اِنقباضِ مغزَم؛
Ir al canal en Telegram
𝘐 𝘩𝘰𝘱𝘦 𝘪𝘯 𝘵𝘩𝘪𝘴 𝘤𝘢𝘭𝘮 𝘢𝘵𝘮𝘰𝘴𝘱𝘩𝘦𝘳𝘦; 𝘓𝘦𝘵'𝘴 𝘧𝘳𝘦𝘦 𝘰𝘶𝘳 𝘮𝘪𝘯𝘥𝘴 𝘢𝘯𝘥 𝘥𝘦𝘢𝘭 𝘸𝘪𝘵𝘩 𝘥𝘪𝘧𝘧𝘦𝘳𝘦𝘯𝘵 𝘵𝘩𝘰𝘶𝘨𝘩𝘵𝘴; 𝘛𝘩𝘢𝘯𝘬 𝘺𝘰𝘶 𝘢𝘯𝘥 𝘸𝘦𝘭𝘤𝘰𝘮𝘦 Instagram: @simon_helia
Mostrar másIrán134 043La categoría no está especificada
341
Suscriptores
+124 horas
+27 días
-730 días
Archivo de publicaciones
«دیگر هیچ اتفاقی در جهان مرا به خود نمیخواند؛ انگار پیشتر مردهام و اکنون تنها سایهای از من، روز ها را ورق میزند.»
آخرش تمام اون راهی که با صدای قلبمون رفتیم با صدای عقلمون برمیگردیم و متوجه میشیم از همون اولش هم اشتباه کردیم.
برام فرقی نمیکنه دلیلت چیه، مهم اینه که میدونستی چی اذیتم میکنه و تو دقیقا همون رو انجامش دادی.
من خوبم؛ حالا درسته که یه وقتایی دستام میلرزن، قلبم تیر میکشه، بغض داره خفم میکنه، یه ساعت به یه نقطه خیره میشم، معده درد عصبی دارم، سردردام شدن عادت، همیشه حوصله ندارم، گوشه گیر و پرخاشگر شدم، ولی با همه اینا خوبم؛ خیلی خوبم.
خورشید به ماه گفت:
جایمان را عوض کنیم؟
ماه گفت:
آیا میتواند طاقت بیاورد برای کسی که شبها گریه میکند؟
خورشید گفت
آیا میتوانی افکار دیگران را تحمل کنی که برای گریه کردن منتظر شب باشی؟
یکسری اتفاقات، ذاتا و اصالتا تخمی هستند. هیچ درسی تویشان نیست و از تو آدم قویتری نمیسازند؛ فقط آمدهاند گند بزنند به حال و روزت و رد شوند.
این روزها خیلی کلافهم. خیلی عجیب و سخت. معاملههام با زندگی بهم خورده. خودم، خودم نیست. اطرافم، اطراف نیست. هرچی میگردم کلمهای پیدا نمیکنم که اندازهش واقعا اندازه باشه. انگار واژهها قهر کردن، قفل شدن جایی پشت گلو، جایی که نه میشه قورتشون داد نه میشه بیرونشون آورد.
احساساتم هم انگار یکییکی استعفا دادن و رفتن پی کارشون. فقط من موندم و بدنی که صبحها بیدار میشه، چای میریزه، لیوانش رو گرم میکنه و بدون هیچ شوقی به پنجره تکیه میده و به خیابونی نگاه میکنه که هیچ چیز تازهای برای گفتن نداره. خیابونی که هر روز همون آدمها رو میبینه، همون ماشینها، همون نور سرسخت صبح. خیابونی که انگار مثل من خستهست؛ فقط نمیتونه اعتراف کنه.
نه میتونم بگم خوبم، چون چیزی درونم زنده نیست که خوب باشه. «خوب» آدم میخواد، دل میخواد، یه تکون کوچیک، یه جرقه و من مدتهاست نه تکونی بوده، نه جرقهای. اما نمیتونم بگم هم بدم. حتی درد هم جسارت میخواد، صدای بلند میخواد؛ من اونقدری سر شدم که درد هم از من میترسه مبادا بیصدا گم شه.
فقط… فقط… نمیدونم. شاید این «نمیدونم» تنها چیزی باشه که صادقانه ازم بیرون میآد. انگار یکجور موندن بین دو جهانه؛ نه امیدی هست که خودم رو به اون بند کنم، نه ناامیدیای که دستم رو بکشه پایین و خلاصم کنه از این بلاتکلیفی.
نفهمیدم امسال هم چهطور گذشت؛ نمیدونم من زیادی زیاد بودم یا زندگی زیادی کم. اون جوابی نمیداد یا من نمیفهميدم. هرچی بود، درست نبود. هیچ وقت چفت هم نبودیم؛ بااینکه این گذر زود عمر جالب نیست؛ اما به قول دولتآبادی «گذشت و بهتر که میگذرد.»
یه حس غریبی دارم
انگار قرار بوده عصر ببینمت
خوابم برده
بیدار شدم
دیدم تو هم زنگ نزدی..
برخلاف انتظار، بزرگ شدن فقط عبور از بچگی نبود. شامل به عهده گرفتن بچگی هم میشد. برای بزرگ شدن باید اینکه یک احمق خندهدار بودهای را به عهده میگرفتی. که هرچه پشت سرم هست، جزیی از من است، حتی اگر از آن اعلام برائت کنم. که من، شامل چیزهایی که نباید میبودم هم هستم. این قسمت سخت بزرگ شدن بود، که حتی اینکه دیگران یادشان رفته چه موجود ترحم برانگیزی بودهای هم نمیتواند تسکینت بدهد، چون آن کسی که بهتر بود یادش برود، و هرگز نمیرود، خودت بودی، وگرنه قسمت گذشت زمان و تحملش، خیلی هم سخت نبود.
