن پیکان در زمستان. همچون حالی.» »عطر نارنگی« @OfficialPersiaTwiter

هوا ابری باشه. نرگس هم هدیه بگیری. انشالله فردا هم حداقل اگه بارون نیومد، لااقل ابری باشه!
هوا ابری باشه. نرگس هم هدیه بگیری. انشالله فردا هم حداقل اگه بارون نیومد، لااقل ابری باشه!

بعد از زایمان رفتیم همراه رو صدا بزنیم لباس‌های بچه رو بیاره، خانوم گفت همراه ندارم، گفتم شوهرت کو؟ گفت شوهرم خونه‌س خوابه! گفتم پس با کی اومدی؟ گفت خودم با تاکسی!

4_5872992852404864764 (1).mp35.86 MB