es
Feedback
دُژَم🪐

دُژَم🪐

Ir al canal en Telegram

و من، مصمم در سبز زیستن در انسانِ بهتری بودن در انسانِ بهتری شدن 💚🪴

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
252
Suscriptores
+124 horas
+137 días
+3130 días
Archivo de publicaciones
آدمی با تمام این درد و رنج‌ها، چطور می‌تواند این‌همه زیبا باشد؟

هربار که بیرون می‌روم، در میانِ این همه چهره‌های آشنا و ناآشنا، بیشتر از همیشه احساسِ غریبه‌گی می‌کنم؛ گویی نه به اینجا تعلق دارم و نه کسی از جنسِ من در این ازدحام وجود دارد. پس هم‌وطنانِ من کجا هستند؟

سرِ شب بود. بعد از غذا، با همان شوق همیشگیِ کتاب، راهی اتاقم در طبقه‌ی بالا شدم. پدرم پرسید: «می‌روی؟» گفتم: «می‌روم کتابم را بخوانم… برای چای برمی‌گردم.» مادرم—که همیشه دلش می‌خواهد بیشتر کنارشان بمانم و از کم‌بودنِ لحظه‌هایمان گله دارد—گفت: «کمی دیگر هم بمان، بعد برو.» لبخند زدم و گفتم: «مادرجان، حتماً برای چای می‌آیم.» اما حالا که ساعت از ده و نیم گذشته. تازه کتاب را بسته‌ام و با عجله پایین آمده‌ام، با همان فکرِ یک چایِ گرم و چند دقیقه کنارشان بودن…ولی خانه در تاریکی فرو رفته است. چراغ‌ها خاموش‌اند، و انگار همه‌چیز خبر از دیر رسیدنِ من می‌دهد… اینجا می‌نویسم، چون می‌دانم هر دوی‌تان اینجا هستید: مادر جان… پدر جان… شرمنده‌ام. واقعاً شرمنده‌ام که آن‌قدر در درس، کار و کتاب غرق شده‌ام که سهم شما از من، گاهی فقط همین چند جمله‌ی ناتمام می‌شود. باور کنید دلم می‌خواهد بیشتر کنار شما باشم، بیشتر حرف بزنیم، بیشتر چای بنوشیم…اما انگار راهی که انتخاب کرده‌ام، راهِ آسانی نیست. راستش را اگر بخواهید حس می‌کنم داریم می‌سوزیم من و هم‌نسل‌هایم، تا شاید روزی، نسل‌های بعدی، آزادتر نفس بکشند، آگاه‌تر زندگی کنند، و کمتر حسرتِ این «دیر رسیدن‌ها» را داشته باشند. با تمام این‌ها، آرزو می‌کنم فردا صبح باهم چای بنوشیم. شب بخیر و دوست‌تان دارم🌸

امیدوارم حال‌تان از شبیه به ابتدای این ویدئو، تبدیل شود به انتهایش🌧

صبح وقتی داشتم اتاقم را مرتب می‌کردم، بین پلی لیست این یکی به دلم نشست. به دل شما هم شاید نشست و به اندازه یک دقیقه حال‌تان خوب کرد🌸

photo content

امروز برای بار ده‌هزارم به این نتیجه رسیدم که من بیمارم. من بیمارم و بیماری «صدا بیزاری» دارم. البته نه هر صدایی... صدای طبیعت نه. باران و رعد و برقش، پرنده‌ها و آوازشان، باد و وزیدن میان شاخه‌های درختان—این‌ها آرامم می‌کنند. حتی می‌توانم با آرامش به وزوز یک مگس گوش بدهم و آزرده نشوم. اما... نمی‌توانم صدای دهان عزیزی را که کنارم نشسته و با لذت، میوه‌ای را «خرپ‌خرپ‌کنان» می‌جود تحمل کنم. بله دوست من، حق با توست. عجیب است. خودم هم بارها به آن شک کرده‌ام و هر بار که رد این شک را گرفتم، به یک نتیجه رسیدم: من بیمارم. گویا وقتی کسی با دهان باز و صدای اضافی غذا می‌خورد، نباید با مشت به دهانش بزنم و به او یادآوری کنم که زندگی در اجتماع آدابی دارد. گویا وقتی کسی با صدای بلند حرف می‌زند، نباید سیلی‌ای به صورتش بزنم و فرار را بر قرار ترجیح بدهم. گویا وقتی کسی بی‌دلیل صدا تولید می‌کند—بازی با خودکار، باز و بسته کردن چیزی، یا هر صدای ریز و مداوم—نباید گوشش را بگیرم و پیچ بدهم و بپرسم: «واقعاً خودت صدایش را نمی‌شنوی؟» اگر تو هم با این‌ها اذیت می‌شوی، پس تبریک می‌گویم؛ تو هم بیماری، دوست من. و مدیونی اگر فکر کنی آن دیگری‌ها که سبب این صداها هستند بیمارند. مشکل که از ماست و ما بیماریم اما بگذار یک چیز را باهم در موردش فکر کنیم که... شاید ما بیمار نباشیم، شاید فقط گوش‌هایمان بیش از حد بیدارند، بیش از حد دقیق، بیش از حد خسته از جهانی که پر از سروصدای اضافی است.

Mensaje de voz02:07

از خود پرسیدم: " با سال‌های عمر خود چه کردی؟ بهترین روزهایت را کجا دفن کردی؟ اصلا زندگی کردی یا نه؟" ص __ ۳۵ 📚شب‌های روشن 🖋فئودور داستایفسکی

جهان غرق آشوب است و من هنوز دارم از آسمان، گل‌ها و کوچه‌های قریه عکس می‌گیرم.
+3
جهان غرق آشوب است و من هنوز دارم از آسمان، گل‌ها و کوچه‌های قریه عکس می‌گیرم.

چرا دوست دارم نام کانال را عوض کنم؟

دشت و دمن و طبیعت بر شهر‌نشینِ آزرده و نیمه‌بیماری مثل من که در بین دیوارهای شهر درحال خفه‌شدن بودم، تاثیر زیادی گذاشته و روحم را تازه کرده بود. ص_۱۱ 📚شب‌های روشن 🖋فئودور داستایفسکی

سومین کار: کوچ کردن به قریه🍀

دومین کار: خرید کتاب 📚
دومین کار: خرید کتاب 📚

اولین کار: قدم‌زدن🌧

بابا همیشه می‌گوید: آن کاری که برایت حس خوبی می‌دهد به خودت و باقی هم آسیبی نمی‌زند را انجام بده. برویم طی این تعطیلات بین ترمی، آنچه که دوست داریم را انجام بدهیم!

زیبایی نشنویم؟🌸

وقتی جهان تابِ قدرتِ زنان را ندارد، این زنان نیستند که باید کوچک شوند؛ این جهان است که باید بزرگ‌تر شود.

Only dead fish go with the flow.

امروز، روزِ بهتری‌ست؛ دنیا دیگر مثلِ دیروز، آن‌قدرها سیاه و پلید به‌نظر نمی‌رسد.